نفس من تو این هفته - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

شبهایی که فرداش تعطیله و یونا نمیخواد بره مهد اجازه داره که رو به روی تلوزیون بخوابه و تا هر وقت دوست داشت کارتن ببینه (کسی نفهمد فکرمیکنه بقیه شبها پسری 8 شب خوابهچشمک) و این موضوع هر هفته تکرار میشه و جریانش مربوط به قدیما نیست و اون شب که یونا طبق معمول دنبال بهانه برای نخوابیدن بود :مامانی یادته من رو به رو تلوزیون میخوابیدم کارتن میدیدم تا خوابم ببرهخیال باطل 

من :آره مامان یادمه دو شب پیش بودمژه بخواب عزیزم 

یونا :آخه خوابم نمیبره ناراحت

من : چشماتو ببند به چیزهای خوب فکر کن تا خوابت ببره 

یونا : همیشه اینو به من میگی. چه فکر بدیه. آخه من چشمامو ببندم بازم باز میشه

 

بازی plants vs zombies   رو تو این هفته برای بار دوم تمام کردیم (آخر فرزند سالاری متفکر)  و این بار یونا تو انتخاب آیکونا کمک میکرد و میگفت اینو بذار من خیالم راحت بشه و بازیtumblebugs  رو که قبلا تا چند level رفته بودیم و پسری طبق معمول user ای رو که با اون بازی کرده بودیم پاک کرد, دوباره از اول شروع کردیم و بابا سعید هم بازیهای پلی استیشنی رو پیش میبرد.کارتن های کانالهای    و  هم که همیشه از tv ما در حال پخش است و از کانالهای دیگه بیخبریم.

 روز یکشنبه که یونا رو بردم کلاس موسیقی آقا آرین  و  مامان گلش رو هم اونجا دیدیم که خیلی خوشحال شدیم. آرین و یونا رفتن سر کلاس و من و مریم جون با هم صحبت کردیم تا وروجکا تمام شدن و بعدش 4 تایی رفتیم مرو بچه ها سی دی خریدن و همبر زغالی و بستنی خوردن و بعد رفتیم خانه بازی دردونه که مریم جون آدرسش رو بهمون دادو من قبلا یونا رو نبرده بودم.تا رفتیم اونجا دیدم چند تا از بچه ها میگن یونا ...یونا ...یونا ... و از شانس گل پسرمون آریان و هونام و  عرفان هم مهد کودکی های یونا هم اونجا بودن و 5 تایی حسابی با هم بازی کردن.آرین و مامانی زودتر از ما رفتن چون باید میرفتن دنبال بابایی آرین و من موندم و یونا وروجک که به زور یه ربع به 11 از اونجا بیرون آوردمش.ساعت کار اونا تا ده و نیم بود ولی بچه های خود مربی ها هم اونجا بودن و یونا بازم میخواست بمونه و با اونا هم بازی کنه.

سه شنبه بعد از ظهر هم با آقا آرین و مامان گلش ساعت 8 شهربازی مهزیار قرار داشتیم.چون فکرمیکردم مثل همیشه تو ترافیک پل زیتون و شلوغی زیتون گیر میکنم یه کم زودتر از خونه زدم بیرون ولی تا رسیدیم و ماشین رو پارک کردم یه ربع به 8 بود و  زنگ زدم به مریم جون اونا تازه داشتن از خونه بیرون میومدن.گفتم از این فرصت استفاده کنم و برم فلکه چیتا یه کوچولو خرید پلاسکو داشتم که توی مسیر آقا یونا سر فروشگاه اسباب بازی یه لاک پشت نینجا دید و گفت براش بخرم و وقتی رفتیم تو نظرش عوض شد و طبق معمول بن تن خرید.همونجا هم همه رو از جعبه در آورد و جعبه رو هم انداخت تو زباله و مشغول بازی با اونا شد.تو پلاسکو بودیم که مریم جون زنگ زد که رسیدن و تو شهربازی هستن و ما هم سریع خودمون رو بهشون رسوندیم و آرین و یونا حسابی بازی کردن و از روزشون لذت بردن.

اسباب بازی های یونا همون شب به این شکل در اومدن متفکر(تیکه های باقی مونده اش رو کنار هم گذاشتم)

فقط تنها خوبیش این بود که قوری موتور دار شد ( موتور بن تن رو برداشت برای خودش مژه)

پنج شنبه صبح بیشتر با این سایت   مشغول بود و میگفت: مامان برو تو آرین  و مامانی جدیدش نه قدیمیش برام همون سایته بیار که آرین دوست داره من هم دوست دارم و عاشقشم

پنج شنبه ظهر یونا رو بردم کلاس موسیقی و یونا گفت بریم لاک پشت نینجاهه رو که اون روز نخریدم الان میخوام بخرمش ...گفتم لاک پشت نینجا زیتون بود و الان فرصتی نیست که بریم زیتون کلاس داری  و بالاخره به زور ما رو به جای زیتون راهی مرو کرد و عمو فروشنده گفت من لاک پشت نینجا ندارم ولی بن تن دارم و من هم خداحافظی کردم و اومدیم بیرون و یونا رو بردم سر کلاس.بعد از اتمام کلاس رفتیم ناهار خوردیم و بعدش آقا یونا گفت بن تن میخوام ... دیگه دارم به شخصیتهای تکراری بن تن که یونا میخره آلرژی پیدا میکنم.خلاصه از من انکار و از یونا اصرار که دیدیم رو به روی مغازه پاساژ مرو ایستادیم و گفتم لااقل یه چیز دیگه بگیر ولی یونا چشمش به همون جعبه بن تن بود که تا حالا n تاش رو خریده بود و جعبه اش دقیقا شبیه همون بود که سه شنبه خریده بودیم.در حال مقاومت بودم که پسری رو مثلا بد عادت نکنم که هر چیزی رو که دید بخره که دیدم ای داد بی داد دارن در پاساژ رومیبندن و ما طبق معمول توپاساژیم مجبور شدم بن تن رو بخرم و با عجله از پاساژاومدیم بیرون

پنج شنبه بعد از ظهر یونا شیطنت کرد در حد ... و من شب با حال و روزی خراب خوابیدمنگران

جمعه صبح هم بیشتر مشغول این سایت  بود و من هم تونستم یه کم به کارهای خونه برسم و ناهار جمعه و شنبه  رو درست کنم و خدارو شکر طبق معمول نیومد کنارم بشینه و معجون درست کنه و بعد بریزدش رو قالیچه آشپزخونه و بره (این عکس مربوط به اول هفته است و هنوز وقت نکردم قالیچه رو بشورم احتمالا تا اومدن مامان عاطی باید جمع بمونه خجالت) 

جمعه  شب رفتیم مرو که یونا تو ماشین خوابش برد ولی وقتی رسیدیم به ذوق سی دی بیدار شد و گفت :  همه سی دی جنگی آقاهه رو من خریدم حالا اگه کسی بیاد ازش سی دی جنگی بخره میگه کو سی دی جنگیهاتون بعد بهش میگه یه پسریه میاد همه سی دی های جنگی من رو میخره

 

پسری سی دی شو خرید و خودمون هم خریدامون رو انجام دادیم  شام خوردیم و رفتیم پاساژ امام رضا بلیط برای کنسرت گرفتیم و یه دور زدیم و یه کم خرید و برگشتیم خونه.

یکشنبه شب رفتیم کنسرت علی لهراسبی    که خیلی خوش گذشت.هر سه تاییمون حسابی لذت بردیم

 و ...

میگن بچه حلال زاده به دایی اش میره.دایی علی تا الان لب به پرتقال نزده و اگه کسی کنارش پرتقال بخوره از کنار اون شخص بلند میشه قهر و آقا یونای ما به همت مامان لیلی یه step بالاتر از دایی جونش است.چرا؟ برای این که یا آب پرتقال رو میخوره یا به قول خودش دل پرتقال رو که میتونید عکسشو ببینید(یعنی پوست نازکش رو هم باید براش در بیارم).میوه های دیگه رو هم درست و حسابی نمیخوره و موقع دیدن کارتن تو ظرفای خودش میذارم کنارش ولی لب نمیزنه فقط اگه بره مهمانی اونجا میوه میخوره خجالت مثلا انبه رو خونه مامان اینا میخوره ولی خونه خودمون لب نمیزنه متفکر غذا رو هم که باید تو دهانش بذارم میگه مامانی تو خوب بهم غذا میدی من خودم نمیتونم خوب غذا بخورم.با اینکه غذاشو آماده و تیکه شده و راحت میذارم جلوش ولی ... 

 

 

جالبه که یونا و دایی علی خیلی خیلی به هم علاقه دارن و همدیگرو دوست دارن و یونا یه احترام خاصی به داییش میذاره و تا الان اصلا جلو دایی علی شیطنت نکرده و اگه تو اوج شیطونی هم باشه دایی علی که وارد میشه آروم میشه و با لبخند و خجالت داییشو نگاه میکنه ...

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed