از اون هفته تا این هفته - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه هفته قبل شام خونه هستی کوچولو دعوت بودیم که وروجکا سنگ تمام گذاشتن از شیطنت .      

یونا خان -آقا آرشام-هستی کوچولو-هستی خانم-


       

تا رسیدیم خونه ٢ شب بود .گذاشته بودم باران دروغ ضبط شه.باران دروغ رو دیدم و تا خوابیدم ساعت ٣ شب بود.یه ربع به شش هم بیدار شدم و کارهام رو انجام دادم و رفتم اداره.ظهر هم که گرفتار بودم و نشد بخوابم .ساعت شش و نیم بابا سعید من و یونا و آرشام و مامانش رو رسوند خونه عسل جون و رفتیم تولد عسل خانم خوشگل و دوست داشتننی.یونا تو ماشین خوابش برد و گذاشتمش تو اتاق عسل بخوابه و بعد از بیدار شدن با بچه ها بازی کرد.

یونا-سپهر-عسل-آرشام     

 آرشام-محمد طلا-یونا-سپهر-عسل 


 هنوز استارت شیطنت رو نزده بود که بابای آرشام اومد دنبالمون و رفتیم خونه هستی خانم  چون شام رو اونجا دعوت بودیم و دیر وقت بود که برگشتیم خونه خودمون و من قیافه ها رو شطرنجی میدیدم اینقدر که خوابم میومد.

هستی کوچولو-یوناخان-آقا آرشام-هستی خانم

جمعه صبح یونا طبق معمول خیلی زوداز خواب بیدار شد و صبحانه نخورد و دلش ناهار خواست اونم ناهاری که روی گاز در حال پخت است و بوش رو میفهمهمتفکر  من هم مشغول کارها شدم و نزدیکیهای ظهر یونا تولد ریحانه جون واحد جفتیمون دعوت شد و یونا همش میپرسید تولد کی شروع میشه ؟

من : ساعت ۵

یونا : کی ساعت ۵ میشه ؟

من : هر وقت صدای آهنگ اومد شما برو تولد

یونا : الان  صدای آهنگ اومد به خدا من شنیدم تو دلم صدای آهنگ شنیدم

قربونت برم من که اون موقع ظهر که سکوت همه جا رو گرفته بود و دوست داشتی صدای آهنگ رو بشنویبغل

بعد از ظهر رفتیم هدیه تولد ریحانه جون رو گرفتیم(مغازه ها تعطیل بودن و کلی تو پاساژ مرو منتظر موندیم باز نکردن رفتیم پاساژ امام رضا ) , یونا خان هم یه سری از شخصیتهای بن تن رو برای خودش گرفت و  رفت که تو جشن تولد شرکت کنه. من هم سریع کارهام رو انجام دادم که یه کم بخوابم ,شاید  کم خوابی هام رو جبران کنم که ...

یونا در زد و گفت میخواد شخصیتش رو عوض کنه و باز بره جشن ( میومد یکی از شخصیتهای بن تن رو برمیداشت و اون یکی رو میذاشت و دوباره میرفت همه رو هم نمیبرد که شخصیتش عوض شه)

قرار شد بابا سعید مراقب یونا باشه  و من برم بخوابم که دوباره اومد و گفت میخواد با بچه ها بره پایین  فشفشه بازی کنه.و اینگونه شد گه مامان لیلی به سرعت لباس بر تن کرده و آماده راهی پایین شد که پسری با بچه ها بازی کنه. آخه یونا رو تا حالا تنها نفرستاده بودم و نگران بودم.و رفتم پایین دیدم که ای دل غافل یونا خان تنها آقا پسر شرکت کننده در جشن استتعجبخجالتنیشخند

دختر خانم ها غرق در شادی :

یونا غرق نگاه خجالت:

یونا خان و ریحانه خانم :

پسری هر دفعه با یکی از دختر خانم ها میرفت بالا و شخصیتش رو عوض میکرد و به من هم میگفت تو نیا میخوام تنهایی برم.یه بار هم خودش تنها اومد پایین(برای اولین بار بود چون میترسم تنها بره تو آسانسور)

برگشتیم خونه گفت : من اصلا نباید میرفتم تولد همش دخترا بودن(چقدر زود پسرم به این نتیجه رسیده بود)

پرسیدم: پسری گرسنه نیستی ؟ شام خوردی ؟

و یونا : نه تو تولد سانویچ و کیک خوردم

من و یونا رفتیم که بخوابیم و من هنوز سرم به روی بالش نرفته چشمام بسته شد که یونا : مامان مامان شیر

و من : بابا سعید لطفا برای یونا شیر بیار

شیرش رو که خورد چشمای من دوباره بسته شد که : مامان مامان گرسنمه غذا میخوام

و من : بابا سعید لطفا به یونا غذا بده

یونا : نه غذای اینجوری نمیخوام دلم پوره خواسته

بلند شدم و براش پوره درست کردم گذاشتم بخوره و ایندفعه فکر کنم از شدت خواب بیهوش شدم

فردا صبح بابا سعید گفت وروجک بعد از خوردن پوره کلی تلوزیون دیده و بازی کرده بعد خوابیده.

دوشنبه شام با هستی کوچولو ,هستی خانم, آقا آرشام  و مامان و باباها رفتیم باشگاه شرکت و بعدش بچه ها تو پارک باشگاه حسابی بازی کردن :

چهارشنبه شب زیاد سرحال نبودم و تصمیم گرفتم یه بار هم که شده برای خودم مرخصی بگیرم.من معمولا مرخصی هام رو میذارم برای وقتی که یونا خداییی نکرده مریضه یا برای مسافرت.

پنج شنبه رو مرخصی گرفتم ولی یونا صبح زود بیدار شد و گفت دیگه نمیخوام بخوابم میخوام برم مهد اسباب بازی ببرم.پنج شنبه ها روز اسباب بازی است و بچه ها اجازه دارن اسباب بازی خودشون رو ببرن مهد. یونا هم پنج شنبه ها پیش بابا سعید است و نمیره مهد.خلاصه اینقدر که اصرار داشت بره ساعت 10 بردیمش مهد و خودمون رفتیم خرید و یه ربع به یک رفتیم دنبالش ولی دلش نمیومد مهد رو ترک کنه و با امیر محمد تو حیاط مهد حسابی بازی کردن.

اومدیم خونه گفت دلم درد میکنه و 2 -3 قاشق ناهار خورد و خوابید.صبحانه هم یه کم شیر و کیک و آب پرتقال خورده بود.بعد از ظهر تب شدیدی داشت و بیحال بود و همش میگفت سرم و دلم درد میکنه.زنگ زدم دکتر مرعشی رو پیغام گیر بود.دکتر غدیری و کاوش هم گوشی برنمیداشتن.خلاصه بلند شدیم و بردیمش دکتر کاوش 7 رسیدیم اونجا منشی اش گفت چون مطب شلوغ بوده گوشی رو برنمیداشته و برای نه و نیم بهمون نوبت داد.یونا بیحال تو ماشین خوابیده بود و وقتی نوبتمون شد دکتر گفت یا مسمومیت است یا ویروسه بهش او-آر-اس داد و شربت دی سیکلومین هم برای دل دردش.تو اون بیحالی نگران این بود که نکنه سی دی بن تن 4 اومده باشه و پسری عقب بمونه بردیمش چند تا سی دی فروشی دید نیومده خیالش راحت شد برگشتیم خونه.شب تا صبح تب شدید داشت و من هم سردرد داشتم و باباسعید تا صبح بالای سر ما بیدار بود و یونا رو پاشویه میکرد.الان هم یونا هنوز سرحال نشده تا دارو میخوره خوبه و یه کم خوابیده بازی میکنه ولی اثر داروهاش که میره بازم حالش بد میشه.

نفس مامان در حال مریضی هم شیرین زبونه براش سه تا دمپایی جدید گرفتم میگه : مامان به مامان عاطی نگو برام دمپایی گرفتی... خوب...آخه اگه بگی میره برام میگیره(آخه مامان عاطی هر چیزی که یونا بگه در کوتاهترین فرصت براش میگیره و آماده میذاره  و فرصت نمیده که ما براش بگیریمش)

من : پسرم وقتی گرفتیم اشکال نداره که بگیم.اگه نگرفته بودیم نباید میگفتیم که مامان عاطی زودتر نگیره

یونا : نه برام بگیره

من : سه تا  جدید برات گرفتم. قبلی ها رو هم که داری. برای همه جا دمپایی داری

یونا : برای living room و wc و bath room دارم ولی به مامان عاطی بگم یکی بگیره برای bed room ,آخه برای bed room ندارم.

پ.ن.١(یکشنبه ٢١ آذر) : ساعت سه و نیم ظهر است و بارون خیلی قشنگی میادبغل . یونا خدا رو شکر خوب شده و تب نداره .جمعه به  مریم جون زنگ زدم و بابای آرین جون  تلفنی راهنماییم کرد که خیلی مفید بود مخصوصا دادن مایعات به یونا که واقعا حالش رو تغییر داد.از عمو دکتر مهربون (بابای آرین  جون )ممنونم که همیشه به یونا لطف دارن و ما مرتب مزاحمشون میشیم خجالت. مامان عاطی هم براش خاکشیر تجویز کرد که وروجک گفت : مامان , مامان عاطی هم دکتره ؟خوردن خاکشیر هم به پایین آمدن تبش کمک کرد و ... یه تشکر مخصوص از بابا سعید گل که مثل همیشه پدر مهربان بود و از پسری پرستاری کرد و شنبه هم موند خونه پیشش قلب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed