قرار وبلاگی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ :: ۳:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

۵ شنبه قرار وبلاگی داشتیم که یونا طبق معمول بیموقع خوابید و بیدار نمیشد و خیلی دیر رسیدیم .مامانهای گل وبلاگی ببخشیدخجالت.ولی فکر کنم بچه ها  از تاخیر ما بدشون نیومد چون سه سانس بازی کردن چشمکتا ما برسیم .

از مامان آرش جون (برچسب بن تن)و مامان آیلین جون(یه بسته شانسی خوشگل) و مامان فرشته های مهربون(کیف بن تن) هم به خاطر هدیه قشنگشون ممنونمبغلمتاسفانه ما آخر سانس دوم رسیدیم و  فرشته های مهربون و مامانشون رفتن و فرصت نشد بیشترببینمشون و ازشون عکس بگیرم.بقیه بچه های گل وبلاگی :

یونای شیطون و بلا :

یونا خان و آقا آرین :

موژان جون و  یکتا  کوچولو و آقا آرش :

 یکتا  کوچولو و آقا آرش : 

آیلین جون :

بعد از جدا شدن از بچه ها کنار پارک زیتون که رد شدیم یونا دلش خواست بره اونجا هم بازی کنه یه کم بازی کرد بعدش رفتیم دنبال بابا سعید و سه تایی رفتیم پاساژامام رضا خرید کنیم که مامان آرین جون زنگ زد و گفت آرین  بهانه یونا رو گرفته, همونجا موندیم تاآرین و مامانش اومدن و بچه ها یه کم تو پاساژبازی کردن بعد ما رفتیم رستوران ایتالیایی کنار مرو و و آرین و مامانش رفتن دنبال بابای آرین و اومدن پیشمون. اینقدر شلوغ بود و دیر نوبتمون شد که کم کم داشتیم از خوردن غذای ایتالیایی منصرف میشدیم اوهآرین و یونا هم تا تونستن آتیش سوزوندن و یونا تمام تجربه های خودش رو یه شبه به آرین آموزش داد خجالتنگران

جمعه شب هستی کوچولو و هستی خانم و مامان و بابای گلشون مهمان ما بودن که یونا از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه تمام ظهر تا بعد از ظهر رو تصمیم داشت که بخوابه که وقتی هستی اینا اومدن سرحال باشه ولی تصمیمش رو عملی نکرد خیال باطل      

یونا : مامان من یه فکری دارم اگه من بخوابم خاله هاله میگه بیدارش نکن بذار راحت باشه .وقتی اومدن تو آسانسور بودن تو سریع بیا بگو یونا یونا بیدار شو تا من بیدار باشم خاله هاله نبینه من خواب هستم باشه ؟

یونا و هستی حسابی بازی کردن و بهشون خوش گذشت .

اینم گل پسر ما در حال گردگیری قبل از اومدن مهمان ها : 

شنبه شب بابا سعید رفت ماموریت و مامان عاطی جون اومد اهواز که من و یونا تنها نباشیم.من به فدای مامان مهربونم بشم که هیچوقت ما رو تنها نمیذارهقلب

اینهم هدیه های مامان عاطی : (یه دمپایی خوشگل هم بود که بزرگ بود برد عوضش کنه)

بابا سعید دوشنبه شب از ماموریت برگشت.

هدیه بابا سعید :

مامان عاطی سه شنبه صبح رفتش .جاش خیلی خیلی خالیه.مامان وقتی میاد پیشمون اصلا استراحت نمیکنه و همش گرفتار کار خونست.یونا هم با حرفای قشنگش خستگی رو از تنش در میاوردو همش بهش میگفت مامان عاطی میدونی چقدر دوست دارم ؟ یه دنیا... اندازه یه دنیا دوست دارم یا میگفت مامان عاطی اندازه آسمون دوست دارم.جند تای دیگه میری ؟و همش دوست داشت مامان بیشتر پیشمون بمونه و با انگشتاش روزها رو میشمرد.   

و ما در اهواز زندگی میکنیم و جو گیر میشویم ...

یونا بختیاری میشودبغل(عکسش رو آذر ما تو مهدشون گرفتن)

اینم آخرین عکس پرسنلی یونای من(آذر ٨٩)

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed