پسر یکی یک دونه , 4 و نیم ساله من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ :: ٤:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

  نفس مامان تنهایی هام رو تو شهری که هیچ فامیلی ندارم پرکرده.همیشه کنارمه و پسرقشنگم یرام یه دوست خوب و مهربونه.درسته بعضی وقتها شیطنتاش خیلی زیاد میشه ولی  شیرین زبونیاش برام هر روز دلنشین تر میشه  و با دیدن مهربونی و محبتهاش نمیدونم باید با چه زبونی  از خدای مهربون تشکرکنم و بهش بگم خدا جون ممنونم به خاطر این نعمت و برکتی که به من دادی.من با یونا معنی عشق و زندگی  رو با تمام وجود حس میکنم .

این روزها باید به صحبتهامون دقت بیشتری کنیم چون آقا یونا با دقت n برابر همه صحبتهامون رو ضبط و بررسی و تحلیل میکنه و مثل آدم بزرگا نظرش رو اعلام میکنه .

اگریه عکس نی نی رو ببینم و بگم نازی چه با مزه است یونا میگه : من بامزه نیستم؟من زشتم ؟ناراحت 

 یا  به لباس یه نفر  بگیم قشنگه میگه : لباس من زشته ؟لباس من قشنگ نیست ؟

داشتم خریدام رو به بابا سعید نشون میدادم و باباسعید : خیلی قشنگه

یونا : لباسای من قشنگ نیست؟

بابا سعید : لباسای شما هم خیلی قشنگه

یونا :معلومه لباسای من قشنگتره

   رفتیم بیرون و یونا طبق معمول قدم به قدم یه چیزی میخواست و بابا سعید هم میخرید تا آخرش سر سی دی بابا سعید بهش گفت که شما امشب زیاد خرید کردی سی دی رو یه شب دیگه میگیریم و این اولین باری بود که بابا سعید به یونا میگفت چیزی رو براش نمیخره  و یونا به من : مامان , خدا چرا بابای با این بدی برای من فرستاده ؟

من : پسرم بابایی خیلی مهربون و خوبه خودت هم میدونی که همیشه همه چیز برات میگیره ولی نمیشه که شما  هر چیزی که ببینی رو بخری

یونا : نه... هیچی برام نمیخره (دست من رو گرفته بود و به این طرف و اون طرف نگاه میکرد و هر چیزی به چشمش میدید میگفت) ذرت میخره ؟ سیب زمنی (سیب زمینی)میخره ؟بستنی میخره؟...(شانس آوردیم یه هواپیما تو آسمون ندید مگرنه اونم میرفت جز لیستش)

و این هم پاداش بابا سعید که یاد بگیره بعضی وقتها هم لازمه به پسرش نه بگه و یه چیزایی رو براش نخره چشمک 

بیشتر وقتا ظهر با این که ناهار داریم پسری هوس مرغ سوخاری میکنه  و بابا سعید میبردش میزبان و براش مرغ میخره و آقا یونا همونجا مینشینه و ریلکس مرغش رو میخوره و برمیگرده ...

و ظهرهایی که خونست و هوا خوب و آفتابیه میبردش پارکی که سقف نداره (اصلاح خود یونا) و باهاش حسابی بازی میکنه. و براش کلی خرید میکنه و برمیگرده.

 یه روز تصمیم گرفتم مامان لیلی همیشگی نباشم.از اداره که اومدیم به یونا گفتم مامان ,امروز من فقط یه بار میگم لباسات رو عوض کن و یا بار هم میگم دستت رو بشور(آخه هر روز n بار  این جمله رو میگم و n+1 روش رو هم اجرا میکنم)

 بعدش هم کارهای خودم رو انجام دادم و غذا رو کشیدم و نشستم به خوردن البته چه خوردنی طعم غذا رو نمیفهمیدم و همش دلم پیش یونا بود ولی میخواستم این روش رو هم امتحان کنم که ...

یونا با ناراحتی و بغض : من رو دوست نداری ؟

من : چرا خیلی دوست دارم ولی این کارت رو دوست ندارم که هر روز من رو اذیت میکنی و لباست رو عوض نمیکنی و دستت رو نمیشوری

یونا با چشمای پر از اشک: من که لباسمو عوض میکنم ...حالا که دوستم نداری پس من هم میرم الان چمدونم رو برمیدارم میرم خونه مامان عاطی ...

بغلش کردم و لباسشو عوض کردم و یه عالمه بوسیدمش.قربونش برم نمیدونه اگه از پیشم بره من نمیتونم نفس بکشم.موش کوچولوی مامانبغل

بعد از ظهرش داشتم لباسشو عوض میکردم و گفتم : الان یه لباس خوشگل  تن پسرم میکنم

یونا : دامن ؟ دامن بپوشم ؟

خندیدم و به شوخی گفتم : آره دامن

یونا : دختردوست داری ؟اگر دختر دوست داری تا این دفعه من راستکی برم

طبق معمول سر لباس پوشیدن از دستش ناراحت شدم.

یونا : مامان حالا بگو یونا برو لباستو بپوش

من : یونا برو لباستو بپوش

یونا : چشم مامان

و لباسشو پوشید و گفت : حالا باهام دوستی ؟ از لباس پوشیدنم راضی هستی ؟ 

یونا: مامان فردا میرم مهد کودک ؟

من : آره پسرم

یونا با خوشحالی و در حالی که دستش رو به علامت مثبت تکون میداد: yes

خوشحالم از اینکه یونا با وجود سن کمش به خوبی خودش رو با شرایطش تطبیق میده و سعی میکنه از مهد کودک لذت ببره . قربون پسرکم برم که همیشه بیشتر از سنش میفهمه

 باران شدیدی بود و صدای خوردن تگرگ به شیشه ها میومد :

 یونا : چه بارونیه... جدیده... تا حالا نیومده بود از این بارونا 

 داشتم براش کتلت تو ظرفش میگذاشتم خیلی جدی دستش رو آورد جلو و گفت: کافیه(مرد کوچولوی بزرگ من  احتمالا من رو با کوزت اشتباه گرفته) 

یونا : مامان غذا چیه ؟

من :  استامبولی

یونا : پس چرا این رنگیه ؟

من : چه رنگیه ؟!

یونا : استامبولیش یه رنگ خاصیه   

من : یونا مامانی مهد کودک چه خبر؟ 

یونا : خبر... سلامتی

 یونا :مامان , پانیذ رییس دختراست من هم رییس پسرا. بچه های دختر پانیذ رییسشون است. ولی من و پانیذ با هم دوست بودیم .رییسا با هم دوست بودن.بعد یه دزد بدی اومد  دخترا باهاش جنگیدن. اول رییسا جنگیدن بعد بچه ها. یعد دخترا هم بد شدن .آخه دختر ا که باهاش جنگیدن یه چیزی رو دستشون اومد  بد شدن.اخرش دخترا باختن داغون شدن.بعد به پسرا خرس دادن به دخترا موش دادن.بعد عروسکامون با هم جنگیدن.خرسا برنده شدن.ما تو جیبمون یه چیزی گذاشته بودیم دخترا نه ...

 

یونا آرزوی عروسک پارچه ای میبینه و ... 

یونا : مامان این قسمتش خیلی قشنگه حال میده با هم نگاه کنیم بیا پیشم بشین با هم نگاه کنیم

مامان کار خوبی کردی برام از این اسمارتیزا آوردی.آفرین.قوری و  سوسکه خورده بودن میگفتن خوشمزه است یونا از اینا بخر

 

کسی نفهمه فکر میکنه بچه ام تا حالا m&m نخورده بوده خوب شد قوری اینا بهش گفتن متفکر

توی مغازه یه تخت دو طبقه  دید و گفت : مامان ببین این تخته چقدر قشنگه پله هم داره اینودوست دارم.برام میخری ؟

من : پسرم این تخته برای بچه هایی است که دو تا هستن که یکیشون بالا بخوابه یکشون پایین

یونا : خوب چه اشکالی داره من بالا میخوابم تو پایین بخواب

داشت پوره میخورد : مامان برام مخلفات هم بیار

من : مخلفات؟با پوره چی دوست داری بخوری ؟

یونا : ماست

من : ماست با پوره سوالپسرم ماست تمام شده

بابا سعید : اشکال نداره همین الان میرم برای پسرم ماست میگیرم

یونا : نمیخواد... زحمت نکش

بابا سعید : تعارف میکنی ؟ یا برم ؟

یونا : برو تعارف میکنم

 

 این هفته بابا سعید ماموریت بود و مامان عاطی و بابا جون اومدن اهواز که من و یونا تنها نباشیم. روزی که میخواستن برسن یونا خیلی خیلی خوشحال بود و وقتی رفتم در مهد دنبالش تا سوار ماشین شد گفت : من و مامانم امروز زود میریم خونه.عجله داریم

همکارم : چرا ؟ مگه چی شده ؟

یونا : مامان جون و بابا جونم دارن میانلبخند

همکارم : خوش به حالت. من مامان جون و باباجون ندارم .میشه مامان جونت مامان جون من هم بشه ؟

یونا : تو که خودت مامان جونی

و من : خجالت

مامان عاطی گلم هم تو این یه هفته یه خونه تکونی حسابی برامون انجام داد و تمام خونه رو برق انداخت.پرده ها رو هم شست و اتو زد و نصب کرد. توی یخچال و کمدها وکابینتها و ... رو هم تمیز کرد. البته به کمک آقا یونا مژه

قبل از اومدن مامان من تمام تمیزکاریها رو لیست کرده بودم که به ترتیب انجام بدم و کارهای هر اتاق رو با یه رنگ نوشته بودم  و با اومدن مامانم وقتی من سر کار بودم یونا لیست رو به مامان نشون داده بود و گفته بود : مامان عاطی ببین این کارهامون است که مامانم نوشته. بیا از روی این لیسته کارها رو انجام بدیم
.آبیه هم اتاق منه.اول از اتاق من شروع کنیم.

و من بعد از این که از اداره اومدم و اینا رو شنیدم : خجالت

آخه من لیسته رو برای خودم نوشته بودم نه برای مامان عاطی. 

جالبه اتاقش مرتب بود ولی میخواست اسباب بازی هاشو که بالای کمد بود گردگیری بشه.

مامان عاطی هم اتاقشو کامل خالی کرد و تمیز و مرتب و  گردگیری شده براش چید .

۵ شنبه شب بابا سعید برگشت و جمعه صبح مامان عاطی اینا رفتن که جاشون خیلی خیلی خالیه

یونا عکس خاله آنی و خاله نیلان رو کشید و دست مامان عاطی براشون فرستاد و میگفت : عکس خاله نیلان رو اینجوری کشیدم (لبش رو غنچه میکرد) یعنی داره بوسم میکنه و عکس خاله آنی رو اینجوری کشیدم (یه دستش رو دراز میکرد) یعنی داره بهم جایزه میده

هدیه مامان عاطی :

به جز اینا  خمیر آموزش  حروف انگلیسی فارسی ١٢ رنگ آریا   و یه خمیر سطلی ٢۴ رنگ  مارک cnzhigao

 (روی  لینک   کلیک کنید سایتش رو میبینید) و  یه جعبه مداد رنگی هم هست که یونا تا مامان عاطی بهش داد جعبه اش رو در آورد و انداخت تو سطل زباله ومداد رنگی هاش رو گذاشت تو کشوش.راستش خودم هم علتش رو نفهمیدم متفکرازش هم که پرسیدم جوابی نشنیدم ...

شب قبل از اومدن مامان عاطی اینا بابا سعید براش یه مسواک جدید گرفته بود و مامان عاطی هم براش یه مسواک دیگه آورد. یونا به مامان عاطی  : من دیشب مسواک خریدم اینو لازم ندارم

مامان عاطی : خوب اینو بذار برای وقتی رفتی سفر

یونا : آخه این مسواکه قشنگ نیست 

و باز هم من خجالت : پسرم این هم خیلی قشنگه

یونا : آخه دخترونه است

مامان عاطی : مامان از کجا فهمیدی که دخترونه است؟

یونا : صورتیه . چون صورتیه دخترونست

هدیه بابا سعید :

 

و چند تا عکس از این چند روز تاخیرمون :

یونا مهندس ناظر کوچولو(با مامان لیلی سر ساختمان ) :

وروجک سنگ تمام گذاشت.آخر سر میلگرد به دست بود و اگه بیشتر میموندیم باید دیه کارگرها رو میدادم چون احتمال داشت میلگرد تو سر کسی بخوره.آقا یونا با مامان از پله چوبی بالا رفت و ...

یونا در شهر بازی سرزمین رویایی :

 

یونا در شهر بازی قلعه سحرآمیز : 

یونا در باشگاه شهرک نفت : 

از اداره که اومدم براش یه اسمارتیز m&m آوردم و یونا :

علاقه یونا به کارهای خونه هنوز هم ادامه داره و مصرف شیشه پاک کن ما هنوز بالاست.اینقدر شیشه پاک کن یا به قول خودش پیس پیس میریزه که دستمالش خیس میشه و مجبوره با یه دستمال دیگه خشکش کنه



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed