گریه درخت - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ :: ۳:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هر روز که از اداره میاییم خونه یونا برگهای درختچه های بیچاره ای رو که کنار درمون است میکشد و چند تا برگش رومیکنه.البته من در عجبم که تا الان چطور برگهاش تمام نشدهتعجبمتفکر

و من : یونا مامان این درخت گناه داره . وقتی شما برگاش رومیکنی دردش میاد.شما دوست داری یه نفر همش لپت رو بکشه؟دردت بیاره؟درختا هم مثل آدما هستن آب میخورن, غذا میخورن, وقتی شما برگ درخت رو میکنی اینقدر دردش میگیره که گریه میکنه گریه

و از فردایی که من این صحبت رو با یونا داشتم یونا برگ درخت رو که میکنه هیچ , با خنده به درخت بیچاره میگه : گریه کن ...گریه کن...دردت گرفت؟ خندهقهقهه خوب گریه کن ...

و من : ناراحتنگران

یونا چند روز اول زیاد از مهد جدیدش راضی نبود.البته راضی نبودنش رو با نرفتن به مهد  نشون نمیداد فقط یکی دو بار گفت:خاله همش داد میزنه این خاله از خاله رویا بداخلاقتره تا این که  ازش پرسیدم :یونا خاله امروز هم عصبانی شد ؟

یونا : آره گفت سااااکت.ولی من بیشتر از همه ساکت بودم بعد به بچه ها گفت شما هم مثل یونا ساکت باشید ببینید از همه ساکت تره

من :این که خوبه مامانی ازت تعریف کرده

یونا : مژه

خدا به فریاد خاله برسه که یونا از همه ساکت تر بوده تعجب

دوشنبه بعد از ظهر آیدا (همسایمون) و پسر خاله اش کسری و دختر خاله اش تیلا اومدن خونمون و با یونا حسابی بازی کردن.خیلی خوب بود چون اصلا هم دعواشون نمیشد و از بازی با هم لذت میبردن.آیدا و دختر خاله اش هم بعد از بازی با وسایل یونا همه رو جمع کردن و پسرا بیشتر با کامپیوتر و پلی استیشن مشغول بودن.من هم از فرصت استفاده کردم و به کارهام رسیدم به حدی که یادم رفت ازشون عکس بگیرمافسوس.جالبه که یونا وقتی داره با بچه ها بازی میکنه نبود من رو به عنوان همبازی خودش احساس میکنه و چند وقت یه بار صدام میزنه و میگه مامان دوست دارم .

سه شنبه ظهر یه ساعت زودتر از اداره برگشتم و سریع جمع و جور کردیم و با یونا رفتیم بوشهر.

خریدهای یونا : تفنگ رو قبل از حرکت بابا سعید براش گرفت و حیوانات رو بین راه از من خواست که براش بگیرم ( مثلا داریم تمرین میکنیم هر چیزی خواست رو براش نخریم.چقدر سخته نگران)

تمام مسیر رو یونا در حال سخنرانی بود ویه آقاهی ازش پرسید : کوچولو اسمت چیه ؟

یونا: یونا خان

و یه نگاهی به موبایل خانمش کرد و گفت : این مثل موبایل منه که

آقاهه : مگه شما موبایل داری ؟

یونا :  آره ولی یادم رفته بیارمش

آقاهه : شمارشو به من میدی اگه دلم تنگ شد بهت زنگ بزنم

یونا : نه

آقاهه : چراااا ؟

یونا : به خاطر اینکه  بلد نیستم

توی راه سردرد بدی گرفتم و رسیدیم اینقدر شدید شد که نمیتونستم چشمام رو وا کنم.یونا هم رسید بوشهر انگار انرژی نهفته اش رو آزاد کرده باشن یه لحظه آروم و قرار نداشت و هر کاری که دوست داشت و خوب نبود انجام میداد.فقط اولش که با خاله آنی نشستن و با وسایل چرم سازی خاله آنی بازی کردن خوب بود و بعدش رفت سراغ سوژه های همیشگی.گلهای بیچاره رو از ریشه کند خجالت, عینک بابا جون  رو شکستخجالت,  واکر مامان جون(مادر بزرگم) که همش تو هوا معلق بودخجالت و ...

بابا هر بار که یونا رو میبینه باید بعدش یه عینک تازه بگیره و این واکر مامان جون هم برای روز مادر خودم براش گرفتم چون واکر قبلی اش رو یونا n بار پرت کرده بود .احتمالا برای روز مادر امسال باز هم باید برای مامان جون واکر بگیرممژه.خلاصه باید خونه مامان اینا رو میدیدید هیچ چیز سر جای خودش نبود و انگار زلزله اومده بود نگران

چهارشنبه صبح با خاله نیلان رفتم تهران .4 شنبه و 5 شنبه رو خیلی خیلی گرفتار بودم و هر دو شبش رو روی هم شاید 3 تا 4 ساعت خوابیدمخمیازه.یونا و مامان پنج شنبه شب اومدن تهران و چون پرواز تاخیر داشت از صبح 5 شنبه تو فرودگاه بودن و 3 صبح جمعه رسیدن تهرانتعجب.بین یونا و مامان تو این چند ساعت چی گذشته بماند .اینا رو هم مامان عاطی براش گرفته بود :

یونا وقتی من و خاله نیلان رو دید کلی بغلمون کرد و دلش خیلی تنگ شده بود بغلانگار این دو روز برای همه ما چند سال گذشته بود.یونا بعد از یک ساعت که با هم بازی کردیم دوباره شروع کرد و تو شیطنت سنگ تمام گذاشت و کارهاش یه جورایی بیشتر بیقراری و بهانه بود تا شیطنت.شاید هم خستگی.به هر حال کاری که برای انجامش کلی تحقیق کرده بودم و از دوستان پرسیده بودم و تو اینترنت سرچ کرده بودم انجام نشدناراحت و جمعه بعد از ظهر با یونا برگشتم اهواز.شیطنت یونا هم تو انجام نشدن کارم بی دلیل نبود.

تو فرودگاه طبق معمول رفت بن تن بخره منتظر و من هم سعی کردم مقاومت کنم ولی وقتی اعلام کردن که بریم وسایل رو تحویل بدیم یونا گریه کرد که من بن تن رو میخواستم و مامان عاطی دلش نیومد که از یونای گریون جدا شه و رفت که براش بگیره و ...نتیجه اش خرید بن تن های تکراری زیر است که همونجا جعبه اش رو در آورد و با خودش آوردشون تو هواپیما بازی کنه :

 

موقع نشستن هواپیما که اعلام کردن کمر بندها رو ببندید یونا : من دوست ندارم کمربندم رو ببندم

من : ولی خطرناکه حتما باید ببندی

یونا : من دوست ندارم

و خانم مهماندار که در حال چک کردن بود : کوچولو کمربندت رو ببند دیدی الان اعلام کردن باید کمربنداتون رو ببندید

یونا : نه من نشنیدم من فقط شنیدم که گفتن کمربنداتون رو نبندید

خانم مهماندار : نه عزیزم شما اشتباه شنیدی گفت کمربنداتون رو ببندید

یونا : نه من که  شنیدم گفت کمربنداتون رو نبندید

و خانم مهماندار کمربند یونا رو بست و نیم دقیقه بعد یونا : مامان مامان شماره 1

میدونستم که اگه ازش بخوام یه کم تحمل کنه جوابش چیه و همون موقع که آقای مهماندار از کنارمون رد شد گفتم باید یونا رو برای شماره 1 ببرم و آقای مهماندار به یونا : کوچولو میتونی یه ربع تحمل کنی تا هواپیما بشینه ؟

یونا : نه نمیتونم

و آقای مهماندار گفت هماهنگ میکنم و همون خانم مهماندار رو که کمربند رو برای یونا بسته بود اومد و سه تایی رفتیم برای پروژه شماره 1 پسری

و وقتی از هواپیما اومدیم پایین یه خانم مهربون و دختر نازش یسنا رو دیدیم که از خواننده های وبلاگ یونا بودن و  اون خانم مهربون یونا رو از روی عکسای وبلاگش شناخت.یونا هم پرسید که یسنا هم وبلاگ داره که من و مامانم وبلاگشو بخونیم؟

مامان یسنا جون براش وبلاگ درست کردید حتما آدرسشو برامون بذارید بغل

شنبه با خستگی زیاد رفتم اداره و اتفاق خاصی نیوفتاد.

یکشنبه بعد از ظهر با مریم جون خانه بازی دردونه قرار گذاشتم و یونا رو بردم تا با آرین  گلی بازی کنن.اونجا هم عرفان هم مهد کودکی یونا رو دیدیم که حسابی با هم بازی کردن یا به قول  آرین جون جنگ کردن.و طبق معمول یونا میگفت نریم خونه و  آرین دوست داشت یا ما بریم خونشون یا اونا بیان خونه ما و با چشم گریون از ما جدا شد و یونا تا آخر شب نگراننگران بود که آرین گریه اش بند اومده یا نه .

یونا آماده برای رفتن پیش خاله دردونه : (این عکس رو مخصوص برای فریده جون از هرمزگان گرفتم بغل که دوست داشت کفش بن تن یونا رو به پاش ببینه -این بلوز بن تن هم مامان عاطی براش گرفتهقلب)

 

و چند تا عکس دیگه از یونا در خانه بازی دردونه :

از سمت راست : آرین گلی که از جنگ خیس عرق شده-اسم این گل پسر رو نمیدونم اونجا با هم دوست شدن-یونا-عرفان-عرشیا

و یه خبر مهم : قوری جون تهران جا مونده ناراحت و خداییش جاش خیلی خالیه .یونا خیلی ناراحته و میگه : قوری قوربونت بشم که دلم برات تنگ شده دل شکسته

و امروز که اومدیم خونه میگه قوری تو هم الان تهرانی از مهد اومدی میخوایی دستتو بشوری لباستو عوض کنی ؟

این شیطون رو هم یونا گذاشته میگه : چرا میخنده ؟حتما میخواد بچه ای روگول بزنه شیطان



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed