4 سالگی وبلاگ یونای من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ٧:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

امروز ۴ سال از اولین پستمون که با کمک آرزوی عزیزم گذاشتم میگذرد.خوشحالم که توی این چند سال  با شما دوستان عزیزم آشنا شدم.شما دوستانی که همیشه همراه من و یونا بوده و هستید و با این که گرفتاریهام اونقدر زیاده که شاید نتونم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم باز هم به یونای من سر میزنین و با کامنتهای سرشار از مهربونی و لطفتون من رو شرمنده خودتون میکنین.خوشحالم که هنوز بی مهری های دنیای واقعی به این دنیای مجازی سرایت نکرده و من به شما دوستهای وبلاگی خودم و یونا افتخار میکنم و همتون رو از صمیم قلبم دوست دارم ,چه دوستانی که خودشون وبلاگ دادن و چه دوستانی که وبلاگ ندارن و همیشه همراه ما  بوده و هستن بغل 

و روز معلم رو به همه معلمهای مهربون و زحمتکش از جمله مامان و بابای گل خودم و خاله های نازنینم  و خاله رویا و خاله مریم (مربی های مهربون یونا)تبریک میگم قلب

این پست خلاصه ای از نیمه دوم فروردین تا امروز است.مامان لیلی شدیدا از زمان عقب است و هر جور برنامه ریزی میکنه به زمان نمیرسه که نمیرسه نگرانو این عقب بودن تو همه چیز است تو وبلاگ نویسی, تو کار های خونه و اداره و ...با این که خواب و استراحتش  هم حداقل است متفکر به نظرتون یه روز میرسه که دیگه مامان لیلی این تیکه رو تو پستاش نذاره خیال باطل


عید دیدنی خونه عمو وحید و خاله میترا و محمد گل :

 

یونا و پانیذ(هم مهد کودکی یونا که همدیگرو خیلی دوست دارن )  یه جورایی با هم مشکل پیدا کردن مژهو ظاهرا پانیذ خانم داره برای پسر ما ناز میکنه چون یونا میگه پانیذ با من قهره و پانیذ میگه من باهاش قهر نیستم و یونا : اگه با من قهر نیست پس چرا میگه یونا من باهات قهرم و یونا :‌مامان برای پانیذ چیزی بخر که دیگه با من قهر نباشه میدونی دخترا از چی خوششون میاد؟ از  باربی . پسرا هم از اسپایدر من بت من بن تن و این چیزا خوششون میاد و خلاصه تولد سارینا خانم تو مهد بود و  شب قبلش ساعت نه و نیم یادم اومد براش هدیه نگرفتم. سریع لباس پوشیدیم و رفتیم  کتابخانه سر پاساژ امام رضا که اطمینان داشتم تا برسیم تعطیل نشده  . یونا گفت مامان یادت نره که دو تا بگیری هم برای پانیذ هم برای سارینا و با هم رفتیم و برای سارینا هدیه گرفتیم و برای پانیذ خانم هم چند تا کتاب گرفتیم و آقا یونا به سلیقه خودش براشون کاغذ کادو هم انتخاب کرد.روز تولد سارینا هوا گرد و خاکی شد و مهد تعطیل بود مامان سارینا به من زنگ زد و خیلی ناراحت بود و گفت سارینا خیلی ناراحته که تولدش به هم خورده و فردا بعد از ظهر تولدشو خونه میگیرم حتما یونا رو بیارید چون سارینا یونا رو خیلی دوست داره از طرفی چون فرداش  نوبت دندانپزشک داشتم نمیدونستم باید چیکار کنم. ولی اینقدر مامان سارینا به اومدن یونا اصرار داشت که بهش گفتم حتی اگر شده برای ١٠ دقیقه یونا رو میارم و بعد تو اون هوای خاکی برام  کاری پیش اومد و رفتم بیرون که تو حیاطمون این پروانه خوشگل و بی پناه رو دیدم که روی گل نشسته و احتمالا پشیمون بود که از پیله در اومده و گرفتار گرد و خاک شده ناراحت

بیرون بودم و هنوز چند دقیقه از صحبتم با مامان سارینا نگذشته بود که مجددا تماس گرفت و گفت تولد رو همون روز میگیره و بابای سارینا رو ساعت ۶ میفرسته دنبال یونا و گفت که خیالتون راحت باشه شیشه های ماشین رو بالا میکشه که گرد و خاک اذیتش نکنه.من ازش تشکر کردم و گفتم نگران نباشه خودم ساعت ۶ یونا رو میارم.از بیرون که برگشتم یونا خواب بود و ۶ و نیم به سختی بیدارش کردم که بره تولد.بعد هم پسری ناز کرد که دوست ندارم برم همش دخترا هستن ...

یونا و سارینا خانم خوشگل و ناز : 


عکس جدید از پانیذ خانم گل ندارم یه عکس از جشن تولد یونا میذارم (پانیذ اون خوشگل خانم است که لباس سفید تنشه ) 

و اینکه پسری ازمون موبایل خواست و برخلاف میلمون مجبور شدیم یه موبایل بهش بدیم 

و موبایل دار شدن یونا به نفع مامان عاطی و بابا جون و خاله ها و عمه های یونا شد که بتونن بهش زنگ بزنن و با یونا صحبت کنن چون همینجوری یونا با اونا پشت تلفن صحبت نمیکرد و اینکه موبایل یونا خان n برابر موبایل من و بابا سعید زنگ میخوره و یونا اگه مشغول لباس عوض کردن یا ... باشه میگه : الان نمیتونم صحبت کنم 4 دقیقه دیگه زنگ بزن... و یه بار هم به بابا جون گفت الان با مامانم دارم میرم بیرون ۴ ساعت دیگه زنگ بزن...

جشن تولد سارینا که بود عمه سارا بهش زنگ زده بود و یونا بعد از دو سه بار قطع کردن : بد موقع زنگ زدی من الان دارم بازی میکنم

 

یه صبح جمعه هم عمو وحید به بابا سعید زنگ زد و برای ناهار دعوتمون کردن که بریم بیرون.اول رفتیم پارک چوبی بچه ها حسابی بازی کردن و جوجه کباب مخصوص عمو وحید رو هم تو پارک ساحلی خوردیم که خیلی خوش گذشت. 

وروجک همه چیز رو تو حافظه اش ضبط میکنه یادم نیست کی بود که مامان آرین لینک بازی دورا  رو گذاشته بود و من میخواستم به یونا نشونش بدم از گوگل سرچ کردم آرین و مامانی همینطورکه تایپ میکردم بلند میگفتم و چند روز پیش یونا :مامان برام اون بازیه بیار که تو وبلاگ آرین بود .یادته ؟سرچ کن آرین و مامانی خودش میاد...

و دیروز :مامان چرا اسم وبلاگ آرین رو گذاشتن آرین و مامانی ؟

من : پسرم هر کسی هر اسمی دوست داره میذاره

یونا : من هم دوست دارم اسم وبلاگ من یونا و مامانی باشه

به نظرتون باید چیکار کنم سوال یونای من رو به یونا و مامانی تغییر بدم سوال

مریم جون بیا و ببین که اسم وبلاگتو بردن خنده


 

یونا عاشق سیاوش قمیشی است و همه آهنگهاش رو حفظه و خیلی قشنگ  میخونه بغل

قابل ذکر است که بعد از این هنر نمایی میکروفون از جا کنده شد خنثی

یونا : مامانی این دفعه موهاتو نارنجی کن .

من : نارنجی ؟ پسرم کسی که موهاشونارنجی نمیکنه

یونا : پس چرا خواهر بن تن   موهاشو نارنجی کرده ؟

 

 

یونا و بابا سعید داشتن میرفتن پارک که بارون گرفت و یونا : الان که بارونه دیگه نمیریم ؟

بابا سعید : چرا میریم الان بارون قطع میشه بارونش بهاریه

یونا : بارونش بهاریه یعنی چی ؟

بابا سعید : یعنی زود تمام میشه

و چند شب بعد ساعت دو و نیم شب یونا در حال کارتن دیدن بود که برق قطع شد

من : پسرم دیگه بریم بخوابیم

یونا: نه میخوام کارتن ببینم

من : آخه برق قطعه چه جوری میخوای کارتن ببینی ؟

یونا : میدونی چرا میگم  میخوام کارتن ببینم ؟ چون برقش بهاریه .الان زود میاد

 

 

من : یونا پسرم خاله نیلان پشت تلفن است میگه با من صحبت میکنی ؟

یونا : نه من الان درگیرم


 اگه آقای مهران مدیری   استاد بفرمیو گفتن و مستشار تویی ؟گفتن یونا(همراه با بالا بردن ابرو با دست )  رو بشنوه بدون شک یه نقش کلیدی بهش میده عینک



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed