هادی و هدی خدا نگهدار و قند عسل سلام - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سه شنبه نمره شیطنت پسری 100 بود نگرانچون حوصله اش سر رفته بودمتفکر شکستن یک عدد آینه و پخش هندوانه و آب هندوانه و هسته خربزه کف آشپزخونه و روی اپن و ...دیگه چیزی نمیگم ساکت چون خودتون میتونید حال و روزم رو تصور کنید ناراحت

بعد از اینکه شیطنتش تمام شد و من روناراحت دید :دوستم نداری ؟دلت میخواد تو دستم شیشه بره خون بیاد.دلت میخواد بمیرم ؟

من : خودتو دوست دارم ولی این کاراتو دوست ندارم

یونا : دوست داری بمیرم ؟

من : این چه حرفاییه که میزنی ؟

یونا : من بمیرم کجا میرم ؟ میرم یه جای دیگه ؟ مثلا میرم تو فضا ؟

مامان به قربونت بره الهی مامان بمیره که نشنوه وروجک شیطونش چی میگه.به نظرتون تکلیف من با این کوچولوی شیطون و عاقل چیه ؟

چهارشنبه آخرین روز مهد کودک هادی و هدی بود.مهد مرداد ماه تعطیله و یونا هم که از اول مهر به امید خدا میره شهید ابراهیمی.خاله مریم و خاله رویای مهربون با یونا تا در مهد اومدن و کلی بوسیدنش و میگفتن دلمون تنگ میشه.

من و یونا هم مهربونی های خاله رویا وخاله مریم مهربون رو فراموش نمیکنیم و براشون سعادت, موفقیت و خوشبختی آرزو میکنیم بغل

این هم یه عکس از هنر سفال آقا یونا است :

چهارشنبه بعد از ظهر با مریم جون و آرین گلی و خاله سهیلا و رزا جون رفتیم یه خانه ای که اونجا خرید کنیمچشمک.وروجکامون هم با بچه های دوقلوی خانم صاحب خونه که اسمشون پارسا و پوریا بود حسابی دوست شدن و بازی کردن و ما هم به خریدمون رسیدیم و با دست پر اومدیم بیرونمژه , بعد از اتمام خرید یونا و آرین دلشون میخواست بمونن و  بازم باپارسا و پوریا بازی کنن.

بعدش با مریم جون و  آرین گلی رفتیم خانه بازی دردونه که بچه ها اونجا به بازیشون ادامه بدن و آخر شب به زور از هم جداشون کردیم.چون یونا میگفت  آرین بیاد خونه ما و آرین میگفت یونا بیاد خونمون بغل وقتی دو تا گل پسر مهربون به هم میخورن نتیجه اش اینه دیگه. آرین که مثل آدم بزرگا تعارف میکرد شما اول بیایید خونه ما قلب

پنج شنبه صبح یه کم با یونا نت ها رو کار کردم, تا الان نت گرد و نت سفید و نت سیاه رو یاد گرفته.ساعت کلاسشون از دوازده و نیم به 10 صبح تغییر پیدا کرد و 10 یونا رو بردم کلاس.جلسه آخر این ترم بود و از یکشنبه ترم جدید شروع میشه.بعد از کلاسش رفتیم مرو و یه باربی خوشگل دوچرخه دار که چند تا لباس و کفش هم داشت برای آوا خانم گل هدیه گرفتیم و یونا گفت : مامان اشکال نداره باربی من رو کادو بگیریم بدیم به آوا و باربی آوا برای من باشه تعجب 

یونا از قبلش مدام میگفت میخواد بره دایناسورهایی رو که از هفته قبل دیده بود بخره و این رو به مربی موسیقیش هم گفته بود بعد از کلاسش مربیشون به من گفت :میخوایید برای یونا دایناسور بخرید و

من :تعجبخجالتشما از کجا فهمیدید؟آره قراره بعد از کلاس بریم بخریم

 و مربی یونا : یونا تو کلاس همش میگفته دوست داره کلاس تمام شه که بره برای خرید دایناسور

خلاصه به شرط این که موسیقی رو جدی تر با هم تمرین کنیم قبول کردم که براش دایناسورها رو بخرم. از شانسش همون مغازه که دایناسور داشت تعطیل بود و کلی رفتیم و اومدیم تا باز شد و دایناسورها رو خریدیم

و بعدش برای یه کار اداری رفتیم که وحشتناک شلوغ بود و مجبور شدم ماشین رو با یه کم فاصله نگه دارم و پیاده بریم و یونا خیلی گرمش شده بود و میگفت مامان از گرما سرم درد گرفته بعد معلوم شد باید برای اون کار به یه آدرس دیگه بریم ناراحت.از اونجایی که خونه مامان جون(پرستاری که یونا تا سه سالگی پیشش بود) همون نزدیکیها است , رفتیم که بهش سر بزنیم, متاسفانه خونه نبود و نتونستیم ببینیمش.

خلاصه آدرس جدیدی رو که دادن مثل جای قبلی شلوغ بود و جای پارک نزدیکش گیرم نیومد و بازم مجبور شدم پسر گلم رو یه کم تو گرما راه ببرم.تو اداره پسری مثل یه آقا نشست روی صندلی و با دایناسوراش بازی کرد و من هم به کارهام رسیدم.قربون پسرم برم من که وقتی شیطنت نمیکنه چقدر بزرگ شدنش  رو احساس میکنم .

بعد از اتمام کارم رفتیم مهد کودک قند عسل.همونطور که گفتم مهد یونا (هادی و هدی)مرداد ماه تعطیل است. اول تصمیم داشتم بذارمش مهد کودک درخشش که خیلی به خونمون نزدیکه(فقط چند تا پلاک فاصله داریم و میشه پیاده هم رفت) ولی اکثر بچه های هادی و هدی تو این مدت میرن قند عسل و پانیذ و مهتا هم که دوست جونای یونا خان هستن اونجا ثبت نام کردن و من که با مامان پانیذ صحبت کردم خیلی از مهد و محیطش و مدیرش تعریف میکرد.البته درخشش رو هم که خودم سر زده بودم بدم نیومد مدیرش هم مهربون بود.خلاصه پسری رو که نمیشه از دوس جوناش جدا کرد.میگفت من دوست دارم پیش پانیذ اینا باشم.

نتیجه اینکه  دو تایی رفتیم مهد کودک قند عسل و آقا یونا رو اونجا ثبت نام کردم.یونا هم که قربونش برم راحت و زود جوش...هنوز سلام علیکم تمام نشده بود رفت و با بچه ها بازی کرد و میگفت مامان تو برو خونه من همینجا میمونم.چون ناهارشو نبرده بودم کلی باهاش صحبت کردم که انشالله شنبه میایی و دوستات هم از شنبه میان و ...

بعدش هم رفتیم تویین(به پیشنهاد یونا) و غذا خوردیم و اومدیم خونه.یونا مستقیم رفت تو حمام و با دایناسوراش حسابی آب بازی کرد و حمامش کردم و براش کارتن گرفتم و در حال کارتن دیدن خوابش برد. من هم گوشت و مرغ رو که بابا سعید خریده بود شستم و بسته بندی و مرتب کردم و برچسب زدم و چند تا ظرف هم جوجه درست کردم و مواد زدم(به توصیه مریم جون مامان  آرین) و یه کم به کارهای خونه رسیدم.

موقع بازی با دایناسورها بهش گفتم مامان یه آقاپسری هست خیلی دایناسورها رو دوست داره اسمش پارسا است

یونا :مثل من که خیلی دایناسورها رو دوست دارم؟

من :آره مثل شما.اون هم اینقدر دایناسورها رو دوست داره که با خمیر دایناسور درست میکنه مامانش هم اسم وبلاگشو گذاشته پارسادایناسور شناس

یونا : مامان میشه برای من هم یه وبلاگ جدید درست کنی اسمش بذاری یونا دایناسور شناس؟

پسری هر چندوقت یه بار هوس میکنه اسم وبلاگشو عوض کنه تا چند وقت پیش دوست داشت اسم وبلاگش مثل آرین , که  آرین و مامانی است , یونا و مامانی باشه

بعد از ظهر پنج شنبه با یونا رفتیم تولد آوا خانم گل(آوا هم مهد کودکی یونا است و من با مامان و عمه آوا جون دوست هستم) که خیلی خوش گذشت تا وارد شدیم چند تا از هم مهد کودکی های یونا اومدن جلو و از دیدن گل پسرمون کلی ذوق کردن.یونا هم که تازه از خواب بیدار شده بود هیچ کس رو تحویل نمیگرفت و چسبیده بود به من و مهرابه خانم وروجک :یونا با من قهری ؟آخه چرا با من قهری؟

البته بیحوصلگی آقا یونا زیاد طول نکشید و تو عکس زیر میتونید ببینید که :

یونا اینجا (پشت سر بچه ها رو ببینید) :

یونا آنجا (در حال بالا رفتن از مبل خجالت) :

یونا همه جا (بالای مبل) :

از دیدن رابطه صمیمانه یونا و دوستاش لذت میبردم جالبه تکیه کلامها و صحبتای همشون مثل هم بود.پیش خودم فکر میکردم چقدر حیف است که این دوستی های پاک و قشنگ امسال با رفتن بچه ها به پیش دبستانی تمام میشه ناراحت

آخر تولد هم مامان آوا جون به دختر خانما گردنبند کیتی و به آقا پسرا تفنگ آبی هدیه دادن که ...

 وروجکا تفنگاشون رو آب کردن و خونه داشت تبدیل به پارک آبی میشد.من هم سریع خداحافظی کردم و اومدیم خونه که آقا یونا کمتر تو این پروژه مشارکت داشته باشه.دختر خانمای گل هم که از اول تا آخر گریه کنون بودن یکی گریه میکرد من دوست ندارم مامانم بیاد دنبالم (هنوز مامانش نیومده گریه اش رو شروع کرده بود) چند تایی هم گریه میکردن که ما شمع فوت نکردیم که مامان آوا جون دوباره شمع روشن کرد برای اونایی که موفق نشدن شمع فوت کنن ... خلاصه باید به مامان آوا جون یه خسته نباشید درست و حسابی گفت تولد بچه ها تو این سن و کنترل و سرگرم کردنشون خیلی سخته من تجربه اش رو تو تولد پارسال یونا داشتم  .

از تولد که برگشتیم با بابا سعید رفتیم خرید خوردنی و یه بسته از این چوبها هم برای یونا گرفتم(تووبلاگ هیژا جون دیده بودم) که لااقل یه کم مشغول شهخیال باطل

 و نتیجه این که یونا : مامان بیا با هم بازی کنیم

و با پسری برای دایناسورها خونه دست کردیم متفکر

جمعه شب رفتیم پاساژ امام رضا و برای پسری یه کفش خوشگل بن 10 و  لباس خریدیم آخه یونا خان اکثر لباساش و همه تاپهاش رو کنار گذاشته و تن نمیکنه و حتی تو خونه هم حاضر نیست تاپ بپوشه.

بعد پسری در فروشگاه سی دی تبلیغ بن 10 هشت رو دید و متوجه شد  و با خوشحالی رفت و خریدش.و بعدش سر از مغازه مورد علاقه آقا یونا در آوردیم و رو خرید شخصیتهای bakugan  (یونا کارتنش رو دوست داره)دو دل بود. قبلا یه کوچولوش رو از همونجا خریده بود و این دفعه چشمش بزرگش رو گرفت.کلی اسماشون رو میگفت و مشخص میکرد کدومشون شخصیتش خوبه وکدومشون بد.4 تا شخصیتها رو گذاشته بود جلوش و با دقت نگاه میکرد و توضیح میداد

و آخرشskyress   رو انتخاب کرد و خرید.

امروز صبح پسر قشنگم اولین روز مهد کودک قند عسل رو شروع کرد و مثل همیشه من و بابا سعید رو با صبوری و آقایی خودش شرمنده خودش کرد.بدون بهانه گیری و بدون گریه مثل یه مرد من و بابا سعید رو بوسید و رفت توقلب.یونای من در کنار شیطنتهاش خیلی خیلی مهربونه.وقتی که من خواب هستم همش میاد و من رو میبوسه اینقدر میبوستم که بیدار میشم مژه و وقتی که داریم با هم بازی میکنیم یا داره کارتن میبینه و من گرفتار کارهام هستم مرتب میگه مامان دوست دارم و روزی هزار بار بغلم میکنه بغلو میبوستمماچ

پسر مهربون و دوست داشتی من مامان لیلی هم خیلی خیلی دوست داره و بدون تو نمیتونه نفس بکشه قلب
الان که داشتم وبلاگ یونا رو آپ میکردم برای اینکه لینک وبلاگ هیژا 

جون رو بذارم صفحه وبلاگش باز بود و یونا : مامان این کیه؟

من : هیژا  

یونا :داره چیکار میکنه ؟

اون پست بود که آقا هیژا  اسباب بازیهاشو گذاشته بود و آقای فروشنده شده بود و مامان  هیژا جون و بچه اش برای خرید میومدن ...پست رو کامل براش خوندم و گفتم: یونا  چوب بستنی ها رو از تو وبلاگ هیژاجون دیدیم و برات گرفتم 

یونا : منم دوست دارم مثل هیژااسباب بازی بیارم تو هم با بچه ات بیایی بخری

من : باشه شما اسباب بازیهات رو بچین من هم میام خرید

یونا :آخه من خسته میشم تو بیا بچین

من : آخه تو وبلاگ  هیژا نوشته خودش اونا رو چیده نه مامانش

یونا : خوب من و تو با هم بچینیم

بالاخره تسلیم شدم و با هم یه مقدار وسایل رو چیدیم و ...

یونا : مثلا بچه ات کی باشه ؟ آها قوری خوبه

و من و قوری مامان و بچه شدیم.قوری جون هم که لباس باربی رو صاحب شده دست در دست مامان لیلی اومدن خرید از مغازه آقا یونا که جای شما خالی بود که بخندین...

من و قوری : آقا سلام خسته نباشید

یونا : لبخندسلام

قوری : از این موبایلا میخوام

یونا : فروشی نیست

قوری :چرا؟

یونا :دیگه

قوری : موبایل خودتونه ؟

یونا :  آره

قوری بعد از چند تا پرسش و پاسخ یه دونه ببر خرید و مثلا رفتیم خونه دیدیم اه ببره دم نداره و دمش کنده شده و دوباره رفتیم مغازه آقا یونا

یونا : چرا ببرتو آوردی با خودت ؟

قوری : آقا ببخشید چرا ببره دم نداره ؟

یونا یه نگاهی به بقیه ببر و شیرها کرد که همشون بی دم بودن و یونا دم همه رو از قبل کنده بودخنده و گفت : مدل جدیده.ببرو شیرها مدل جدیدشون دم نداره

قوری : خوب من فکر کردم قبلا یه بچه ای دمشون رو کنده

یونا :حالا اشکال نداره از این سه تا(سه تا حیوون دیگه که سالم بودن و دم هم داشتن) یکیشو انتخاب کن

قوری : هر سه تاییشون رو میخوام

یونا : سه تا نمیشه فقط یکی

قوری :چرا؟

یونا :دیگه

قوری : خوب لطفا کادو بگیرید

یونا : میخوای بری جشن ؟

قوری : آره

یونا : پس یذار یه قشنگشو بدم.دختره یا پسر ؟...

مثلا روز بعد :

قوری بعد از خرید یه اسباب بازی جدید :آقاببخشید میشه اینو که دیروز خریدم با یه چیز دیگه عوض کنید ؟

یونا: باشه

من :قوری نمیشه, شما اونوخریدی, باهاش بازی کردی, نمیشه عوضش کنی

یونا:مامان مثلا میشه

یونا : چی میخوای ؟

قوری: ساعت بن تن

قوری : میشه یه میمون هم بهم بدین ؟

یونا : نه نمیشه .امروز زیاد چیز خریدی.اینو جدید خریدی فیلت رو هم عوض کردی دیگه نمیشه

و قوری : گریه

مثلا روز بعد ...

برای قوری چیزی نخریدم و گفتم تازه خرید کرده

قوری : آخه از این میمونا تمام میشه

من :نه تمام نمیشه. امروز روز خرید شما نیست

یونا: راست میگه تمام میشه من دو تا میمون دارم که دوستام گفتن میخواییم دو تاشو بیاییم بخریم

و من : نه نمیشه

یونا : خوب یه چیز کوچیک براش بخر

و من : نه

و قوری : گریه

به نظرم این بازی برای آموزش خرید برای بچه ها خیلی خوبه و امیدوارم نتیجه  بده فقط نکته اولش این است که تعجب کردم چرا یونا نگفت اسم وبلاگم رو بذاره  هیژا خنده و نکته دومش اینه که اینقدر بازی کردیم که به هیچ کاری دیگه ای نرسیدم نگران

(یه تشکرویژه از مامان هیژا  جون به خاطر هر دو تا بازی پیشنهادیشون بغل)

پ.ن.1 :  یونا این روزها شدیدا از کارتن fruity robo خوشش اومده و همش ساعت رو از ما میپرسه که خدایی نکرده از وقتش نگذره . 

پ.ن. 2 : دو تالینک زیر رو اگه دوست داشتید بخونید :

کار کردن مادران آری یا نه ؟

پیش فعالی کودک چه نشانه هایی دارد



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed