مسافر کوچولو - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ٦:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این پست رو در حالی میذارم که خونمون ساکت ساکت است و به جز صدای کولر صدایی به گوش نمیرسه.یه خونه ساکت و سرد.میدونید چرا ؟ چون یونای شیطون  من رفته سفر.دیروز بعد از ظهر یونا با خاله بهاره و خاله نیلان که چند روزی مهمان ما بودن راهی بوشهر شد و هرچقدر من و بابا سعید بهش اصرار کردیم که دلمون تنگ میشه فایده ای نداشت و آخرش هم گفت : من فکرامو کردم فکرم عوض نمیشه یه چند روزی میمونم و بعدش میام

خاله بهاره و خاله نیلان این چند روزی که اینجا بودن حسابی با یونا بازی کردن و من و بابا سعید رو معاف کردن.از هدیه های قشنگشون هم ممنونم قلب

و بگم از مسافر کوچولو و قشنگم که دلم براش یه ذره شده و از دوریش همش در حال اشک ریختنم ناراحتوروجک  به خاله نیلانش گفته الان که من اومدم مامان لیلی برام گریه میکنه و پشت تلفن هم ازم پرسید من رفتم برام گریه کردی ؟

هر وقت هم به موبایلش زنگ میزنم یا میگه خسته ام یا میگه وقت ندارم صحبت کنم خیال باطل

و ...یونا همچنان شیطون  است در حد ...هنوز هم به کارها ووسایل خونه علاقه داره و در کنار مامان لیلی کتلت درست میکنه جارو برقی  و بخار شو میکشد دستکش میپوشه و با اسکاچ و وایتکس کف آشپزخونه رو تمیز میکنه گردگیری میکنه و یه شیشه پاک کن رو یه ساعته تمام میکنه و خلاصه بگم یه ناظروروجک همیشه همراه مامان لیلی است ونتیجه این است که مامان لیلی مجبوره کار یک ساعته روتوی n ساعت واونم شاید تمام کنه

گیره های لباسی ما همیشه شکسته  وسط هال است و من مرتب باید گیره های تازه بگیرم.این بار موقع خرید گیره یونا رو هم بردم تا به سلیقه خودش یه سری گیره برای خودش برداره به شرطی که دیگه به گیره های مامانی کاری نداشته باشد و نتیجه : چند سری گیره هارو عوض کرد و فهمیدم که اشتباه کردم و باید گیره خودم رو هم مدل یونا و به سلیقه یونا میگرفتم و آخرش گیره های من هم مجددا به وسط هال منتقل شدن و قول و قرارمون هم که هیچ ...انگار گیره های روی بند برای یونا جذابیتش بیشتره چون قبلا هم مامان عاطی یه سری گیره شبیه قوری براش آورده بود که خوشش نیومد و بازهم رفت سراغ گیره روی بند لباسی

ولی در کنار شیطنتهاش خیلی خوش سر وزبون است و موقعی که دارم باهاش صحبت میکنم اصلا احساس نمیکنم یه پسر بچه چهار سال و چند ماهه است.صحبت کردنش و کلمات و اصطلاحاتش مثل آدم بزرگاست. از به نظر من , عالیه, یه فکری دارم, این جزش نیست و ... به موقع و به جا تو جملاتش استفاده میکنه. سیاوش قمیشی میخونه که دل هر شنونده ای رومیبره (راست میگم به خدا. فکر نکنید دارم از پسرم تعریف میکنمخجالت)

چند روز تو ماشین همش  به بابا سعید میگفت سیاوش قمیشی بذار و دیگه حوصلمون سر رفته بود بابا سعید گفت بابایی خوب بذار یه کم یه چیز دیگه گوش بدیم

یونا : باشه اونو بذار که شبیه سیاوش میخونه (محسن چاوشی)

روزی که قرار بود خاله نیلان اینا بیان اهواز بهش گفتم : یونا حدس بزن کی میخواد بیاد خونمون ؟

یونا : کی میخواد بیاد؟

من : اول اسمش ن است

یونا با شیطنت : نمو سوال و زد زیر خنده خنده

وروجکیه این پسر میدونست خاله نیلان است وخودش رو زد به اون راه.به خاله نیلان میگه خاله نیان اینقدر خوشمزه تلفظش میکنه بغل 

پنج شنبه جشن پایان ترم  یونا خان است و انشالله فردا یونا و مامان عاطی و بابا جون و خاله آنی میان اهواز.این هم کارت دعوتی که مهد کودک داده :

پارچه لباس جشنشون روخود مهد خریدن و بهمون دادن و با ما حساب کردن.مدلش رو هم بهمون دادن ولی هر کسی باید خودش بده خیاط که بدوزه. هفته قبل همش در گیر پیدا کردن یه خیاط  خوب بودم چون خودم که هنر خیاطی ام صفر است و معمولا لباسام رو خیاط نمیدم و آماده میگیرم.با کلی پرس و جو و تا آخر شب این طرف و اون طرف رفتن و زنگ زدن بالاخره خیاط پیدا کردم .لباس چند تای دیگه از دوستاش هم به همین خیاط دادن و آدرسش رو از مامان سوفیا (هم مهد کودکی یونا)گرفتم.روزی که پارچه اش رو بردم خیاط بعدش با هم رفتیم پیش امیر محمد(رفیق فابریک و هم مهد کودکی یونا) که با هم بازی کنن.بازی کردنشون واقعا دیدنی بود حیف که جلو مامان امیر محمد خجالت کشیدم ازشون فیلم و عکس بگیرم.

از اول مهر به امید خدا یونا میره پیش دبستانی و از الان در تکاپوی پیدا کردن یه جای خوب هستم و دوست دارم یه جایی بذارمش که دبستانش هم همونجا باشه.فقط خدا کنه جواب تستش رو خوب بده.البته من به دانسته های یونا اطمینان دارم (بازم دارم از پسرم تعریف میکنمخجالت) چون سوالاتی که از این طرف و اون طرف شنیدم سوالاتی است که برای یونا آسون است مثلا رنگها و اعداد به فارسی است که یونا از بچگی همه رو بلد بود و الان رنگها  و اعداد رو به انگلیسی هم بلده و ترم 3 زبانش رو هم با علاقه گذرونده و همه رو جواب داده و منتظر نمره اش هستیم. ولی مشکل اینجاست که یونا  حاضر به جواب دادن  بشه. یونا شعرهای زیادی رو بلده مثلا سرود ای ایران ای مرز پر گوهر رو کامل حفظه و میخونه و قراره برای جشن مهد با بچه های کلاسشون اجرا کنن ولی وقتی ازش میپرسم یونا برام یه شعر بخون  با لبخند شیطونش میگه یه توپ دارم قلقلیه ... وبعدش میزنه زیر خنده و من ناراحت یا  از بچگی حیوانات اهلی ووحشی رو میشناخت و از روی کتاب و عکس های اینترنت همه رو میگفت ولی الان که ازش میپرسم یونا مامان سگ اهلی است یا وحشی ؟

یونا : وحشیاز خود راضی

من : سگ ؟

یونا :اهلیه ولی یه کم هم وحشیه. میدونی چرا ؟ یادته (همیشه " د " یادته رو با ساکن میگه) جسیکا قوری رو گرفت و فرار کرد؟وحشیه دیگه

این جریان برمیگرده به یکی دو سال قبل که جسیکا(سگ خاله هاله) قوری رو گرفت به دندون و فرار کرد و یونا چنان اشکی میریخت که نگو .بعد مامان عاطی قوری رو به زور از جسیکا گرفت

من : پسرم سگ اهلی است جسیکا هم اشتباه کرد که قوری رو گرفت.حالا گرگ رو بگو گرگ اهلی است یا وحشی ؟

یونا : اهلیاز خود راضی

من :یونا ...گرگ؟

یونا : میدونی چرا ؟ چون دیو و هیولا تو قصه است گرگ راستکیه.اونا چون تو قصه است قویترن.یادته دیوه تمام گرگا رو شکست داد(تو کارتن دیو و دلبر دیده بود) دیو از همشون قویتر بود.از همه گرگا قویتر بود. دیو وحشی تر از گرگ بود

به نظرتون یونا اگه بره و با مشاورهایی که ازش تست میگیرن اینجوری بحث کنه نتیجه چی میشه نگران

تو این عکس یونا بلوز سفید پوشیده  یعنی بزبزی است و نقش حبه انگور رو بازی میکنه و سمت راست وچپش شنگول و منگول هستن.من هم با اجازه شما مامان بزی هستم که چون عکاس هم هستم تو عکس دیده نمیشممژه.البته در غیاب بابا سعید نقش آقا گرگه رو هم بازی میکنمعینکو  دوبله شنگول و منگول  هم با منه.خلاصه یه مامان لیلی و چند تا نقش از خود راضی بگذریم که اگه قوری جون هم بیاد دیگه مدل صحبت کردن کم میارم و یونا میرسه این کیه  الان صحبت میکنه و باید بگم مثلا قوری است خنده

این بازی خیلی مورد علاقه یونا است و نکته جالبش اینه که وسطای بازی میزنه رو دستش و میگه :چیک چیک یعنی من الان حبه انگور بودم تبدیل شدم به شنگول حیلی قوی شدم الان میرم گرگه رو داغون میکنم

یا میگه : مثلا من که حبه انگورم مامان بزی فقط من رو دوست داره و بهم رسیدگی میکنه شنگول و منگول رو دوست نداره و مثل نی نی یا اده اده میکنه و میاد تو بغلم.

روش شنگول منگول بازی یه روش خیلی عالی برای دادن غذا به یونا است و شدیدا جواب میده.

روز جمعه با سارا جون مامان آرش مهاجر کوچولو توکافی شاپ پاساژ امام رضا قرار داشتیم که متاسفانه نتونستم درست و حسابی سارا جون و بقیه مامانها رو ببینم چون یونا خسته بود و خوابش میومد و خیلی بهانه گرفت و شیطنت کرد و دور تا دور پاساژ رو میچرخید و من هم پشت سرش میچرخیدم...برای همین من زود ازشون جدا شدم.امیدوارم که سارا جون و  آرش عزیزم  به سلامتی راهی محل زندگی جدیدشون بشن و  هر کجای دنیا که باشن موفق و سلامت باشن.خیلی دلمون برای جفتشون تنگ میشه بغل

یونا مرتب در حال بازی تو پارکهای مختلف است و پارک چوبی رو هم خیلی دوست داره.بیشتر مواقع بابا سعید زحمت بردنش رومیکشه و مامان لیلی عکاس باشی خونه میمونه تا به کارها برسه برای همین زیاد عکس نداریم.چند وقت پیش از کنار پارک زیتون رد میشدیم دیدیم قسمت برقی اون رو دوباره راه انداختن.یونا کلی ذوق کرد و گفت : مامان یادته(د رو با ساکن بخونید ) وقتی نی نی بودم همش میومدم این پارکه سوار فیل میشدم الان هم دوباره میخوام برم.اه ه ه ه ببین چه تغییری کرده.تغیرش دادن.چه با حال و بردیمش پارک زیتون به یاد ایام کودکی .اون موقع که خونمون زیتون بود تقریبا هر روز یونا تو این پارک بازی میکرد و کلی عکس و فیلم از پارک زیتون داره چقدر زود روزها به خاطره تبدیل میشن,حتی برای یونای من.

یونا و فیل مورد علاقه اش(از بچگی این فیل رو دوست داشت و حاضر نبود رو خرس هایی که ایمن تر و مخصوص کوچولوتر ها بود بنشینه ومن همش نگران بودم از فیل نیوفتهنگران و آقای مسؤولش تو هر بار چرخش یونا رو  که یه طرفی شده بودصاف میکرد.  ولی حالا پسرکوچولوی مامان مرد شده و فیل کوچولو مونده ) :

یونا و قوهای چرخان پارک زیتون :

یه شب هم شام مجتمع فجر دعوت بودیم و بعد از خوردن شام از بقیه جدا شدیم و رفتیم شهر بازی مجتمع فجر :

تو این مدت که پست نذاشتم تولد هونام هم مهد کودکی یونا بود که موقع خرید کادو امیر محمد و مامانش رو هم اونجا دیدیم و یونا و امیرمحمد یادشون رفت برای خرید کادو اومدن و برای خودشون خرید کردن ما هم برای هونام خرید کردیم. یه ساعت بن تن  و یه incredible   خریدن و دیشبش هم یونا خان یه armor hero  خریده بود.پسری عشقش خرید اسباب بازی شخصیتهای کارتنهایی است که میبینه و همه رو با این که داره بازم چندتا چندتا میخره .

و اما اگه گفتید جریان این مارمولک چیه از خود راضی

بله این مارمولک هدیه پانیذ خانم است به یونابغل ابراز عشق رو داشته باشیدقلب  خاله رویا مربیشون کلی خندید و گفت به پانیذ گفتم هدیه دیگه ای نبود که مارمولک به دوست پسرت دادی خنده

عکس یونا روز معلم با هدیه هاش برای خاله ها.البته هدیه aunti اش رو فرداش که کلاس زبان داشت برد.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed