سفر بوشهر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ :: ٩:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه بعد از ظهر(١١ خرداد) سه تایی رفتیم بوشهر که خیلی بهمون خوش گذشت . توی راه یونا کارتن دید و بعدش هم راحت خوابید و وقتی رسیدیم سرحال و خوشحال بود.

چند روزی که بوشهر بودیم اصلا شیطنت نکرددروغگو و  عروسکای خاله نیلان رو از دکور به کف اتاق منتقل نکرددروغگو

 و روی سرامیک نقاشی نکشیددروغگوو  ...

تو این چند روز من یه استراحت حسابی کردم ولی یونا شبها تا دیر وقت دایی علی و مامان عاطی و بابا جون رو بیدار نگه میداشت و کارتن میدید و تازه ساعت دو یادش میومد دلش پیتزا و همبر خواسته  و مامان عاطی رو راهی آشپزخونه میکرد و ساعت 3-4 شیر میخورد و میخوابید و صبحها هم تقریبا زود بیدار میشد و از خواب ظهر هم خبری نبود.

یونا از وقتی که به دنیا اومد بچه کم خوابی بود و تا الان هم تو دور و برم بچه یا بهتر بگم کسی (شامل بزرگترها هم میشه) به کم خوابی یونا ندیدم متفکر اگه به حال خودش بذاری اصلا نمیخوابه.جالبه صبح زود بیدار میشه ,کلی فعالیت داره ,ظهر هم نمیخوابه, شب یا بهتر بگم نصفه شب هم باید به زور خوابش کنیم تعجبمن همیشه نگران کم خوابیدن یونا هستم و تا به امروز راهی براش پیدا نکردم ناراحتفقط وقتی که خیلی خیلی خسته باشه تو ماشین  شاید بخوابه.

پنج شنبه  صبح آقا یونا رو بردیم دریا که حسابی آب بازی و شن بازی کرد و از ساعت ١٠ صبح تا ٢ ظهر تو آب بود و ٢ به زور از آب بیرون آوردیمش و نتیجه اش یک عدد آقا یونای برنزه بود .

موج که بهش میخورد آب شور میرفت تو دهانش و خوشش نمیومد میگفت : مامان کی دریا رو درست کرده ؟ تو آبش نمک ریخته , یه عاااالمه آب ریخته , توشم یه عاااالمه نمک ریخته.

و من براش توضیح دادم که دریا رو خدا آفریده و ...

یونا : خدا با کی درست کرده ؟با یارش درست کرده ؟

من : نه پسرم تنهایی درستش کرده خدا یار نداره خدا یکی است ...

و فرداش که دید بدنش آفتاب سوخته و پوسته پوسته شده گفت : مامان این چه خداییه .چرا دریا رو اینجوری کرده که من بسوزم

شنبه از صبح رفتیم پیش خاله سمی و عمو سهیل و فاطمه گلی که خیلی خوش گذشت و خاله سمی و عمو سهیل به یونا

power racing wheel  برای وصل شدن به کامپیوتر یا کنسول پلی استیشن هدیه دادن و یونا یه مبل از مامان عاطی اینا رو به خودش اختصاص داده بود و میگفت این مزدا تری منه و هر کسی دوست داشت سوار و پیاده میکرد :

یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم اهواز و یونا بابا جون رو هم با خودش آورد اهواز.بیچاره بابا جون مگه جرات داره به یه دونه نوه اش نه بگه.

سه شنبه همگی با هم رفتیم سیرک خلیل عقاب که یونا خیلی خوشش اومد اولش که رسیدیم عکس شیر رو که دید گفت ببینید این عکسه منه .من که شیرم

و وقتی خانم خرسی واقعی با دامن و روسری اومد گفت : این آدم توشه ؟

چهارشنبه ظهر من و بابا جون و یونا بازم راهی بوشهر شدیم چون من برای کاری باید پنج شنبه بوشهر می بودم.یونا اولش به ذوق استخر رفتن با بابا سعید گفت که اهواز میمونه ولی زودتر از من وسایلش رو آماده کرد و معترض بود چرا برای من کم لباس برداشتی من میخوام زیاد بوشهر بمونم .پنج شنبه رفتیم دیدن الیسا خانم ناز نازی و یونا و الیسا با هم بازی کردن و موقع جدا شدن دو تایی به گریه افتادن و دوست داشتن باز هم پیش هم باشن بغل

جمعه بعد از ظهر من و یونا برگشتیم اهواز.البته یونا رو به زور با خودم آوردم چون دوست داشت بوشهر بمونه

یونا خیلی بی اشتها شده بود و به قلیه ماهی و باقله پلو با ماهیچه  و حلوا خرمایی بسیار خوشمزه ای که مامان عاطی جون درست کرده بود لب نزد و میگفت دوست ندارم و تو مسیر برگشتمون به اهواز با این که مامان عاطی براش  غذا و یه عالمه میوه گذاشته بود  میخواست خودش رو با چیپس سیرکنه.چیپسش رو باز کرد و یکی دو دونه خورد و گفت : مامان این نی نی یه هم چیپس میخواد

نگاه کردم دیدم جلو ما یه نی نی با مامان و باباش نشسته و یونا اصرار داشت که بهش چیپس بدیم.چیپس رو گرفتم جلو نی نی که یه خرده برداره و نینی جان هم همه رو برداشت و نشست به خوردن و هرچند تایی که میخورد یه نیم نگاهی به یونای گرسنه می انداخت و دلش رو آب مبنداخت

یونا : حالا من چیکار کنم ؟چی بخورم ؟ همه رو خورد.من پوستشو بخورم ؟

من : میخوای به پسرم غذا بدم ؟

یونا : نه

من: میوه؟بسکوییت؟

یونا:نه. من دلم فقط چیپس میخواست.دلم چیز دیگه ای نمیخواست

خلاصه یونا بیخیال چیپس شد وتفنگ آبیشو از تو وسایل بیرون آورد و شروع کرد به بازی و برای این که دل نی نی یه رو آب کنه میگفت : من تفنگ دارم.تفنگ تقدیم میکند.تفنگ آبی...

با صدای یونا نینی که چیپسش رو تمام و کمال خورده بود بلند شد و روش رو کرد طرف ما و یونا رو اینجوری نگاه میکرد

و یونا : مامان الان میگه تفنگت رو میخوام ولی ایندفعه من بهش تفنگ نمیدم.میدونی چرا ؟چون مثل چیپسم برای خودش بر میداره

و چند دقیقه بعد : میخوام باش دوست بشم.نگاش کن شکل پانیذه ؟مگه نه ؟

یونا : مامان قورباغه ها کجا زندگی میکنن ؟

من : هم توی آب هم توی خشکی.قورباغه ها و لاک پشتها هم میتونن تو آب زندگی کنن هم میتونن مثل ما تو خشکی باشن.مثل لاکی خاله آنی هم میذارنش تو آب هم میاد بیرون پیش ما

یونا : من هم همینطورم .من هم میتونم تو آب هم باشم

بابا سعید : بابایی ما نمیتونیم تو آب زندگی کنیم خفه میشیم

یونا : ولی من میتونم.ندیدی میرم تو آب شنا میکنم

من : آره ولی نمیتونیم برای همیشه تو آب باشیم

یونا : من میتونم

و من و بابا سعید : (آیکون تسلیم)

و این هم قوری جون که لباس خرسی خاله نیلان رو برای خودش برداشته و داره با لاکی خاله آنی بازی میکنه :

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed