گزارش روز عید غدیر(با تاخیر) - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز عید غدیر سه تایی ناهار رفتیم رستوران فجر, قبل از بیرون رفتن از خونه یونا میگفت : من هم میخوام مثل قوری با تاپ شلوارک باشم گفتم : مامان هوا سرده میگفت : پس چرا قوری پوشیده بالاخره مجبور شدیم لباس یکی از عروسکها رو بیرون بیاریم و تن قوری کنیم که قوری جون سردش نشه,  این هم یونا و قوری توحیاط آپارتمانمون قبل از بیرون رفتن (تو راه یادمون اومد قوری جون لب باغچه جا مونده و مجبور شدیم برگردیم دنبالش) :

 

 

برای یونا غذای میکس( ماهی ,کباب, جوجه) سفارش دادیم که پسری ترجیح داد خودش رو با سوپ سیر کنه نگران بعد از خوردن ناهار تو  فضای سبز اونجا قدم زدیم و آقا یونا به اردک ها غذا داد

 

 

 

 

و بعدش میرفت دنبال اونایی که لب آب در حال استراحت بودن و بیچاره ها رو وادار کرد از ترس برن تو آب.

 بعد رفتیم پارک ساحلی و یونا با ذوق : وااااای ببین پارک یه جور دیگه شده رنگش زدن به خدا اول این خونه سبز بود.

یکی ندونه فکر میکنه یونا خان یه ساله نیومده پارک ساحلی و انگار نه انگار که ما هفته ای چند بار اینجاییم.ما بیشتر شبها یونا رو میبریم پارک و چون روز بود رنگها به چشمش اومده بود.

تو پارک یونا یه پسر کوچولویی رو دید که یه بت من بادی دستش بود و یونا دلش از اون بت من ها خواست بهش گفتیم :شما عروسک بت من رو داری که از این خیلی قشنگتره .ولی یونا خان به صحبتای ما اهمیتی نداد و دورتادور پارک رو چرخید تا میان اسباب بازی های دستفروشها بت من بادی پیدا کنه و وقتی ناامید شد گفت : اصلا این بت من نیست. زن بت من است.

بابا سعید : بابایی بت من که زن نداره

یونا : به خدا زنشه ببین رژ لب زده اون که من دارم آقاشه.من کارتنش رو تو مهد کودک دیدم.زنش همش خاکستریه

و موقع سرسره بازی بازم پسر کوچولو رو دید و اینبار گفت : مامان شلوارش بن تنه

و همزمان  پسر کوچولو با نگاه متعجب به یونا به باباش گفت : کفشش بن تنه

و اینم یونا و پسر کوچولو(موقع سرسره بازی بت منش رو داده بود به باباش) :

بعد از پارک هم رفتیم پارکینگ کارون که سه تایی خسته بودیم و زود برگشتیم یونا هم تو ماشین خوابش برد .

وقتی یونا تو مهد غذاشو کامل میخوره به من میگه : مامان تو نگاه نکنی یا میخوام یه چیزی نشونت بدم سوپرایز بشی و میره سر کیفش و ظرف غذاشو بیرون میاره و درش رو وا میکنه و با ذوق به من نشون میده و میگه :‌خوشحال شدی؟

و من هم خوشحال میشم و انگار دنیا رو بهم دادن تااون روز لازانیا براش گذاشته بودم و همه رو خورده بود و با ظرف تقریبا خالیش من رو سوپرایز کرد و گفت : فقط یه کمشو نخوردم. اشکال نداره به کمشو نخوردم ؟

من : نه پسرم آفرین خیلی خوب خوردی لازانیا دوست داشتی ؟

یونا : نه دوست نداشتم

من :‌ولی خیلی خوب خوردی

یونا : خوب خوردم که تو خوشحال بشی

 

 

یونا و قوری رفتن مهد و ظهر که اومدیم خونه یونا یادش اومد که قوری تو مهد جا مونده و قوری جون هم از مهد زنگ میزدو ناراحت بود. یونا هم به بابا سعیدش زنگ زد و گفت : بابایی سریع گاز بده برو مهد قوری رو بیار خونه بابا سعیدهم که سر کار بود زنگ زد به مدیر مهد که قوری رو تا فردا پیش خودش نگه داره.خدا میدونه مدیرشون با دیدن قوری چه فکری دربارمون کرده متفکر آخه اونا که خبر ندارن قوری جون چقدر مهم و دوست داشتنی است و عضوی از خانواده ماست بغل

یونا مدتی است armor hero  میبینه و خیلی دوست داره.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed