ویروس بد - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ :: ٩:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهار شنبه بعد از ظهر من رفتم بیرون و یونا خواب بود. وقتی بیدار شد با  بابا سعید اومدن پیشم. یونا سرحال بود و تو پاساژ ایران نگین چند تا قاشق ذرت مکزیکی و نصف لیوان کافه گلاسه خورد

 بعد رفتیم براش کلاه بگیریم که چشمش به کلاه بن تن خورد و گفت: بن تن سون... همینو میخوام و هنوز حساب نکرده بودیم پوشید و از در بوتیک رفت بیرون که صدای آژیر بلند شد. آقای فروشنده همش یونا رو نگاه میکرد و میخندید و از پسری  و شیرین زبونی هاش خیلی خوشش اومده بود بعد یونا خان سفارش همبر داد شام رو سفارش دادیم و رفتیم مرو یه دور زدیم که پسری رفت سی دی بگیره.یونا خیلی دوست داره تو مغازه هایی که سی دی دارن با حوصله بچرخه و سی دی ها رو نگاه کنه و خرید کنه. اینقدر که سی دی دوست داره پشت مغازه های اسباب بازی نمی ایسته.

یونا با کلاه بن تن و سی دی بازی بن تن :

یونا شام نخورد و خوابید. ۵ شنبه کاری پیش اومد و باید میرفتیم بوشهر .صبح من اداره بودم و بابا سعید زنگ زد که یونا زیاد سرحال نیست و نمیتونه چیزی بخوره و بالا میاره ظهر که اومدن دنبالم پسری سرحال نبود.وسایل رو از قبل آماده کرده بودم و بابا سعید گذاشته بود تو ماشین.دیگه خونه نرفتیم و رفتیم ناهار بخوریم و یونا خودش غذاشو انتخاب کرد ولی لب به غذاش نزد و گفت فقط سالاد میخورم سالاد هم که یه قاشق خورد و گفت سالاد ماکارونی میخواستم تو سالادش ماکارونی هم بود ماکارونیشو بهش دادیم بازم نخورد و گفت سردمه بریم میخوام بخوابم خوابمه.

خلاصه تو راه همش حالش بدبود و تب هم داشت رسیدیم بوشهر به مامان زنگ زدم و مامان اومد دم در و با هم رفتیم دکتر.مامان براش نوبت گرفته بود. دکتر گفت ویروسه و باید سرم بزنیم.خاله آنی و دوستش خاله شایسته هم اومدن اونجا خاله بهاره و داداش ایمان رو هم اونجا دیدیم و پسری کلی ملاقات کننده داشت.سرم که بهش زدن گریه میکرد و میگفت خون... خون... خون اومد دستم پاره شد .حالا من با دست پاره شده چیکار کنم ؟

قربونش برم با این حالش تا رسیدیم خونه رفت طرف اتاق دایی علی. عشقش دایی علیشه

کلی هم نقاشی کشید و به دیوار اتاق خاله نیلان زد و همش به خاله نیلان میگفت : خاله نیلان من خیلی دوست دارم اندازه یه دنیا دوست دارم.وقتی من رفتم  دلت برام تنگ شد به نقاشی هام نگاه کن تا یاد من بیفتی

تو این سفر یونا و قوری دعواشون شد و قوری رو با خودش نیاورد شرک و آدم آهنیش آپدیبوس رو با خودش آورد و گفت : مامان قوری... مامان قوری ...قوری اون دفعه هم بدون اجازه شما اومد بوشهر دعواش کنید

شنبه صبح روبه روی گمرک بوشهر :

شنبه بعد از ظهر برگشتیم اهواز و تو راه یونا همش خواب بود .

امروز هم نرفتم اداره و موندم پیش پسری .یونا خیلی حساس و بهانه گیر شده و غذا هم نمیخوره .اگه تا بعد از ظهر بخوادهمینجوری باشه بازم باید سرم بگیره.دعا کنید اشتهاش وا شه 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed