نقاشی+تولد آوین جون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ :: ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تو حیاط مهدشون یه نمایشگاه گذاشتن که پسری میگفت من همه چیزاش رو دارم(راست میگفت همه اون وسایل رو داشت) ولی با این وجود چهارشنبه که بابا سعید رفت دنبالش آقا یونا با دست پر برگشت و بالاخره یه چیزی پیدا کرد که نداشته باشه. معلوم بود فقط میخواسته خرید کنه چون حتی یه بار هم با خریدش بازی نکرد و فقط یه بسته از مهره ها رو باز کرد و بقیه دست نخورده مونده. 

پنج شنبه صبح دکتر روانشناس کودک(دکتر سیاحی) تو مهد جلسه آموزشی گذاشته بودن که مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم.صحبتهاشون خوب بود و آخر جلسه هم به همه سوالها جواب دادن.آقای دکتر صد در صد با جدول کار خوب کشیدن و جایزه دادن موافق بودن و خیال من رو راحت کردن چون این روش برای یونا خیلی جواب میده.آقای دکتر میگفت تعداد کارهای خوب رو کم بذارید مثلا سه تا یا چهارتا چون بچه ها زیاد تحمل ندارن.

یونا زیاد به نقاشی علاقه نداشت و من هم بهش فشار نمی آوردم چون به نظر من هنر به علاقه و استعداد شخص بستگی دارد.ولی مدتی است که به نقاشی خیلی علاقه مند شده

 دفتر هاش رو سریع پر میکنه و دوست داره مرتب ماژیک و مداد رنگی و دفتر جدید بخره.قبلا ترجیح میداد با رنگ انگشتی و گواش فقط رنگ ها رو قاطی کنه.پنج شنبه شب که رفتیم بیرون یه دفتر و ماژیک جدید گرفت و من هم یه بسته کوچولو برچسب گرفتم برای جایزه دادن به آقا یونا(عکس 3).

و دو تا نقاشی کشیدم(عکس زیر) و تو هرکدوم سه تا خونه گذاشتم که به ازای هر سه تا که پر شد یه جایزه برای یونا بگیریم.

و ناگفته نماند که یه روزه ما هیچ جای خالی نداشتیم و کارهای خوب یونا تا جمعه شب دو تا جدول رو پر کرده بودمتفکر.همون موقع که وسایل رو خریدیم یونا گفت : مامان الان که رفتیم خونه باید سه تا برام برچسب بزنی چون من سه تا کار خوب کردم.

من : چیکار کردی سوال و آقا یونا : من سه تا کار خوب کردم یکی اینکه کاپشن پوشیدیم یکی دیگه هم اینکه کاپشن پوشیدیم یکی هم بینیمو گرفتم.

و  هنرهای یونا با تفسیر خودش:

(پسری مرتب نقاشی میکشه و به یخچال فریزر میزنه و خیلی مرتب دفتر و ماژیکش رو جمع میکنه و میذاره تو کمدش) :

یونا : این عکس من و بابایی است (عکس 1بالا)

من : پس مامانی چی ؟ناراحت ... یونا : مامانی اداره بود.برای همین نکشیدمش(احتمالا این عکس روز پنج شنبه است که من میرم اداره و یونا و باباسعید خونه هستن مژه و روز جمعه این عکس(عکس 2 بالا) رو کشید و بهم نشون دادو گفت : تواین عکسه مامانی از اداره برگشته(عکس2 بالا)و در عکس زیر( فریزر مامان لیلی یا تابلو نقاشی آقا یونا) دیده میشود که ردیف بالا , جدول جایزه است و و زیرش از سمت راست:


 شخصیتهای power rangers است  آبیه و قرمزه و نارنجیه (یه سری شخصیتهاش رو هم خرید و هر دفعه میبرد مهد. این کارتن و armor hero رو خیلی دوست داره)

بعدی آسانسور جدیده بعدی یه درخت جدید است بعدی  موشک فضایی جدید و ماشین جدید استاز خود راضی



پنج شنبه رفتیم تولد   دوست و هم مهد کودکی یونا آوین جون که خوش گذشت.یونا که قربونش برم سر دسته بود. جلو میرفت و دخترا و پسرای همکلاسیش پشت سرش.(اسامی رو از یونا پرسیدم و میذارم که براش به یادگار بمونه.اونایی رو که یونا نمیشناسه همکلاسیش نیستن و ... میذارم.) 

همکلاسیهای آقا یونا-مهد کودک هادی و هدی-مربی : خاله رویا  

از سمت راست ایستاده : کیانا-...-...-هونام-آریان-امیرمحمد-یونا

از سمت راست نشسته : یاس-آوا-رشا-آرشیدا-ملیکا-...

    

از سمت راست ایستاده : ...-...-هونام-آریان-امیرمحمد-یونا

از سمت راست نشسته : آوا-رشا-آرشیدا-ملیکا-آوین-...-...

 از سمت راست  : رشا-ملیکا-یاس-آوا-یونا-آوین-امیرمحمد-...

  از سمت راست  : کیانا- یونا- سوفیا

  

سرفه های یونا بازم شدید شده و امروز صبح من و یونا با سرماخورگی و تب از خواب بیدار شدیم.خدا میدونه با چه سختی سوپ و قرمه سبزی درست کردم و به کارهای خونه رسیدم.آخه بابا سعید هم گرفتار بود و خونه نبودش.امان از زندگی تو شهر غربتنگران

بعد از اینکه با حال بدم غذا درست کردم یونا میگه : من سوپ دوست دارم ولی دلم میخواد شینسل بخورم

 یونا این روزها همش با قوری دعوا و جر و بحث داره.     

  و با شرک دوست جون جونی شده  

 و میگه : من برادر شرکم شرک هم داداشمه ما چهار تاییم.من, مامانی ,بابایی و شرک.من هم مثل شرک غولم یه ساعتی دارم میزنم روش چیک چیک تبدیل به شرک میشم.

من : پسرم پس چرا شما اصلا به هم شبیه نیستید شما خیلی خوشگلتری

یونا : شرک هم مثل من خوشگله

یونا : شرک , قوری اصلا بلد نیست مثل من خوب نقاشی بکشه نقاشی هاش زشته(اعتماد به نفسش منو کشته)

شرک : جدا حالا باید چیکار کنه ؟

یونا : یه فکری کردم شرک.یه فکر خوب.مامان قوری... مامان قوری... قوری رو بفرست کلاس نقاشی که نقاشی اش خوب بشه.

مامان قوری : باشه یونا جون میفرستمش

یونا : قوری وقتی بهت گفتن دایره بکش باید دایره بکشی وقتی گفتن خط بکش باید خط بکشی که یاد بگیری .باشه؟

قوری : باشه بعد نقاشیم خوب میشه؟آخه من بلد نیستم خط بکشم و دایره بکشم

یونا : وقتی رفتی کلاس یاد میگیری.مثل من و شرک که قشنگ نقاشی میکشیم 

پ.ن.1(89/10/19):من حالم خیلی بهتره ولی یونا هنوز هم تب داره و سرفه میکنه وحالش بده.دیشب بردمش دکتر کوچک و امروز مجبور شدم با این حالش بفرستمش مهد.عذاب وجدان داره من رو میکشهناراحتخدا کنه پسر قشنگم من رو ببخشه و این روزها جز خاطرات بد زندگیش نشه.

پ.ن.٢ : دوستان خوبم کامنت نگذاشتن وسر نزدن من به خونه های قشنگ و فرشته های نازنینتون رو دلیل بر بی وفایی و ... نذارید.من تو اداره خیلی  خیلی اوهگرفتارم و وبلاگ یونا رو همیشه از خونه و معمولا آخر شب آپ میکنم و  پستهای به روز شده شما رو از گوگل ریدر میخونم , تو اداره اصلا فرصت پشت کامپیوتر رفتن ندارم.تو خونه هم که خودتون میدونید و همگی مثل خودم هستید.خودتون و فرشته های نازنینتون رو خیلی خیلی دوست دارم و سعی میکنم در اولین فرصت از روی کامنتها به ترتیب به خونه های پر مهرتون سر بزنم بغلاز همتون ممنونم که همیشه به یاد من و یونا هستید و بهمون سرمیزنید  و با  کامنتهای پر مهرتون من رو شرمنده خودتون میکنید.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed