تولد مامان لیلی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ :: ۸:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونای من این روزها خیلی تغییر کرده, یه جورایی آقاتر شده.البته هنوز هم وقتی خسته است یه سری لج بازی ها رو داره ولی شاید توقع من نسبت به اون زیاد باشه.این عکس یونا و امیر محمد تو کلاسشون است.یونا و امیر محمد خیلی با هم دوست هستن :

نسبت به اتاق و وسایلش منظم تر و حساستر شده  و وسایلی رو که دوستشون داره مرتب توی کشو میذاره . یونا از بچگی زیاد به اسباب بازی علاقه نشون نمیداد و با اسباب بازی هاش بازی نمیکرد.من همیشه فکر میکردم علتش اینه که از وقتی تشخیص داد که باید با اسباب بازی, بازی کنه خودش رو تو یه اتاق پر از اسباب بازی رنگ و وارنگ دید و وقتی رو به روی اسباب بازی فروشی می ایستادیم تقریبا از همه اونا تو خونه و اتاقش داشت . ولی الان عروسک های شخصیتهای کارتن ها و فیلم های مورد علاقه اش مثل ben10 و hulk   و  power rangers    و ...رو دوست داره و با اونا بازی میکنه و همه رو مرتب جمع میکنه و میذاره توی اتاقش .

در صورتی که این حس رو نسبت به عروسکهای کارتن هایی که قبلا میدید مثل پلنگ صورتی و تام و جری و  ...نداشت.با این که تمام عروسکهاشون رو داره ترجیح میده من به جای اونا صحبت کنم و زیاد باهاشون بازی نمیکنه.(به استثنای قوری که همه جا با ماست و شرک هم بعضی مواقع)

گاه و بیگاهی هم از یه هواپیما یا ماشین کوچولو خوشش میاد و میگه برام بخرید و با اون چند دقیقه ای بازی میکنه و بعدش میفرستتش پیش بقیه اسباب بازی ها و دیگه هیچوقت طرفش نمیره.

ولی در مقایسه باز هم  بیشتر دوست داره سی دی های مختلف کارتن و بازی رو بگیره و با تلوزیون و کامپیوتر و پلی استیشن وقت بگذرونه. 

صحبت با من در نقش قوری و سوسکه و شرک و ... خانواده سه نفره مارو از تنهایی در آورده و به یه خانواده پر جمعیت تبدیل کرده.تا یه کم حوصلش سر میره زنگ میزنه به مامان قوری که برای قوری آژانس بگیره و بفرستتش خونه ما و بعد از این که با هم دعواشون میشه زنگ میزنه آژانس که بیا قوری رو ببر خونشون.وقتی عکس زیر رو تو عکسای مریم خانومی دیدیم قوری ذوق کرد که این عکس منه و یونا هم کلی قوری رو با این عکس مقایسه کرد و گفت این تو نیستی نگاه کن ببین اصلا شکل تو نیست و بعدش قوری رو برد تو اتاق تنبیه و براش وقت گرفت که 4 دقیقه بمونه اونجا تا با ادب بشه و برگرده.

و این که ما تو خونمون اتاق تنبیه داریم و یونا گفته اتاق من دوست ندارم اتاق تنبیه باشه میرن اونجا اتاقم رو به هم میریزن و اتاق ما به عنوان اتاق تنبیه انتخاب شده و این اتاق فقط برای تنبیه قوری و شرک و سوسکه و ... است و برای آقا یونای ما نیست چون پسر ما اصلا کار بدی انجام نمیدهدروغگو.فقط بین بازی با دوستانش میگه مامان مثلا من شرک رو زدم حالا میرم تو اتاق تنبیه 4 دقیقه دیگه صدام بزن و با خنده و چشم های برق زده میره تو اتاق ...

از دیشب شرک دیگه برادرش نیست و قوری برادرش شده :

یونا : قوری یه چیزی بگم خیلی خیلی خوشحال بشی ؟

قوری : بگو یونا چی شده ؟

یونا :حدس بزن

قوری :  نمیدونم

یونا : تو دیگه برادرم شدی.منم داداشتم

قوری : یونا... داداش و برادر که یکی هستن

یونا : مامان به قوری بگو نگه داداش و برادر یکی باشن

من : باشه مامان.قوری بازنده

یونا : قوری تازه من خواهرم دارم میدونی خواهرم کیه ؟

قوری : نه کیه ؟

 یونا : پلنگ صورتی خواهرمه

قوری : پلنگ صورتی که پسره

یونا : مامان ...مامان ... مثلا پلنگ صورتی دختره قوری نگه پلنگ صورتی پسره باش ؟(یونا به باشه میگه باش)

یونا روی لباس پوشیدنش خیلی حساس است و فقط از تعداد کمی از لباساش خوشش میاد و بقیه رو دوست نداره و همش همونایی رو که دوست داره تن میکنه و موقع خرید هم به سختی از یه لباس یا جوراب یا شلوار خوشش میاد تا حدی که فروشنده ها هم دیگه آقا یونای ما رو میشناسن و به ما در قانع کردن آقا یونا برای خرید کمک میکنن.

روز 5 شنبه قرار گذاشتیم یونا و هستی رو ببریم سینما هلال , فیلم خاله سوسکه و وقتی رسیدیم سینما دیدیم برق قطع است وبردیمشون سرزمین رویایی

 و بعدش هم رفتیم خونه هستی اینا و یونا و هستی حسابی بازی کردن(یونا و هستی همبازی های خیلی خوبی هستن.هر دو وروجک, شیطون, باهوش و بازیگوش)

جمعه صبح اولش رفتیم وهابی خرید کردیم و ظهر رفتیم رستوران فجر ناهار خوردیم و بعدش تو محوطه قدم زدیم و یونا به پرنده ها نون داد.

بعد از ظهر جمعه هم رفتیم تولد یکسالگی نیما کوچولو که خیلی خوش گذشت.

ابوالفضل پسر کوچولوی همسایشون خیلی وروجک و بلا بود و خیلی حرفه ای می ر ق ص ی د و یونا میگفت : این رق ص بود؟ اصلا قشنگ نبود.حسادت کردن یونا برامون خیلی خنده داره آخه یونا هیچوقت بچه حسودی نبوده و از این که من یا باباش بچه دیگری رو بغل کنیم ناراحت که نمیشد خوشحال هم میشد و وسایلش رو به راحتی در اختیار دوستانش قرار میداد ولی جدیدا حس حسادت رو در بعضی موارد خیلی خاص در وجودش احساس میکنیم.البته هنوز هم وسایلش رو به راحتی به دوستاش میده و حسادتش اونقدری نیست که نگران کننده باشه و من و بابا سعید برامون تازگی داره و یواشکی میخندیم انگار به یونا نمیاد حسادت کنه.

سه شنبه صبح بابا جون از بوشهر اومد پیشمون و یونا خیلی خیلی خوشحال و سرحال بود.یونا بابا جونش رو خیلی دوست داره  و میگفت : مامان حالا ما سه تا پسر شدیم یه دختر.بابا جون هم مثل من و بابایی پسر است.مامان عاطی براش دو تا روبالشی دوخته و فرستاده بود :

 آخه یونا خیلی بالش و رو بالش هاش رو دوست داره و هر جا میره بالشش رو هم با خودش میبره حتی وقتی داره کامپیوتر کار میکنه بالشش رو میذاره رو صندلی و مینشینه روش.

دمپاییش رو هم که سفر قبل براش آورد و بزرگ بود عوضش کرده بود و فرستاده بود :

پنج شنبه بهد از ظهر هستی و مامان و باباش خونمون بودن و تولدم رو  رو با تاخیر جشن گرفتیم.(گذاشتیم آخر هفته که هستی اینا و بابا جون هم باشن)

یه تولد کوچولوی8نفره  به یاد ماندنی (به خاله هاله و عمو علی نگفته بودیم تولد است)

قوری هم لباس مهمانی پوشید و هشتمین عضو جشن ما بود. خوبه لباسای بیشتر عروسکا به سایزه قوری میخوره و در عوض عروسکای یونا و خاله نیلان بی لباس شدن و لباساشون برای قوری شده. 

خدا روشکر تولدم به هستی و یونا خیلی خوش گذشت و سه تایی شمع ها رو فوت کردیم (از مزایای بالا رفتن سنه سه نفری شمع رو خاموش میکنیمچشمک) و یونا و هستی حسابی بازی کردن.خاله هاله هم خیلی تو زحمت افتاد و همش مراقب بچه ها بود که خونه رو به هم نریزن و بعد از شام زحمت همه ظرفها رو کشید و ظرفشویی رو از کار معاف کرد.

کادوی بابا جون و مامان عاطی گلمقلب :

کادوی بابا سعید گل :

Mary Cohr New Youth Eye Contour Cream 15mlMary Cohr Enriched Moisturising Cream 50ml

 

کادوی سوپرایزی بابا سعید جون   ( کادوی اولی رو به سلیقه خودم برام گرفت و من از این یکی بیخبر بودم )

ممنونم سعید جونمبغل

بابا سعید کادوی سوپرایزی رو از طرف یونا گرفته بود ولی یونا خیلی دلش گرفت و میگفت بابا سعید بده .هیچی برای من نمیخره. موبایل برای من نمیخره .من اصلا دیگه هیچی نمیخوام .مامان لیلی نمیخوام. بابا سعید نمیخوام. بابا جون نمیخوام .مامان عاطی نمیخوام...

بابا سعید : پسرم من که این همه چیز برای شما میخرم آدم آهنیتو تازه گرفتم برات.من هر روز برات یه چیزی میخرم. وقتی بزرگ شدی برای شما هم موبایل میخرم تازه این موبایل رو شما برای مامانی گرفتی

یونا : نه دروغ میگی من نگرفتم من اصلا باهات نبودم خودت تنها رفتی گرفتی

جمعه ظهر بابا جون مهربون رفت بوشهر که جاش خیلی خیلی خالیه . نمیدونم چرا من همیشه فکر میکنم خدا بهترین و مهربون ترینها رو به من داده و هیچ پدر و مادر و شوهر و خواهر و برادر و بچه ای بهتر از  پدر و مادر و...بچه خودم نیست.نمیدونم اسمشو چی بذارم ؟ فقط میتونم خدا رو شکر کنم که بهترینها رو دارم و حاضر نیستم هیچکدومشون رو با دنیا عوض کنم.دوستون دارم خیلی زیاد بغل

دیشب گرفتار کار بودم و یونا هم حوصلش سر رفته بود :

من: پسرم الان میام یه کم با هم قایم موشک بازی میکنیم بعدش دوباره به کارام میرسم

یوناناراحت : نه من نمیام قایم موشک بازی کنم

من : چرا؟قایم موشک بازی رو که دوست داشتی؟

یونا : من نمیام بازی.چون گفتی یه کم باهات بازی میکنم. من زیاد میخوام بازی کنم

پشت کامپیوتر داشتم عکس میدیدم که یونا اومد پیشم و همون عکسه که باز بود چشمای یونا قرمز بود و یونا : نمیخوام چشمام قرمز باشه و گفتم الان چشمای پسرم رو درست میکنم و سریع چشماش رو درست کردم بدون این که براش توضیحی بدم که دارم چیکار میکنم و یونا تو عکس بعدی باز یه چشم قرمز دید و گفت بده من درستش کنم اصلا باورم نمیشد با این سرعت بدون اینکه از من بپرسه که چیکار کنه قرمزی رنگ چشم رو برداره.گرفتم و بوس بارونش کردم و گفتم خدا رو شکر که پسرک من اینقدر باهوشه

بعدش تو یه عکس چشماش بسته شده بود پرسید : مامان حالا چه جوری چشمام رو باز کنم ؟

و باز هم دیشب...یونا : مامان اجازه میدی با صندلی ها بازی کنم ؟

من : باشه فقط مواظب باش خراب نشن

یونا : باش

و چند دقیقه بعد : مامان ببین یه هواپیمای جدید درست کردم. با هواپیماهای دیگه فرق داره .مال کوچولوهاست. تو نمیتونی توش بشینی جات نمیشه .زیر بالاش در داره. یه در مال انباریش. یه درهم هم بری توش. یه در هم مال خونه .یعنی از توش در بیایی بری خونه. زیر صندوقش صندلی داره .زیرش مال رانندشه. سه تا بال داره. یه دونه صندلی داره. مسافر نمیشه بشینه توش .فقط صندلی راننده داره ... قابل توجه شرکتهای هواپیما سازی که به دنبال ایده نو هستن

و این پست رو با یک نقاشی دوست داشتنی  از  آقا یونا تمام میکنم .(عکس من و بابا سعید و ماشینمون رو کشیده بغل) 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed