دکتر کوچک + عید غدیر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ :: ٤:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دوشنبه ساعت ۴ رفتیم دکتر کوچک و تا نوبتمون شد 10 برگشتیم خونه , یونا موقع رفتن تو راه خوابش برد . مطب حسابی شلوغ بود  و تو ماشین منتظر موندیم.یونا که بیدار شد هنوز نوبتمون نشده بود و رفتیم پارک ساحلی بازی کرد و  وقتی داشت از سرسره (اونم برخلاف شیبش) بالا میرفت دهانش محکم خورد به سرسره و با گریه آقا یونا از پارک بیرون اومدیم.بعدش رفتیم نامبر وان پسری یه ساندویچ مخصوص نامبر وان و سالاد گرفت که ماشالله حسابی هم خورد.ساندویچش نصفه بود که رسیدیم مطب و نوبتمون شده بود.دکتر کوچک دکتر مهربونی بودو مثل دکترای قبلی گفت سرفه های یونا حساسیتی است و این داروها رو بهش داد (داروهاش رو مینویسم که هم برای اطلاعات خودم بمونه و اگه کسی هم سرفه های حساسیتی داره بتونه استفاده کنه): گل ختمی و گل پنیرک  (یک قاشق غذاخوری  گل پنیرک و10 عدد ختمی رو با 2 لیوان آب  دم میدیم و با عسل روزی یه لیوان بهش میدیم) ,یه شربت گیاهی دیگه که اسم روی اون نیست وترکیبی از خرما و عسل و ...است ,اسپری کرومال ,شربت اریترومایسین200, قرص بتامتزون 5/0 و گفت غذای بیرون رو اصلا بهش ندیم. از مطب اومدیم بیرون گفت: حالا چیکار کنم بقیه ساندویچم رو چه جوری بخورم؟آخه عمو دکتر گفت نمیتونم اینا رو بخورم(کاش همیشه یادش بمونه دکتر چی گفته) 

ظهرها که از اداره میرم دنبالش تا برسیم خونه پروژه های قبلی هنوز ادامه دارد :(عکسا رو تو روزهای مختلف گرفتم )

1)یونا میخواد تو حیاط مهد با وسایل بازی کنه

2) قبل از این که در خونه رو باز کنم از در بالا بره

3) در رو که باز میکنم با در حرکت کنه

4) یادش میاد که تشنه است

5) از پله ها پایین بیاد و قمقمه اش رو بچرخونه و بازی کنه و بعدش از در پارکینگ بره

6) با ادهی(معصومه کوچولو) بازی کنه

7)چند بار در آساسور رو باز و بسته کنه

8)دکمه تمام طبقات رو بزنه

و رسیدیم خونه پروژه اش متفاوته ... 

 وقتی ازم چیزی میخواد ومیگه مامان بهم میدی و من بهش میگم چشم جواب میده : چشمت بی بلا

و پسری شاعر میشود :

یونا: این شعر رو برای مامانی یاد گرفتم .آخ مامانم ...دوست دارم...عزیز دل(أَ ...رو میکشد)م...قربونت برم...چیکار کنم...عزیزه ...عزیزه... قربونت برم ...رم... رم ...رم...این هم برای بابایی ...بابایی... دوست دارم... آخ بابایی... دوست دارم... چیکار کنم ...یه بوس بده... عزیزم... عزیزه د(إِ رو میکشد) لم...این هم یه مامان برای بچه اش میخونه... بچه ای... بچه ای ...دوست دارم ...یه بوس بده... یه بوس بده ...عزیزه دلم...

یونا رو رو پام نشونده بودم و قربون صدقه اش میرفتم و میبوسیدمش :

من : پسر قشنگم چه خوبه تو پسر منی دوست داری که پسر منی ؟ دلت نمیخواد مامانت یکی دیگه باشه ؟

یونا : نه دوست دارم تو مامانم باشی تو از همه مامانا مهربونتری

یونا این روزها مرتب از یکی از دوستاش به اسم امیررضا صحبت میکنه :

یونا : یه دوست دارم اسمش امیررضا است از من بزرگتره تو کلاس دبستانی هاست میگه بعد از غذا یه کارتن میذاره اسمش  power ranger است تبلیغش هم گذاشته من هم دوست دارم ببینم الان بعد از غذا است بگیر برام

حالا معلوم نیست امیررضا منظورش از غذا ناهار بوده یا شام  و ساعت چند ناهار یا شام خورده که ما همون وقت برای پسری کارتن بگیریم

من : یونا آرین رو تو مهدمیبینی ؟

یونا : آرین هنوز نیومده تو کلاس ما. تو کلاس خاله مریمه. بعد میاد تو کلاس خاله رویا .بعد هم میره تو کلاس یکی دیگه. هر کسی باید تو کلاس خودش بره امیر رضا میگه نمیشه کسی بره تو کلاس یکی دیگه

یونا : مامان قوری بزرگ شده ها از تو کلاس خاله مریم اومده تو کلاس خاله رویا الان دیگه قوری تو کلاس ماست.

مشگل گشا گرفته بودم و موقع تقسیم کردنشون یونا همه نقلهاش رو جمع کرد و گفت : مامان به دوستات بگو عروسک پسرم همه سفیداش رو برداشت

یه کم ازنوشابه اش مونده بود قبل از این که بخوردش به من و بابا سعید گفت : بچه ها نمیخورین ؟ بخورمش؟

ای جااان که مثل آدم بزرگایی

عید غدیر همگی مبارک

 

 

هر سال عید غدیر رو میرفتم بوشهر آخه روز عید خونه مامان اینا حسابی شلوغ میشه . ولی امسال قسمت نشد برم.

عید بابا جون مهربون, دایی علی, خاله آنی و خاله نیلان هم مبارک

پ.ن.1 : جوینده یابنده است.یونا بالاخره موفق شد power ranger رو ببینهتشویق . (هر شب ساعت هشت و ربع کانال mbc3 )



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed