علامت سوال - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ :: ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 الان تقریبا داره 5 سال میشه که این علامت سوال تو ذهن من است که چه جوری هم میشه یه مادرو پدرخوب بود و همزمان با اون ارشد خوند یا به سینما رفت, مطالعه جانبی کرد, کلاس ورزش رفت ,استخر رفت یا با دوستان وقت گذروند ویه فیلم یا سریال رو به دل راحت نگاه کرد ...و ... و...

میتونم بگم که همه اینایی رو که گفتم از به دنیا اومدن یونا تا به امروز برای من و بابا سعید کاملا حذف شده چون جای خالی تو برنامه زمان بندی  ما پیدا نمیشه که یه آیتم از آیتم های فوق روتوی اون بگنجانیم.

 فقط اینکه برای خود یونا این کارها رو انجام بدیم.مثلا فیلمها و تاترهای بچه گانه ببینیم.یونا رو ببریم استخر و پارک.کتاب براش بخونیم.یا با دوستانی رفت و آمد کنیم و بریم بیرون که بچه داشته باشن و با یونا بازی کنن , وبلاگشو آپ کنم و ...

 صبح تا ظهر که من خونه نیستم و شدیدا در گیر کارهای اداره هستم و ظهر که میام خونه تا شب یا بهتر بگم نیمه شب همش به بازی با یونا(یونا تنهایی بازی نمیکنه ) و تدارک ناهار و شام و عصرونه و صبحانه یونا و یه سری کارهای خونه که ضروری هستن و بازم به یونا ربط داده میشن میگذره.

در ضمن همین تدارک غذا هم تو ساعتی باید انجام بدم که بابا سعید مشغول بازی با یونا است و اگر بابا سعید سر کار باشه باید به سختی و با کمک قوری جون و مشارکت خود یونا شام و عصرونه اش رو ردیف کنم و بعد از اومدن بابا سعید برم سراغ درست کردن ناهار فردا 

شاید باورش سخت باشه که تو خونه ما با اینکه کارمند هم هستیم ساعت خوابمون حداکثر چهار و نیم ساعت است و ظهرها هم  به ندرت آقا یونا اجازه خواب ظهر رو بهمون میده.

وروجک اگه بذاریش تا صبح کارتن از ریسیور ضبط میکنه و میاد سر کامپیوتر فولدر درست میکنه و کارتن هاشو خالی میکنه و اونایی که زیاد دیده پاک میکنه و جدید ضبط میکنه و خلاصه دنیایی داره برای خودش ولی بدیش به اینه که بینش هم باید با من یا بابا سعید بازی کنه  

تنها سریالی رو که دنبال میکنیم قهوه تلخ است و اونم موقع ناهار روز جمعه و پنج شنبه و هر قسمت از سریالش رو هم سریالی میبینیم و بینش چندین بار stop میزنیم و چند بار برمیگردونیم از اول که ببینیم چی گفتن چون یونا بینش یا صحبت میکنه یا ازمون چیزی میخواد مثلا میگه مامان بیا ماشینم رو ببند به مبل

 

 و آخرشم تحمل نمیاره و میگه میخوام کارتن ببینم یا با بابا سعید پلی استیشن بازی کنم

 ولی با همه این صحبتها من همیشه عذاب وجدان دارم که چرا صبح ها باید پسرکم رو زود از خونه بیرون ببرم و نصف روز رو نیستم که براش وقت بذارم و حاضر نیستم غذای تکراری و از قبل فریز شده بهش بدم و هفتگی برنامه غذایی  کل هفته رو عوض میکنم و در خدمت پسر قشنگم هستم بغل

بریم بر سر ماجراهای خانه ما در هفته ای که گذشت :

تو اسباب بازی های قدیمی که قرار بود ببخشیم(پست قبل) یونا یه سری حیوانات رو پیدا کرد که خوشش اومد با اونا بازی کنه و چند دقیقه ای با اونا سرگرم بود.صبح 5 شنبه گفت مامان حیوانات دیگه اش هم برام میخری؟ و من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم اگه 5 تا کار خوب کردی برات جایزه میگیرم.دو تا جدول 5 خانه ای کشیدم یکی برای یونا و یکی برای قوری.جدول قوری بیچاره که همش از کار های بدپرشد و جدول یونا هم با کارهای خوبی که خودش توجیح و تفسیرشون کرد تا قبل از بعد از ظهر پر شدمتفکر

یونا : مامان ببین الان من چند تا کار خوب کردم لباسای بیرونیمو  عوض کردم دستمو شستم غذا هم خوردم الان شد سه تا.یکی دیگه اش هم الان لباس خونگی میپوشم... 

  و بعد از ظهر راهی اسباب بازی فروشی سر پاساژ آسمانه شدیم و بهش گفتیم برامون حیوانات رو بیاره و وقتی آورد همشون دقیقا شبیه همونایی بودن که یونا داشت ولی پسری کم نیاورد و فرصت نداد بریم یه جای دیگه رو هم ببینیم و گفت : اشکال نداره همینو میخرم میدونی چرا ؟ چون شکل مال خودمه خوبه دو تا دو تا با هم دوستشون میکنم.

بعدش هم رفتیم میزبان 2 , یونا حیواناتش رو روی میز پهن کرد و شروع کرد به بازی و من هم از فرصت استفاده کردم و حسابی مرغ و سالاد بهش دادم. 

جمعه رفتیم خرید.معمولا یه سری چیزها رو مثل آب میوه, شیر کوچولوی نی دار برای مهد یونا و ...رو باکسی میگیریم چون فرصت زیادی نداریم که روزانه خرید کنیم.و یونا تو سوپر در حالی که دستاش رو پر کرده بود از بسکوییت اومد به طرف آقای فروشنده و گفت :یه باکس هم از این بدین  

جالبه که بسکوییتها و شکلاتهایی که جایی به جز خونه خودمون میخوره خوشش میاد و میگه مامان از اینا برام زیادشو میخری؟ و من هم براش میگیریم ولی همه رو خودم و بابا سعید میخوریم انگار خوردنیهای که تو خونه خودمون میاد رو دوست نداره.یه ظرف از شکلات هایی که دوست داره رو گذاشتم روی اپن و یه کشو از کشوهای پایین آشپزخونه روهم از خوردنی پر کردم که هر وقت دوست داره راحت در دسترسش باشه و بخوره ولی به دلم مونده که یونا یه بار بره سرش و یه چیزی بخوره یا مثلا بره سر یخچال  میوه یا بستنی یا آب میوه یا هر چیزی برداره و بخوره و من برای خوردنش باید تو ظرفهای چند قسمتی خودش بچینم و تزیین کنم  تا شاید چیزی بخوره.ناهارش رو هم معمولا تو مهد نمیخوره و ظرفش رو پر برمیگردونه و من با خودم بهش غذا میدم و تودهانش میذارم.تنها چیزی که خیلی دوست داره سیب زمینی است.سیب زمینی رو همه جورش دوست داره.توی غذا -کوکو- پوره ... و میگه مامان برام تو مهد غذا نفرست فقط سیب زمنی بفرست.نه این که ببینم برام غذا فرستادیا...قول بده و دست هم میده من هم برای اینکه زیر قولم نزده باشم غذا میفرستم ولی اگه غذاش سیب زمینی دار نباشه یه ظرف هم سیب زمینی میفرستم 

یونا پلی استیشنش رو خیلی دوست داره ولی بیشتر دوست داره با بابا سعید بازی کنه.وقتی خاله نیلان و بابا جون هم میان اونا رو هم میگیره به بازی تا یکشنبه  که از مهد اومد گفت :مامان تو مهد هم پلی استیشن آوردن

من :یه دونه با این همه بچه

یونا :آره وقتی خاله ها میگن به صف بشینید ما میفهمیم که وقت پلی استیشنه و با هم میگیمyes

خاله رویا عالیه قسمتای سختش روخاله رویا بازی میکنه

دوشنبه آیدا و ریحانه و طاها (همسایه هامون) اومدن دنبال یونا که برن تو حیاط بازی کنن.یونا هم یه ماشین کنترلی برداشت و به اتفاق هم مژه رفتیم پایین.من نشستم رو لبه باغچه و بچه ها بازی کردن.آخه نه من جرات این رو دارم که یونا تنها پایین باشه ونه یونا تنهایی میره.

 

سه شنبه بعد از ظهر من و یونا و قوری رفتیم دیدن پارمین  کوچولوی عسل بغل و به خاله زهرا حسابی زحمت دادیمقلب

این پارمین کوچولو که میبیند عضو جدیدی از وروجکهاست با خواب کم و عاشق عمودی بغل شدن و یه پارچه نمک بغلمن که هنوز یه هفته نگذشته دلم براش تنگ شده ماچ

یونا که وقتی رسیدیم گرسنه اش شد خجالتچون ظهر هر کاری کردم نخوابید و بعد از ظهر نیم ساعت قبل از این که بریم بیرون خوابش برد. مجبور شدم بیدارش کنم و هر کاری کردم حوصله نداشت وراضی نشد عصرونه بخوره.خاله زهرا هم با کتلت و سالاد ماکارونی ازش پذیرایی کرد قلب

بعدش بردمش پارک زیتون و وارد که شدیم گفت بلیطها رو دو تایی بگیر میخوام دو بار هر کدوم رو سوار شم.

بعدش هم بابا سعید اومد پیشمون.پسری همونجا یه شمشیر خرید و چند تا سوژه پیدا کرد و میدوید دنبالشون و اونا هم فرار میکردن و کلی با هم بازی کردن .بهشون میگفت نخودچی ها کجایید(من تو خونه بعضی وقتا به یونا میگم نخودچی اونم یاد گرفته)

پنج شنبه از صبح  با هم گرفتار بازی   plants vs zombies

 

بودیم.شب هم رفتیم پارک سرزمین رویایی مجتمع فجر

 و از اونجا که اومدیم بیرون یونا خیلی خسته و خواب آلو بود.بعد رفتیم شام خوردیم و پسری astroboy dvd رو  که قبلا بازی پلی استیشش رو داشت ,گرفت و تا رسیدیم خونه سرحال نشست و تا آخرش رو دید .پسری خوابش که میگیره انگار خواب رفته احتیاج به خوابیدن نداره متفکر 

جمعه صبح دوباره astro boy رو گذاشت و دوست داشت من و بابا سعید هم ببینیمش.سه تایی نگاه کردیم.راستش من هم خوشم اومد به نظرم قشنگ بود. احساساتی هم شدم   .

 یونا میپرسید : چرا اون آدم آهنیه که منفجر شد رییس جمهوره ازش بیرون اومد ولی اول فیلم اون یکی آدم آهنیه که منفجر شد astro زنده نشد؟

و بابا سعید جوابی نداشت که به یونا بده به جز اینکه :بابا اینجاشو اشتباه کردن نمیدونستن پسر من چقدر باهوشه بغل

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed