تولد علیرضا جون + تولد قوری جون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز مادر بعد از این که پسر مامان مامانش رو بغل کرد و بوسید و گفت مامان روزت مبارک (تو پست قبل گفته بودم)... رفتیم بیرون و شب که برگشتیم :

یونا : مامان من میخوام برم تو اتاقم برات یه هدیه قشنگ بیارم

من: قربون تو پسر قشنگم برم.عزیزم برام یه نقاشی بکش

یونا  با ناراحتیناراحت : مامان باهات قهرم.دیگه دوست ندارم.میدونی چرا؟

من : چرا ؟

یونا : آخه تو فهمیدی هدیه من چیه

من : نه نفهمیدمدروغگو.هدیه ات چیهسوالمن که نمیدونممتفکر

و یونا رفت تو اتاقش و برگه برداشت و مداد رنگی هاش رو پهن کرد و شروع کرد به نقاشی و همش میگفت مامان تو نیایی تو اتاق من , باشه ؟

و این هم نتیجه نقاشی هول هولکی آقا یونای خسته که من خیلی خیلی دوستش دارم و با ارزشترین هدیه ای است که تا به امروز گرفتم

و هدیه بابا سعید گل ,آرام پز -پلوپز -کیک پز panasonic sr-np18  که قبلا تفالش رو داشتم و اینقدر که ازش استفاده کردم خراب شد و شدیدا بهش احتیاج داشتم و خریدش رو مخصوصا به خانمهای شاغل(اگه ندارن) توصیه میکنم.

 

  یونا با وسایلش بازی کرد ولی جمعشون نکرد و من بعد از چند بار تذکر :پسرم اینا رو نمیخوایی ؟بریزم بره ؟

یونا : نه ه ه ه میخوامش .تو جمع کن.آخه من خسته ام

من : آخه اینا که وسایل من نیست که من جمع کنم. پسرم اینا وسایل شماست

یونا درحالیکه دستشو دور گردنم انداخت و من رو میبوسید : قربونت برم من خیلی دوست دارم مامانی ... برام جمع میکنی ؟

و من :متفکر

یونا از وقتی رفت پیش آیدا (همسایه بغلیمون) از بازی gta خوشش اومده و براش خریدیم .این روزها یونا همش در حال gtaبازی کردن است.

وسط بازی با عجله رفت پیش بابا سعید و گفت : بابایی شفنگش(فشنگش) تموم شد

جمعه تولد علیرضای نازنین بود که خیلی خوش گذشت و یونا هم اصلا شیطنت نکرد دروغگومحمد طلا و مریم گلی هم از بچه های وبلاگی  دعوت بودن,که من و یونا از دیدنشون خیلی خوشحال شدیمبغلیونا با دیدن محمد طلا یاد رضوان خاتون افتاده بود و میگفت رضوان خاتون  به همه پسرا میگه محمد طلا یادته اومد خونمون گفت پس محمد طلا کجاست ؟

خاله نگار جون هم حسابی زحمت کشیده بود و همه چیز عالی بودبغل

خاله نگار برای اینکه علیرضا جون موفق به فوت کردن شمع بشه مجبور شد چندین بار شمع رو روشن کند چرای اون رو میتونید تو عکس زیر ببینید خجالت

 

و این هم گل پسر ما در حال شیرین زبونی و خوردن بستنی

علیرضا  , یونا و محمد طلا

 محمد طلا و مریم گلی

آخر تولد هم خاله نگار جون به همه بچه ها یه تابلو وایت برد خوشگل هدیه دادن

داشتم با خاله سمی تلفنی صحبت میکردم و بعد از خداحافظی :

یونا : خاله سمی گفت یونا رو ببوس

من :آره پسرم

یونا : خوب ببوس دیگه

و من : ماچ

یونا : تو بهش گفتی فاطمه رو ببوس اونم گفت یونا رو ببوس

من : آره پسرم

یونا : لبخند

وقتی پشت تلفنم همش میپرسه و دوست داره از همه وقایع با خبر شه.

 یونا : مامان لباس بت من برام میگیری ؟

من : باشه پسرم

یونا : بیرونیشا

من : باشه عزیزم

یونا : به خاطر این که هونام داره

دلیلش جالبه نه ؟

یونا : مامان پانیذ گفته برام قمقمه و ساعت مثل خودت بگیر حالا چیکار کنیم ؟چه جوری بریم بوشهر براش از این قمقمه های مثل من بیاریم

یونا از وقتی فهمیده مهتا و پانیذ برای پیش دبستانی هادی و هدی میمونن میگه من هم میخوام هادی هدی بمونم حالا ما رو بگو که چقدر استرس تحمل کردیم تا آقا یونا آزمون شهید ابراهیمی رو داد و قبول شد.

صبح که بابا سعید یونا رو رسونده مهد یونا که خواب بوده بلند شده و گفته: نمیخوام بخوابم

و مهتا به یونا گفته : یونا پانیذ خوابه

 و یونا خوابیده و گفته: من هم میخوام بخوابم

به این میگن عشق واقعی چشمک 

به همراه غذا و خوردنی های یونا  یه مقدار شکلات تو کیفش گذاشته بودم و ظهر که که کیفش رو خالی کردم دیدم شکلاتا رو همه خورده تعجب کردم گفتم :مامانی از این شکلاتا دوست داشتی ؟

یونا  با اشاره به ظرف شکلات خوری : منظورت از این شکلاتاست ؟

من : آره پسرم

یونا : نه به پانیذ و مهتا دادم 

به نظرتون اول مهر چه جوری پسرم جدایی از پانیذ رو تحمل کنه ناراحت

یونا ساعت بن تن جدیدشو خیلی دوست داره(اصلا هم این حس رو نداره که تکراریه و تا حالا n نمونه اش روداشنه و آنها رو گم یا خراب کرده) و اولین روزی که ساعتش روبرد مهد : مامان همه ازم پرسیدن اینو از کجا خریدی من هم گفتم از امام رضا حالا همشون میخوان برن بخرن.حالا چیکار کنن یکیش هم که بیشتر نداشت فردا که میان مهد همشون گریه هو میشن چون ساعت بن تن گیرشون نیومده

روزی که یونا ساعت رو گرفت خانم فروشنده براش از ویترین بیرون آورد و گفت دوتاش بیشتر نمونده که یکی رو یونا برداشت موند یکی دیگه

 روزی که این لباس (عکس زیر)تنش بود از مهد که برگشت خیلی ناراحت بود و میگفت مامان دیگه لباس بی آستین مثل این تنم نکن فقط لباسایی بپوشونم که آستین داشته باشن و آستینش رو هم با دست نشون میداد.

هر شب موقع خواب هم یاد آوریم میکنه که صبح حتما لباسی که آستین داشته باشه تنش کنم.حالا تو مهد چی گذشته خدا داند خودش که چیزی نمیگه

و بریم بر سر ماجراهای قوری که معرف حضور همگی هست.قبلا هم گفته بودم که قوری اولین هدیه ای است که بابا سعید به عنوان یادگاری به من داد.و این برمیگرد به بیشتر از 10 سال پیش قلبو جالبه که یونا در میان n تا عروسکی که داره به قوری علاقه خاصی دارد و قوری براش یه چیز دیگه است.قوری با ما به سفر میاد با ما میخوابد با یونا به مهد میره با ما غذا میخوره و عضو چهارم خانواده ماست ومن همیشه نگرانم که اگر خدایی نکرده قوری جایی گم بشه و یا خراب بشه باید به یونا چه جوابی بدم.متاسفانه نتونستم تو بازار عروسک قوری دقیقا شبیه قوری جون پیدا کنم و قوری های زیر که مامان عاطی برای یونا گرفته(به جز مامان قوری که هدیه رضوان خاتون  است) برای یونا جایگزین قوری نشده و یونا اونا رو خانواده قوری میدوند

بابا قوری :

از سمت راست : قورانه(خواهر قوری)-مامان قوری- ادهی (داداش کوچیکه قوری)

همینطور که میدونید دوبله قوری و همه اعضای خانواده قوری با مامان لیلی است مژه

این هم قوری جون و لباسهاش که شسته شده و روی بند لباسی در حال خشک شدن هستن:

چون یونا دوست داره از قوری بزرگتر باشه میگه قوری سه سالشه و قوری جون بعد از جشن تولد علیرضا  که تو ماشین جا موند( چون که دست من پر بود و قوری عقب پیش یونا نشسته بود و یونا بابای علیرضا رو کیک به دست دید و بچه ام هول کرد و قوری رو فراموش کرد رفتیم بالا به بابا سعید زنگ زد قوری جا مونده راضیش کردیم که قبول کنه بابا سعید برنگرده)دلش تولد خواست برای همین براش جشن تولد گرفتیم :

قوری جون تولدت مبارک بغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed