مروری از مهر ماه تا به امروز ... - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ :: ٧:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام به شما دوستان خوبم  که همیشه و همه جا به یاد ما هستین بغل.

برنامه من این بود که با ورود یونا به پیش دبستانی خودم هم برای ارشد بخونم ولی خیال باطل...از اول مهر کارهای من کم که نشده بماند n برابر هم شده چون باید روی دروس یونا نظارت مستقیم داشته باشم و مرحله به مرحله با هم پیش بریم و هر روز هم درس  و مشق دارن اوهو جمعه ها هم که آدینه دارن ( یه سری کپی از کل مطالبی است که تو یه هفته خوندن که همه  باید انجام بشه) 

برنامه صبحانه و ناهار و شام و عصرونه و میان وعده و کارهای خونه هم که جای خود را داردبازنده و اینکه برای صبحانه شون برنامه دادن و طبق برنامه باید پیش بریم و از اونجا که پسری نان و پنیر گردو یاکره مربا یا ساندویچ تخم مرغ و ...(طبق برنامه)دوست نداره من یه سری صبحانه طبق برنامه مدرسه میفرستم که با بقیه تناقض نداشته باشه (با اینکه میدونم نخورده برمیگرده ) و یه سری هم چیزهایی میفرستم که پسری دوست داره مثل (شینسل یا  خوراک لوبیا یا پوره سیب زمینی و ...) که اینا هم اغلب نخورده برگردونده میشن ناراحت(خودشون گفتم میتونیم به برنامه مهد چیزهای مجاز رو اضافه کنیم)

و در نتیجه جای ارشد , پیش دبستانی رو شروع کردم نگران و اگه خدا خواست و زنده بودم بعد از اتمام کارشناسی آقا یونا , با پسری با هم میریم ارشد میخونیم مژه .

هر حرفی که رو که به یونا یاد میدن , عکس کلمه هایی رو که اولش با اون حرف شروع میشه و آخرش به آن حرف ختم میشه ,  پیدا میکنیم(من و یونا و قوری ) و روی مقوا میچسبونیم و یونا با خودش میبره مدرسه و خانم معلمشون به بچه ها نشون میده و میزنه به دیوار کلاس.

اونایی هم که شکلاشون رو پیدا نمیکنیم من براش نقاشی اون شکل رو میکشم , البته این کار اجباری نیست و به دلخواه است چون تو دفتر تکالیف و آدینشون (به تعداد کمتر) دارن.  ولی اینکار به یاد گیری یونا خیلی کمک میکند و کلمات بیشتری رو یاد میگیرد و الان تو کتاب داستانهاش حروف رو پیدا میکنه و نشون میدهد و قربونش برم امروز با نوشتن کلمه بابا کلی من و بابا سعیدش رو ذوق زده کرد قلب


خدا رو شکر یونا رو وسایل مدرسه اش هم مثل اتاقش حساس است .میزش رو براش آوردم توی هال که بتونم بین کار کردن با یونا یه سرکی هم به آشپزخونه و غذا بزنم مژه.

اینم میز پسری که قبلا مامان عاطی براش خریده بود و سطل زباله اش که به سلیقه خودش خریداری شده تا نخواهد برای ریختن کاغذ باطله و ... از جاش بلند شه .یونا خان ما زیادی خان است عینک

 

اینا همه کتابهای یونا  است که همه رو جلد گرفتیم و برچسب زده و اسم و فامیلش رو نوشتیم و فرستادیم مدرسه بغل(عکسا رو قبل از جلد گرفتن و برچسب زدن گرفتم)

 

 

کتاب زبانشون هم   , starter A english adventure است که یونا قبلا تو کلاس زبان خونده بود و مشکلی با زبانش نداریم.یونا قبلا تو کلاس زبان چند level بعدش رو هم خونده .

این سری کتابها رو هم خودم براش گرفتم که از اون مخصوصا برای درس نشانه ها استفاده میکنیم :

بعد از اتمام  تکالیف یونا , سعی میکنم ببرمش بیرون که تشویق بشه و درسش رو با علاقه بیشتری بخونه و روزهایی هم که از خونه بیرون نمیریم میبرمش پارکینگ و اونجا با بچه ها دوچرخه سواری و بازی میکند :

 برای دیدین نمایش چوپان دروغگو به کارگردنی آقای میاحی هم رفتیم که مثل همیشه یونا خوشش اومد.و آقای میاحی  رو هم دیدیم که خیلی مهربون بودن و چون از قبل تو وبلاگ یونا برای پست شنل قرمزی کامنت گذاشته بودن ما هم خودمون رو معرفی کردیم و این هم عکس یونا و آقای میاحی و بچه های نازنینشون :

یونا و بازیگران نمایش چوپان دروغگو :

یونا در سرزمین رویایی  :

خاله شادونه مهمان شهر ما اهواز بودن که نمیدونم باید چی بگم سوال بلیطمون برای روز شنبه  بود که وقتی رفتیم گفتن پرواز به دلیل بدی هوا کنسل شده و فرداش ساعت هشت ونیم بیایید .فرداش ساعت یه ربع به هشت رفتیم و وقتی وارد سالن شدیم شوکه شدمتعجب.یه سالن بزرگ با انبوهی از جمعیت متفکرو جایی هم برای نشستن نبودخنثی.من موندم, هشت و نیم قرار بوده شروع بشه این هم نفرات کی اومده بودن ؟!!! که بعد معلوم شد بلیطی رو که به ما نفری 8 هزار تومان فروخته بودن بعضی جاها 6500 تومان میفروختن و عده زیادی هم بدون بلیط  اومدن تو سالن منتظر.یونا  خیلی دوست داشت برنامه رو نگاه کنه,به سختی آخر سالن نشستیم که اصلا چیزی دیده نمیشدناراحت.همه پدر و مادرها ناراحت و عصبی بودن کلافهو بچه ها رو بغل کرده بودن و کنار دیوار ایستاده بودن.و من مثل همیشه قلبم به درد آمد از این که در آینده  چگونه جوابگوی پسرم باشم وقتی در سن 5 سالگی نمیتونم جوابی برای چشمای متعجبش بدم که چرا برای دیدن خاله شادونه اومدیم ولی خاله شادونه ای نمیبینیمخیال باطل.دیگه نتونستم تحمل کنم بغلش کردم و رفتم جلو , کنار دیوار ایستادم تا پسرم بتونه ببینه و لذت ببره ولی یونا دلش نمیومد بغل من باشه و میگفت مامان خسته میشی بذارم پایین.و دو تایی همونجا ایستادیم و برنامه رو تا آخر دیدیم و وقتی که یونا رو میدیدم که با دست...دست ...دست... پا...پا ...پا... خوندن خاله شادونه دست میزد و پا میکوبید و از ته دل میخندید اشک تو چشام جمع شده بود .پسرکم تا آخر برنامه ایستاده بودناراحت.بازم خوب بود که مثل اون دختر بچه ای که تو بغل مامانش بود بلندگوی سنگین روش نیوفتاد و با گریه سالن رو ترک نکردافسوس ...

یوناو نیلوفر :

 

 

دو شب برنامه خاله شادونه رو با عمو پورعباس و نیما و نیلوفر و مامان گلشون رفتیم و شب اول زحمت کشیدن و این کیک خوشگل رو برامون آوردن

و شب دوم هم بعد از برنامه زحمت کشیدن و  به یه اسنک خوشمزه دعوتمون کردن  و رفتیم پارک زیتون خوردیم و بچه ها هم حسابی بازی کردن

آقا نیما :

پسری این روزها همش دوست داره وسایلش مثل مثل بابا سعید باشه متفکر

بوتش رو شبیه بابا سعید خریده و این کیف رو هم گرفته که مثل کیف adidas بابا سعیدش که تو سفر مدارک رو توش میذاره , یه بر بندازه .

و آقا یونا توش خوردنی هاش رو میذاره.الان هم سفارش کفش چرمی مردونه داده و منتظریم بابا سعید سرش خلوت شه بریم براش بخریم چشم

روز کودک یونا مریض بود اولش رفتیم دکتر مرعشی و بعد رفتیم خانه بازی دردونه که اونجا به مناسبت روز کودک جشن و نقاشی و آتیش بازی و آهنگ و رقص و ... بود .خاله مریم و آرین جون و یکتا گلی و آیلین عسلی و ماماناشون هم بودنقلب .

بعدش با خاله مریم جون رفتیم شهر اسباب بازی جایزه روز کودک گرفتیم :

تو این مدت دو بار مامان عاطی و بابا جون اومدن پیشمون (البته هر دو بارش یه روزه بود) و مامان عاطی  تا رسید شروع کرد به تمیز کاری و تا لحظه رفتن گرفتار کار خونه بود خجالت.و طبق معمول برامون ترشی و خیار شور و سیر فریز شده و ... هم درست کرده بود و آورده بود .این هم هدیه مامان عاطی و بابا جون برای یونا :

 یونا خیلی کتاب دوست داره و جدیدا به بارباپاپاها علاقه مند شده و به ازای هر کار خوبش یه جلد بارباپاپا ازمون هدیه میگیره

لباس ورزشی(کاپشن و شلوار) مدرسشون رو باید از یه جای خاص که آدرسش رو به ما داده بودن و یه مدل و رنگ خاص میگرفتیم . یونا هم خودش یه بلوز قرمز و یه جفت کفش و مچ بند سفید قرمز ستش کرد.وروجک از الان... مژه

یه ناهار هم رفتیم رستوران چرخشی امپراطور که خوب بود و بهمون خوش گذشت یونا به قوری گفت همیشه تو رو با خودم میبرم این بار میخوام شرک رو ببرم تو باید بمونی خونه.طفلک قوری قلب  :

این هم کارمند کوچولو در اداره مامانی :یه عالمه  شیرازه  رو بهم زده بود و هر کس میومد تو اتاق دو قدم به عقب میرفتتعجب و ...نتونستم تا آخروقت بمونم اداره ساعتی گرفتم و اومدیم خونه متفکر .تو راه خونه دید ناراحتم گفت : مامان ببخشید.من میدونم عیبه تو اداره شیطونی کنم ولی چون عمو پورعباس آشنا بود من شیطونی کردم اگه آشنا نبود که شیطونی نمیکردم ...

 

تو این هفته هم خاله مریم و آرین جون اومدن دنبالمون و با هم رفتیم نمایش خرس مهربون و روباه مکار به کارگردانی آقای حسین دریس که خیلی قشنگ و شاد بود  و اسپانسر آن سرزمین سحرآمیز بود.

یونا و عروسک سرزمین سحر آمیز :

یونا و  آرین گلی :

 

اینجا بچه ها برای مسابقه رفتن بالا که با شروع مسابقه یونا اومد پایین و گفت: من از اولش هم نمیخواستم برم بالا .رفتم بالا که آرین رو ببرم قلب

بعد از نمایش هم 4 تایی رفتیم یه پارک محلی و تاب بازی کردیم خجالت.مرسی خاله مریم با حوصله و مهربون بغل

و باید یه تشکر حسابی هم از بابایی آرین گلی کنم که وقتشون رو گرفتیم و با معاینه و داروهاشون گل پسر ما رو خوب خوب کردن .ممنون عمو دکتر مهربون بغل

یه روز هم که از طرف اداره کلاس داشتم, یونا رو بردم پیش نیلوفر و نیما و مامانیشون و مامانی نیما کلی با یونا بازی کرده بود و غذا و شیر برنج و سرشیر حسابی هم بهش داده بود.ممنونم خاله مهربون قلب

خدا رو شکر میکنم که اگر اینجا فامیل نداریم ولی دوستای خوبی داریم که همیشه کنارمون هستن بغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed