یونای من به پیش دبستانی میرود + پی نوشت (تولد آرین جون) + اولین دندانپزشکی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

خیلی حس قشنگیهقلب وقتی که ببینی...

فلفل کوچولویی که یه روز از این که چه جوری حمامش بدی و بزرگش کنی و ...وحشت داشتی و روزی هزار بار به خودت میگفتی که آیا من میتونم ...

بزرگ شده و راهی مدرسه میشه بغل

و این یعنی که من توانستم ...خدایا صد هزار بار شکرت

صبح روز یکشنبه از زیر قرآن ردش کردیم و با یه دسته گل برای هدیه دادن به خانم معلمش راهی مدرسه شهید ابراهیمی شدیم



پسر قشنگم بعد از مراسمی که به مناسبت هفته دفاع مقدس بود کلاس بندی شد و راهی کلاسش شد



پسرم انشالله که مامان لیلی و بابا سعید همیشه شاهد پیروزی و موفقیت شما باشن.خیلی خیلی دوست داریمقلب

وقتی از مدرسه برگشت گفت مامان بیشتر بچه ها گریه میکردن ولی من گریه نکردم و راست هم میگفت بدون یه ذره بهانه نشست سر کلاس و برای من و بابا سعید دست تکون داد و ما هم با خیال راحت ازش جدا شدیم.

خوشحالم که یونا میتونه مثل یه مرد کوچولوی بزرگ خودش رو با محیط جدیدش تطبیق بده و تا این سن هیچوقت با گریه و بهانه به مهد نرفته... فقط تو سن 3 سالگی که از خونه پرستارش به مهد ...(اسم مهد رو نمیگم)بردمش بهانه گیری و گریه کرد(برای اولین و آخرین بار)یه هفته اونجا بود و بعد بردمش مهد هادی و هدی که خدا رو شکر اونجا رو راحت پذیرفت .یا مهد کودک قند عسل هم اصلا مشکلی نداشت.این هفته که خاله نیلان پیشمون است ولی از هفته آینده یونا بعد از مدرسه با سرویس میره مهد کودک درخشش و اونجا میمونه تا من از اداره برم دنبالش.قربون پسرم برم من که همه مهد های اهواز رو دور زد قلب. علت انتخاب مهد کودک درخشش نزدیکیش به خونمون است چون صبح ها باید ناهار یونا رو ببریم اونجا بذاریم که از مدرسه که برگشت ناهارش رو تومهد بخوره.امان از شاغل بودن مادر و تنهایی در شهر

پ.ن.1 : دو هفته آخر شهریور رو سفر بودیم. در اولین فرصت سفرنامه مون رو میذارم لبخند

پ.ن.2 : سه شنبه 5 مهر رفتیم تولد آرین جون که خیلی خوش گذشت و مامان مریم  جون سنگ تمام گذاشته بود. غذاها و ژله های خوشمزه و آش دوغ مخصوص مامان مریم که جای همتون خالی بود .

بچه هم حسابی بازی کردن وبا حباب و کف های جورواجور ر ق ص ی د ن

اصلا هم شیطنت نکردن دروغگو از بچه های وبلاگی عسل جون, آیلین جون, یکتا جون (یکتا جون که دیگه سنگ تمام گذاشت از رق ص بغل مامانش شانس آورد نخوردیمش اینقدر که خوشمزه است این مخملی) , سپهر جون, زهرا جون و محمد مهدی نازنین  به همراه مامانهای گلشون تو جشن بودن و یونا و آرین یه گروه شدن و در مقابلشون هیربد و علیرضا ( وبلاگی نبودن ) قرار گرفتن و همین زمینه یه جنگ رو تا آخر جشن به همراه داشت و یونا میجنگید و به آرینمیگفت دیدی ؟ داغونشون کردم ... حالا بازم ببین ... و من نگران خلاصه پسری جنگ میکرد و بعد هر پیروزی آرین رو میبوسید ماچ


از سمت راست : هیربد-بهار- آرین-یونا-یکتا ( بقیه عکسا رو میتونید تو وبلاگ آرین جون ببینید مژه )

آخر جشن هم آرین و مامانی gift های خوشگلی به بچه ها دادن که gift ما قوری بودقلب


ممنون مریم جون و آرین گلم بغل همه چیز عالی بود  و خیلی به ما خوش گذشت لبخند

پ.ن.3 : این هفته یونا برای اولین بار دو تا از دندانهاش رو پیش آقای دکتر سید محمد منجم زاده پر و عصب کشی کرد.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed