عیدانه 1 - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ :: ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا


       

با سلام به دوستان خوب خودم.سال نو رو با تاخیر بهتون تبریک میگم.تاخیر سال نو مبارک گفتن من و گذاشتن عیدانه ها  (با تاخیر) این رو میرسونه که تو سال جدید هم مامان لیلی کماکان گرفتار است و وقت آزادش کم . خدای مهربون به یونای من و همه بچه ها سلامتی بده و به ما مامانها یه انرژی و قوتی بده که بتونیم براشون مادری کنیم و وظیفمون رو به خوبی انجام بدیم , با کمبود وقت میشه یه جورایی کنار اومدلبخند .آخر سال 89 مامان عاطی و بابا جون و خاله نیلان اومدن اهواز و بعد از کلی بدو بدو کردن و خرید و ... جمعه صبح به طرف بوشهر حرکت کردیم.بماند که آخر سالی وحشتناک سرم شلوغ بود و چهارشنبه و پنج شنبه رو از صبح تا بعد از ظهر اداره بودم و مامان عاطی زحمت تمیز کردن خونه رو (طبق معمول) کشید.

یونا و هالک و پیمی و قوری : (یونا اسم میمونش رو پیمی گذاشته.پیمی جایزه یونا برای 100 شدن زبانش است-خیلی بامزه است یه موز دستش است که وقتی ازش بگیری دستاش رو تکون میده و گریه میکنه بغل


جمعه اول رفتیم گناوه و کلی خرید کردیم و ظهر رسیدیم بوشهر.شنبه رو بوشهر بودیم و از اونجا که تعمیرات خونه مامان اینا هنوز تمام نشده و وسایلشون رو نچیدن آقا یونا حسابی کیف میکرد و کمال استفاه رو میکرد.

صبحها هم یونا رو میبردیم تو حیاط و کوچه مامان عاطی اینا دوچرخه سواری کنه,دوچرخه رو مامان عاطی و بابا جون برای تولدش گرفته بودن که سایزش بزرگ بود و مامان عاطی عوضش کرد و یه سایز کوچیکتر براش گرفت و رنگش رو هم خود یونا انتخاب کرد. 

شنبه  و یکشنبه رو بوشهر بودیم که فقط فرصت شد به مامان جون(مادر بزرگم)و عمو سهیل اینا سر بزنیم.دوشنبه صبح با مامان عاطی و بابا جون و خاله آنی و خاله نیلان رفتیم شیراز و دو شب شیراز بودیم :

شهربازی ستاره فارس :


باغ ارم :


    

چمران شیراز :

دروازه قرآن :(نمیدونم چرا یونا فکر میکرد تو این خرسه یه بچه اندازه خودش است تعجب میگفت ازش نمیترسم میدونی چرا ؟ چون توش یه بچه انداره منه برای همینه که ازش نترسیدم )


چند تا عکس دیگه از شیراز :




شیراز خیلی خوش گذشت فقط خاطره بدش افتادن یونا از پله های جلوی بابا بستنی بود.پای یونا روی پله لیز خورد و کمرش محکم به لبه پله خورد که از درد صورتش کبود شده بود و رفته بود پشت گریه.خیلی صحنه بدی بود مخصوصا که یونا الکی گریه نمیکنه و معلوم بود چقدر دردش زیاد بوده که اینجوری ضعف کرده و اونجا بود که من و خاله آنی و خاله نیلان و مامان عاطی و بابا جون چنان عکس العملی نشون دادیم و بهم ریختیم که بابا سعید مجبور بود ما رو آروم کنه تا یونا رو... و پسر مامان بازم قوی بودنش رو ثابت کرد و زود آروم شد و بستنیشو خورد.خداییش این قوی بودن یونا رو مدیون بابا سعید هستم

اینجا دریاچه پریشان است که متاسفانه آبی تو دریاچه نبود و یونا که عینکش رو تو ماشین جا گذاشته بود با عینک خاله آنی عکس گرفت :




بهشت گم شده هم رفتیم که خیلی شلوغ بود و راه رو بسته بودن و نمیشد تا بالا با ماشین رفت و باید پیاده میرفتیم و باران شدیدی هم میومد برای همین  نموندیم و زود برگشتیم.

ادامه در پست بعد ...

پ.ن.1 : عکس اولی(کاردستی آقا خرگوشه) عیدی مهد کودک هادی و هدی به یونا است

پ.ن.2 : امروز  هوا اینقدر بد و خاکی است که حتی تو خونه هم گلومون اذیت میشه و  از پنجره که بیرون رو نگاه میکنیم ساختمانها به سختی دیده میشه.خیلی وحشتناکه.  لطف کردن صبح وقتی آماده شدیم و داشتیم از خونه بریم بیرون میرفتیم تعطیل اعلام کردنمتفکر.خدا به خیر کنه.سرفه های یونا بازم شروع شد .نمیدونم کی میخواییم از این هوای پرگرد و خاک راحت بشیمناراحتنگران



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed