آخرین پست سال 1389 - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ :: ٩:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سال ٨٩ هم با همه خوبیها و بدیهاش گذشت و چقدر هم زود گذشت.یکسال پر از کار و تلاش و اتفاقات ریز و درشت ...

آقا یونای ما هم روزهای آخر اسفند رو با  شیطنتها و شیرین زبونیهاش میگذرونه.

امروز آخرین روزی بود که تو سال ٨٩ رفت مهد چون مامان عاطی و بابا جون و خاله نیلان امشب میان اهواز که اگر خدا بخواد جمعه با هم بریم بوشهر و بعد از سال تحویل همگی با هم بریم سفر.مامان عاطی طبق معمول فرشته نجات ما است و الان بیاد باورش نمیشه این همون خونه ای است که برقش انداخته بوده و رفته و باید از امشب دوباره دست به کار شه خجالت

  

این هدیه بابا جون است وقتی برای مراقبت از یونا موقعی که آبله مرغان  گرفته بود اومد پیش ما :(یونا خان باز هم نظر داد که دخترونه است متفکر)

 

 توی مهد تولد آرتین دوست یونا بود وبراش هدیه فرستادم و ظهر که برگشت خونه :

من : پسرم جشن تولد خوش گذشت ؟

یونا : آره ولی یکی از بچه ها گریه کرد .

من : چرا سوال 

یونا : آخه مامانش براش جایزه نفرستاده بود که به آرتین بده

من : الهی ...اسمش چی بود ؟

یونا : محمد کمال

من : خوب شما بهش میگفتی اشکال نداره حتما مامانت فراموش کرده. فردا براش هدیه بیار

یونا : من فقط بهش گفتم چرا گریه میکنی .گفت مامانم برام جایزه نداده.فقط من بهش گفتم هیچکس بهش نگفت

من : آفرین پسر مهربونم

و شب که از خستگی زیاد تو چشمام اشک جمع شده بود :

یونا : مامان داری گریه میکنی ؟

من : نه عزیزم خیلی خسته ام

یونا : فکرکردم داری برای پسره محمد کمال گریه میکنی

 

  

 

 یونا : مامان موهات خاکستری شده.دوست ندارم موهات سفید بشه.آخه پیر بشی میری پیش خداناراحت

 

 تو این هفته که من درگیر مریضی بودم و بابا سعید هم گرفتار بود متوجه نشدیم تو کیف یونا یادداشت گذاشته بودن که امتحان فاینال زبان داره . به مدیر داخلیشون گفتیم که به آنتیش بگه که اگه امکانش هست یه روز دیگه از یونا امتحان بگیره ولی ظهر که یونا اومد خونه گفت امتحان داده و من و بابا سعید خیلی ناراحت بودیم ولی دیروز که نتیجشون رو زدن پسر مامان ١٠٠ شده بود و من اینقدر خوشحال بودم که همش میبوسیدمش

یونا : مامان من ١٠٠ شدم ١٠٠. یعنی٢٠. قوری هم بیست و نیم شده هیچی بلد نبوده

یونا : مامان خیلی خوشحالی که من ١٠٠ شدم ؟چراااا؟ وقتی عصبانی هستی هم باز خوشحالی که من ١٠٠ شدم ؟

من : چرا عصبانی باشم پسرم ؟

یونا : قربونت برم من... عزیزم...عزیز دلم... تو قربونت برمی بغل

و پسر مامان ترم ٣ زبان  رو با موفقیت گذروند.باید از بابا سعید ممنون باشم که براش وقت میذاره و در طول ترم با یونا تمرین میکنه.

 

  

 جمعه رفتیم پارک ساحلی یونا یه کم بازی کرد

بعد سه تایی رفتیم رستوران فجر ناهار خوردیم و بعدش قدم زدیم و مثل همیشه یونا به پرنده ها نون داد

 و دوباره برگشتیم ساحلی یونا به بازیش ادامه داد.

  سال نو رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم و براتون سالی سرشار از خوشبختی و سلامتی آرزو میکنم قلب  

 سال نو مبارک

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed