یونا و دوستان - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ :: ٥:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه عمو وحید و خاله میترا و محمد گل ناهار خونمون بودن و من و بابا سعید هم یه نفسی کشیدیم, چون یونا همش گرفتار بازی با محمد بود و ما هم نشستیم به صحبت و خلاصه روز خیلی خیلی خوبی بود.

یونا هم حسابی جو گیر شده بود و موقع صحبت با محمد همش میگفت آقا ...و تو بازی هم همش میگفت یا علی ی ی... یا ابوالفضل

 یونا وقتی تنهاست اصلا اتاقش رو به هم ریخته نمیکنه و دوست داره اتاقش مرتب باشه و جالبه که اتاق یونا همیشه مرتب ترین جا توخونه ماست و فقط وقتی دوستاش میان و با هم بازی میکنن اتاقش به هم ریخته میشه.خیلی خوشحالم از این که میبینم یونا با دوستاش  رابطه خوبی داره و موقع بازی برای من و بابا سعید اضطرابی ایجاد نمیکنه(قبلا اینجوری نبود و باید مراقبشون می بودیم) .یونا موقع بازی با دوستاش اصلا سراغی از من نمیگیره و این خیلی عالیه.کاش هر روز محمد یا یکی دیگه از دوستای یونا میومدن پیش یونا و با هم بازی میکردن حتی اگه تمام اتاق رو به هم  بریزن مهم نیست چون اتاق رو میشه تو 10 دقیقه جمع کرد و ارزشش رو داره که بچه ها لذت ببرن و سرگرم بازی باشن.

بعد از رفتن مهمانهای عزیزمون یونا حمام کرد و از خستگی بیهوش شد

شنبه که رفتم مهد دنبالش گفت : مامان برام باربی میخری ؟

و من : باربی تعجب

یونا : آره ولی از اون باربی ها میخوام که لباسشون و کفششون عوض میشه.به بابایی نگی ها خوب ؟

من:پسرم دخترا باید عروسک بگیرن نه پسرا

یونا : خوب دوست دارم آرمیتا هم از این عروسکا داره. آرمیتاخیلی من رو دوست داره از پانیذم بیشتر دوستم داره. ولی پانیذ یه کم بیشتر دوسم داره همش بغلم میکنه .نه از پانیذ بیشتر دوسم نداره ...

یکشنبه ظهر تو اداره باید کاری که دستم بود رو تحویل میدادم به همین علت تو  اداره موندم و به خاله سهیلا زحمت دادم که بره مهد دنبال یونا و ببردش خونشون ( داشتن دوست خوب تو شهر غربت واقعا یه نعمتهبغل )

بعد از اتمام کارم بابا سعید اومد دنبالم و رفتیم دنبال یونا.یونا که خیلی بهش خوش میگذشت و دوست نداشت با ما بیاد خونه به خاله سهیلا گفته بود یه روز تو بیا دنبالم یه روز مامانم .خاله سهیلا برده بودش سوپر و براش خمیر  خریده بود.بعد هم که اومدیم خونه غذایی که خاله سهیلا براش گذاشته بود رو با اشتها خورد و به ما هم گفت اصلا اجازه نمیدم به غذای من دست بزنید.

بعد از ظهر یکشنبه خاله سهیلا رفته بود دنبال رزا و رضا کلاس ژیمناستیک و با هم اومدن خونه ما.بچه ها حسابی با هم بازی کردن و من و خاله سهیلا هم صحبت میکردیم و نمره یونا و رضا و رزا 20 بود بغل 

 

یکشنبه شب مامان عاطی و بابا جون و خاله نیلان اومدن اهواز که پیش یونا باشن و من و خاله نیلان دوشنبه و سه شنبه برای کاری رفتیم تهران

و برای یونا باربی آوردن خجالتخجالت یونا تو اتاق مشغول بازی با باربی بود و در رو بسته بود بابا سعید که رفت پیشش گفت نیا پیش من ووقتی بابا سعید باربی یونا رو دید یونا زد زیر گریه و جلو بابا سعید خجالت کشید که داره عروسک بازی میکنه من هم گفتم بابا سعید این عروسک من است دادم یونا یه کم با اون بازی کنه دروغگو

دوشنه و سه شنبه که از پسر گلم دور بودم و خیلی گرفتار بودم و با خاله نیلان تهران بودیم اولش قرار بود چهارشنبه شب برگردیم و وقتی دیدیم کارمون سه شنبه تمام شد بلیطمون رو عوض کردیم و سه شنبه شب برگشتیم و چهار شنبه رو نرفتم اداره چون خیلی خیلی خسته بودم.

مامان عاطی هم مثل همیشه خونه رو برامون برق انداخته بود.تنها کاری که کردم یه بسته از اسباب بازی های اضافه  یونا رو که تو انباری گذاشته بودم آوردم بالا و بسته بندی کردم که مامان ببره بوشهر و ببخشه.

 مامان اینا چهارشنبه ظهر رفتن بوشهر و دلتنگیشون رو برای ما جا گذاشتن.

اینم چند تا عکس دیگه از نفسم با بلوز کارتن مورد علاقه اش     bakugan:



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed