جشن مهد +پیش دبستانی + روزمادر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سپاس از خداوند مهربون که همیشه و همه جا صدای من رو میشنوه و هیچوقت تنهام نمیذاره این پست رو شروع میکنم.

بعد از کلی تحقیق و پرس و جو تصمیم گرفتیم یونا رو توی یکی از پیش دبستانی های نوید صالحین یا شهیدابراهیمی که بهترین مدرسه های اهواز هستن و ورود در آنها سخت هم هست ثبت نام کنیم . نوبت آزمون تست یونا رو برای شهید ابراهیمی ١٠ خرداد زدن و صالحین هم که قرار شد برای آزمون تماس بگیرن.روز چهارشنبه از شهید ابراهیمی تماس گرفتن که تاریخ آزمون یونا تغییر کرده و باید شنبه صبح ساعت ٨ توی مدرسه باشه.من هم که از اضطراب نمیدونستم باید چیکار کنم آقا یونا  هم که بوشهر بود ومن هم به خیال خودم تا ١٠ خرداد کلی وقت داشتم و برنامه ریزی کرده بودم که  با پسری  تمرین کنم.چهارشنبه بعد از ظهر مامان عاطی و بابا جون و خاله آنی و یونا خان از بوشهر اومدن و پسری کلی من و بابا سعید رو بغل کرد و بوسید و فهمیدیم که خیلی دلش تنگ شده بوده ولی بروز نمیداده.من و بابا سعید هم که دلمون براش یه ذره که چی بگیم از دلتنگیش برامون دلی نمونده بود.

پنج شنبه صبح که اداره بودم و بعد از ظهر هم جشن فارغ التحصیلی ار مهد آقا یونا بود که خیلی خوش گذشت.برای جشن آقا جون سلیمون رو آورده بودن.پسری با بچه های کلاسشون سر زد از افق و ای ایران ای مرز پر گوهر رو اجرا کردن.

یونا آماده برای رفتن به جشن :

این هم یه مدل دیگهعینک 

در ورودی سالن :

کفش آقا یونا (عکس بالا) هدیه خاله نیلان(یا خاله نیان به قول یونا) است .

جای نشستنمون خوب نبود نتونستم عکسای خوبی بگیریم خود مهد ازشون عکس و فیلم کامل گرفته انشالله آماده شد اونا رو میذارم.

هدیه مهد کودک به بچه ها :

یونا در حال باز کردن هدیه مهد :

یونا و امیرمحمد و پانیذ خانم بغل(یونا طبق معمول پانیذ رو آورد و به من معرفیش کرد .قربونش برم هر روز پانیذ رو بهم معرفی میکنه)

هدیه مامان عاطی و بابا جون کارت هدیه ١٠٠ هزار تومانی:

 اینا رو هم از بوشهر براش گرفته بودن :

هدیه خاله آنی جون :(یونا این ساعت رو از قبل انتخاب کرده بود و چند بار با خاله آنی برای خریدش رفت که از شانسش بسته بود و روزی که رفتیم پاساژ امام رضا و از دور دید که بازه چنان دوید به طرفش که افتاد زمین.خانم فروشنده یونا رومیشناسه چون مشتری پرو پا قرصشه و مرتب ازش خرید میکنه.خانمه گفت من از ذوق کردنش ذوق زده شدم و مثل همیشه با حوصله تو خرید به یونا کمک کرد)

عکس زیر رو آقا یونا گرفته :

...یه جمعه برای تمرین کردن با یونا فرصت داشتم و یونا هم که دور و برش شلوغ بود و علاقه ای به تمرین نشون نمیداد.از اونجایی که مامان عاطی بازنشسته آموزش و پرورش است گفت بهتره بهش استرس وارد نکنی و یونا خودش میدونه چی جواب بده ولی خدا میدونه که تا شنبه صبح من چه حال و احوالی داشتم.هر کاری کردیم موفق نشدیم شب یونا رو به موقع بخوابونیم و تا یک بیدار بود.صبح هم هفت و بیست از خواب بیدارش کردیم و هر کاری کردیم صبحانه نخورد.تو این گیر و دار میگفت لباس قوری رو هم عوض کن خیلی وقته این لباسه تنش است لباس قوری رو هم عوض کردم و صبحانه هم بهش دادم که شاید یونا به هوای قوری یه چیزی بخوره که اثر نداشت.بعد گفت چیکار کنم میخوام برم امتحان بدم عروسکا رو که با من راه نمیدن ؟گفتم نگران نباش قوری با بابا قوریش میره مدرسه عروسکا آزمون میده.خلاصه بابا جون از زیر قرآن ردش کرد و راهی مدرسه شدیم.یونا و ٣ نفر دیگر جز اولین نفرهایی بودن که رفتن تو اتاق برای آزمون و ما مامان و باباها با اضطراب پشت در چشم انتظار بودیم.بعدش بچه های دیگر هم یکی یکی اومدن مامانا و بابا های اونا هم منتظر بودن ببینن از بچه های سری اول چی پرسیدن و چیکار کردن.اولین بچه رو که بعد از ٢٠ دقیقه از کلاس آوردن بیرون و گفتن ضعیف است باید باهاش کار کنید و قبول نشد.نفر دومی که بیرون اومد همکلاسی مهد یونا بود و گفتن قبول شده فقط باید بفرستنش کلاس نقاشی و چند دقیقه بعد پسری بعد از یک ساعت آزمون و پرسش و پاسخ به همراه خانم مدیر از کلاس بیرون آمد.من که همش تو دلم صلوات میفرستادم و از خدا میخواستم مثل همیشه ما رو تنها نذاره.خانم مدیر گفت :  قبوله برید ثبت نامش کنید.نمیدونید من و بابا سعید اون لحظه چه حالی بودیم .

پسر قشنگم یونای باهوش و زرنگم من به تو افتخار میکنم و از خدا میخوام بهت کمک کنه که همیشه موفق باشی

 خدای مهربون ازت ممنونم خیلی مهربونی خیلی زیاد

مامان اینا ظهر شنبه برگشتن بوشهر و جاشون خیلی خیلی خالیه مامان  عاطی هم که طبق معمول تو این فرصت خونه رو برق انداخت و فریزر رو مرتب کرد و با باقله و ماهی تنوری پخته شده و چیزهایی که از بوشهر آورده پرکرد .یونا خان هم که حسابی آبروی ما رو میبره زیر سوال طبق تجربه همیشگی که وقتی مامان عاطی میاد آقا یونا لیست کارهای خونه رو بهش نشون میده هفته قبل که خاله بهاره و خاله نیلان اومده بودن لیست رو تو یکی از کشوها قایم کردم که یونا بازم مهمان رو به کار وا نداره ولی ...

وقتی من سر کار بودم خاله بهاره شروع کرده به جمع وجور و تمیز کاری و یونا هم کلی دستور داده  و از خاله بهاره بیچاره کار کشیده بود.قابها هم تمیز کن... اتاق من هم همین... اینجا و اونجا و بالاخره لیست رو هم از تو کمد پیدا کرده و به خاله بهاره داده خجالت

هدیه خاله بهاره به یونا که وقت نکردم تو پست قبل بذارم :(بری خودم هم یه سوپ خوری خیلی خوشگل آورده بود دست خاله بهاره گل درد نکنه)

با مامان اینا که برای خرید رفتیم بیرون یه جفت جای قاشق و چنگال نارنجی رنگ گرفتن که من قبلا صورتیشو داشتم تا رسیدیم خونه یونا در حالیکه جای قاشق چنگالی نارنجی به دست به طرف آشپزخونه میرفت : مامان اینو شستی ؟

من : نه مامان این مال مامان عاطی ایناست ما که خودمون داریم

یونا : پس چرا دوتاست ؟

من : خوب دو تا لازم داشتن

یونا در حالیکه کار خودش رو میکرد : ما چی داریم ؟صورتی؟ این رنگیشو دوست دارم نارنجی قشنگه.صورتیش به درد نخوره

و کشو رو باز کرد و قاشق چنگالها رو از توی صورتی در آورد و نارنجیه رو گذاشت تو کشو و مرتب چید توی اون...

یه نمک پاش صورتی هم جدید گرفته بودم که تا دیدش گفت :آخه چرا این رنگیشو گرفتی من آبی دوست داشتم همه وسایل آشپزخونه رو صورتی دخترونه میگیری

من : پسرم خوب وسایل آشپزخونه مال مامانیه دخترونه است.شما هم ظرفهای خودت رو پسرونه گرفتی وسایل اتاقت هم آبی و پسرونه است

یونا : صورتی دوست ندارم دوست دارم وسایل آشپزخونه هم آبی باشه

و من : متفکر

یونا : مامان خاله رویا از من پرسید  معنی یونا چه ؟ منم گفتم یونا یعنی خداوند میدهد.از تو کتاب پیداش کردن.مامان چرا از تو کتاب نفس روپیدا نکردی ؟ اسم من رو نفس میذاشتی ؟

من : قربونت برم من. نفس اسم دخترونه است همینجوری هم که من و بابایی همیشه بهت میگیم نفس

تو برنامه خاله شاهدونه : میدونید سوغاتی یعنی چی ؟

و  توپولوها  جوابهای اشتباه میدادن

یونا : مامان نیگاش کن نمیدونه سوغاتی  چیه.سوغاتی یعنی شکلات لباس اسباب بازی یا یه چیزی که کسی   به کسی هدیه  میده.میگه سوغاتی  فقط شکلاته بلد نیست

بعد که خاله شادونه جواب درسش رو گفت یونا : دیدی ؟دیدی من درست جواب دادم.من بلد بودم

من :پسرم عصرونه چی دوست داری برات درست کنم؟

یونا : مامان برای عصرونه ام پوره که شکلکی است همیشه برام درست میکردی درست کن توی اون بشقابم که چند تایی است اسپایدر منش یه چیزی میذاشتی بت منش یه چیزی ...

براش پوره  سیب زمینی درست کردم و با گوجه کوچولو و هویچ چشم و دهان گذاشتم تو قسمتهای دیگه بشقابش هم پرتقال و هویچ و زیتون گذاشتم.برای به اشتها آوردن یونا همیشه باید غذاهاش رومتنوع و شکلکی کنم

یونا در حال خوردن پوره : مامان خیلی خوشمزه درست کردی یه بار که با مامان امیر محمد صحبت کردی یا دیدیش بهش یاد بده که برای امیر محمد هم از این پوره ها درست کنه توخیلی خوشمزه درست میکنی.تو همه چیز بلدی درست کنی. تو سر آشپزی

و من : مژهپسرم مامان امیر محمد خودش بلده درست کنه.قربونت برم که چقدر از مامانت تعریف میکنی بغل

امسال روز مادر برای من یکی از قشنگترین روز های زندگیم است چون یونا ظهر با لبخند قشنگش بهم گفت : مامان روزت مبارک

بغلش کردم و بوسیدمش و بهش گفتم پسر قشنگم اگه شما نبودی من هیچوقت مادر نبودم ازت ممنونم پسر کوچولو و قشنگ منبغل

...پروردگارا زیبا ترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است.

روزمادر رو به همه مادرهای مهربون و مامان گل خودم که فداکاری و از خود گذشتگی هاش رو در تمام روزهای زندگیم دیده و میبینم تبریک میگم و از راه دور دستش رو میبوسمبغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed