کارمند کوچولو - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ :: ٦:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سه شنبه هفته قبل یونا همچنان مریض بود و اصلا غذا نمیخورد همش تو آشپزخونه گرفتار درست کردن غذاهایی که دوست داره بودم ولی نتیجه ای نداشت.انگار پیتزا ساندویچ بیرون رو به غذهای مامان لیلی ترجیح میدادناراحت.آخرش تسلیم شدم و گفتم بهتر از هیچ نخوردنه اینجوری ضعف میکنه.صبح سه شنبه دلم نیومد با اون حال بیدارش کنم. گذاشتم حسابی بخوابه و بعد از بیدار شدنش با خودم بردمش اداره . تو اداره هم زیاد سرحال نبود و میگفت بریم خونه ولی به پروژه هاش هم میرسید و تا تونست مهر و منگنه زد و با شیرازه شمشیر درست کرد. اینم عکسای پسری تو اداره مامان لیلی :


پنج شنبه صبح تو اداره برام روز خوبی بود.امیدوارم پایان استرس های کاریم باشه و بتونم از بقیه قشنگی های زندگیم لذت ببرم.پنج شنبه بعد ازظهر دلم یه مهمونی خانوادگی میخواست که متاسفانه ما فامیلی تو اهواز نداریم ناراحت .هستی و مامان و باباش با ما شرایط مشابه دارند که اونا هم رفته بودن آبادان اجلاس خانوادگی.به مامان آرین زنگ زدم که گوشیش خاموش بود .خاله سهیلا هم گوشی رو برنداشت و ...خلاصه زمان بین من و یونا تقسیم شد اول رفتیم پاساژ مرو و ایران زمین  و بعدش یونا رو بردیم پارک ساحلی بازی کرد.

جمعه بعد از ظهر هستی و عمو علی و خاله هاله ساعت پنج و نیم از آبادان برگشتن و شش و نیم همگی رفتیم پارک لاله .بچه ها حسابی بازی کردن .اسکوتراشون رو هم برده بودیم و خیلی بهشون خوش گذشت .بعدش رفتیم تویین شام خوردیم .من هم از فرصت استفاده کردم و شمعدونم رو که یونا خان شکسته بود از ایکیا خریدم و خیلی خوشحال شدم که راضی شد از همون یه دونه اش که شکسته بود بهم بده فکر میکردم بگه تکی نمیدم ستش ناقص میشه. شب خوب و خاطره انگیزی بود مخصوصا برای باباهای مهربون (قابل توجه عمو علی)

شنبه یونا رو از طرف مهد بردن نمایش خرس قهوه ای که زیاد ازش تعریف نکرد گفت کنار امیر محمد نشسته بودم, احتمالا خودش و امیرمحمد همش در حال شیطنت بودن و خرس قهوه ای رو ندیدن. روز قبلش که ازش میپرسیدیم کنار کی مینشینی ؟میگفت کنار پان (منظورش پانیذ بود) نمیدونم چی شد که روز نمایش نظرش تغییر کرده بود و رفته بود کنار امیر محمد.

از یکشنبه یونا به حالت اولش برگشت و فعالیتهای اکتیویته خود رو شروع کرد.راستش میدونستم تو هفته قبل مریضه ولی از یه طرف هم میگفتم شاید پسرم بزرگ شده و رفتاراش مردونه شده...

دوشنبه که از اداره برگشتیم تو آسانسور تمام طبقات رو زد از پارکینگ شروع کرد تا طبقه اول و دوم و سوم و ...و هر طبقه که میرسیدیم و در باز میشد با خونسردی میرفت بیرون و یه نگاهی میکرد و میومد تو. من هم همون لحظه آرزو میکردم جای زن کولی های تو خیابون بودم که بیخیال از همه دنیا کیف خودم و یونا و قمقمه یونا رو میگذاشتم روی زمین و همون جا کف آسانسور مینشستم ...گفتم یونا مامان خسته است آخه چرا اینجوری میکنی ؟

یونا : واااای بازم شروع کردی

و من :متفکر

رسیدیم خونه بابا سعید زنگ زد و تا من داشتم صحبت میکردم آقا یونا یکی از پشمکهایی رو که چند شب قبل در طعمهای مختلف خریده بود و خوشش نیومده بود, باز کرد و تمام فرش و مبلها رو با پشمک مزین کرد .جاروبرقی رو آوردم و پشمکها رو جارو کردم و رفتم که ناهارمون رو گرم کنم .دیگه از خستگی و با شاهکارهای پسری قدرت صحبت کردن نداشتم

یوتا : مامان... مامان

من : بله

یونا : چرا با من صحبت نمیکنی ؟ قهری ؟ بچه ها قهر میکنن.بزرگا که قهر نمیکنن

من : قهر نیستم ولی از دست شما ناراحتم مامان خسته است و شما همش کارهای بد انجام میدی

یونا : پس من هم میرم با قوری دوست میشم دیگه باهات دوست نیستم.

من : خوب برو با قوری دوست باش

یونا : اگه من برم با قوری دوست بشم دیگه پسر نداری.کی پسرت میشه ؟

من : خوب شاید برم یه پسر بخرم

یونا : دلت برای من تنگ نمیشه ؟

من : چرا یواشکی نگات میکنم که دلم تنگ نشه

و با دو اومد تو بغلم و قربون صدقه رفتن و نتیجه اینکه با هم دوست شدیم و ناهارمون رو خوردیم بغل

امروز(سه شنبه) با بابا سعید اومده بودخونه و من بعد از اونا رسیدم .زنگ رو که زدم از پشت آیفون با صدای قشنگش گفت : مامان... میگم... قربونت برم .الان برات بوس میفرستم.الهی من قربون پسر مهربونم برم بغل.وقتی  رفتم تو خونه مثل همیشه زیر میز بود و گفت :‌مامان یعنی من رو ندیدی دنبال من بگرد باشه

من معمولا در حالی که تو آشپزخونه گرفتار کارها هستم  صدای سریالها رو گوش میدم تا از ماجرا عقب نیوفتم و یونا هم پشت سرم بود داشت با قوری و شرک صحبت میکرد و من جای قوری و شرک هم صحبت میکردم مژه یه لحظه به قسمت حساس سریال رسید و شرک نتونست به یونا جواب بده ...

یونا : مامان مامان با شرک کار دارم بگو جواب بده

من : مامان یه لحظه بذار گوش بدم بعد شرک صحبت میکنه

یونا از آشپزخونه رفت بیرون و دیدم صدای تلوزیون کم شد برگشت و گفت : مامان میدونی چی شد ؟ شیطون صدای تلوزیون رو کم کرد الان میرم برات بلندش میکنم که گوش کنی.

یونا آهنگ i like it , انریکه رو خیلی دوست داره و خیلی قشنگ باهاش میخونه بغل

امروز نهمین سالگرد ازدواج من و بابا سعید است .زود گذشت خیلی زود 

و امسال سالگرد ازدواجمون مصادف شده با سالگرد ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه(س) و این موضوع سالگرد ازدواجمون رو از سالهای دیگه متفاوت کرد قلب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed