پسرک مریض من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ :: ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

شنبه(١ آبان ) یونا به مامان عاطی تولدش رو تبریک گفت : مامان عاطی تولدت مبارک , دوست دارم  ومیشه تصور کرد مامان عاطی پشت تلفن چه حالی شدقلب 

 

یونا تو مهد  استاندارد رو یاد گرفته و میگه : هر چیزی که استاندارد نداشته باشه خوب نیست .اگه شیر استاندارد نباشه یعنی شیر خوبی نیست.دیگه به بابایی نگو شیر بگیره بذاره من نگاه کنم که شیرش استاندارد داشته باشه.علامت استاندارد رو میشناسه و این روزها تمام خریدهای ما توسط یونا خان چک میشه که استاندارد باشه.این سی دی و کتاب رو هم مهد بهشون داده و درباره استاندارد است :

و این هم حایزه  سلام کردن پسری :

یونایی سلام کردنش سلیقه ای است و اگه حوصله سلام کردن نداشته باشه میگه واااای سلامم رو تو مهد جا گذاشتم .چون تو کتاب زبانشون سفید برفی است سی دی شو براش گرفتم که با شخصیتش آشنا بشه. ولی خوشش نیومد و گفت: دخترونه است پانیذ از سفید برفی خوشش میاد.ذهن پویا برای ۴-۵ سال رو هم گرفتم که سوالاتش برای پسری خیلی ساده است و در کل جایزه سلام زیاد جالب از آب در نیومد و مورد پسند یونا واقع نشد فقط از کاغذ کادوش که اسپایدر من بود خوشش اومد و گفت: کاش سی دی سوپر من برام خریده بودی.

من : سوپر من که داری.

یونا : گمش کردم.

خاله آناهیتا(همکارم) هم به سلیقه یونا براش سک سک به عنوان جایزه سلام گرفت که یونا اول استانداردش رو چک کرد و گفت سک سکش خوبه استاندارده و بعد بازش کرد.مرسی خاله آناهیتا جون بغل

از جمعه هفته قبل تصمیم گرفتیم پروژه تنظیم خواب یونا رو که از بچگی تا به حال با شکست مواحه شده بود فعال کنیم این هم گزارش کار :

حدود 9 صبح روزجمعه بیدار شد دیگه نخوابید و حسابی شیطنت کرد و انرژی صرف کرد.ساعت ٧ حمام کرد  , ...

بهش شام دادم و مسواکش رو زدم و ساعت ٨ همه چراغها رو خاموش کردیم و رفتیم تو اتاق. شیرش رو خورد و یه کم رو پام تکون تکونش دادم و  قصه و شعر و بازم قصه و شعر و ...ساعت ٩ یونا با چشمهای برق زده که هیچ اثری از خواب توش نبود از اتاق بیرون اومد و من هم رفتم به کارهام رسیدم و زودتر از یونا خوابیدممنتظر .نتیجه : ساعت خواب دوازده و نیم به بعد

شنبه : صبح حدود ٧ بیدار شد و  با باباسعید رفت مهد.ظهر که رفتم مهد دنبالش رسیدیم خونه مشغولش کردم که نخوابه ولی خودم از خستگی چشمام وا نمیشد. پروژه داشتم باهاش.هر غذایی بهش میدادم یه قاشق میخورد و یه غذای دیگه میخواست  تو مهد هم غذایی رو که براش فرستاده بودم نخورده بود.تمام مدت تو آشپزخونه بودم و ساعت ٩ بعد از خاموشی و شیر خوردن خوابید...

تا خوابید بابا سعید کانال رو که داشت عوض میکرد تام و جری داشت پخش میشد که هر دو تاییمون ناراحت شدیم .انگار خونه ما بدون هیاهوی یونا خیلی دلگیره.بابا سعید گفت دیگه زود نخوابونیمش دلمون براش تنگ میشه ...

پروژه زود خوابیدنش اگه سعی کنیم پیش میره ولی خداییش برای من یکی دیگه هیچ انرژی باقی نمیمونه.

دوشنبه هم نه و نیم خوابید ولی سه شنبه ظهر دوتایی ناخواسته رو مبل خوابمون برد و بابا سعید که از اداره اومد من با صدای در بیدار شدم و دلم نیومد یونا رو بیدار کنم این بود که شب ١ به بعد خوابید.

چهارشنبه که از اداره برگشتم یونا تب داشتSmiley و سرفه هاش هم که اصلا با مصرف داروها قطع نشده بود.تصمیم گرفتم دکترش رو عوض کنم شاید دست دکتر جدید برای یونا بهتر باشه.ساعت ۵ زنگ زدم مطب دکتر مرعشی که تعریفش رو از چند نفر ازجمله مامان محمد طلا شنیده بودم.برای ١٠ شب بهم نوبت داد.براش یه سوپ مقوی درست کردم و هر چیزی که دوست داشت ریختم توش که بهش لب نزد ببینه چه طعمی داره.ساعت ١٠ با باباسعید بردیمش مطب که از قضا سرکوچه پیتزا چی چی نی بود و یونا : تو خونه دلم غذا نمیخواست ولی الان که بوی پیتزا رو فهمیدم , فهیمیدم که گشنمه.براش پیتزا سفارش دادیم و رفتیم مطب و یازده و نیم شب نوبتمون شد.آقای دکتر هم کلی از حساسیت یونا ترسوندمون و من و بابا سعید با ناراحتی اومدیم خونه.قرار شد یه هفته دیگه که داروها رو مصرف کرد ببریم ببیندش.

۵ شنبه شب هستی و مامان و باباش خونمون بودن. با اینکه هستی و یونا  هردو مریض بودن بازم سنگ تموم گذاشتن و دو تایی با صدای گرفته و سرفه تا تونستن جنگ کردن و تو سرو کول هم زدن.

ساعت یک و نیم شب بعد از رفتن هستی اینا یونا نگراننگران بود که حالا با کی بازی کنم ؟

جمعه بعد از ظهر با هستی اینا قرار گذاشتیم و رفتیم نمایشگاه .جالبه که تو اون شلوغی هم هستی و یونا آروم و قرار نداشتن و به هم میپریدن و با این وضعیت هیچکدوم نمیتونستیم چیزی ببینیم و ناچارا هستی و یونا و باباهای مهربون رفتن تو محوطه نمایشگاه که بچه ها بازی کنن  که من وخاله هاله بتونیم خرید کنیم.بعدش رفتیم پارک ساحلی که یه خورده هوا بخوریم و بچه ها بدو بدو و بازی کنن .علیرغم اینکه هر ١٠ دقیقه یه اسباب بازی میخریدن و سر رنگش جنگ میکردن ولی وروجکا  از اونجا خوششون نیومد .

 مجبور شدیم ببریمشون قسمت پارک بازی ...

اولش گفتن میخواییم اسب سوار شیم آقاهه دو تاییشون رو پشت سرهم نشوند که دعوا شد کی جلو بنشینه و کی عقب و آخرش هر دو جدا جدا سوار شدن.حسابی چرخ و فلک و تاب و سرسره و ...بازی کردن و بعدش همگی رفتیم تووین شام بخوریم و اونجا...

غذا سفارش دادیم و پایین منتظر بودیم تا نوبتمون بشه بریم بالا .دو تایی سر جا و  روی صندلی نشستن دعوا کردن و از یه در میرفتن بیرون و از یه در دیگه میومدن تو. تا آخرش تو اون شلوغی آقاهه خیلی محترمانه پرسید شمارتون چنده؟ گفتیم ٩٩. شماره ٨٢ رو خونده بودن و شماره ما رو انداختن جلو و فرستادمون بالا خجالتپیتزاهای وروجکا رو که آوردن آقاهه گفت این یکی بدون قارچه(هستی قارچ دوست نداره) و یونا هم گفت من هم قارچ دوست ندارم .من هم بدون قارچ میخوام(چشم هم چشمی تا این حد)و گفتیم آقاهه اشتباه کرد هر دو تاش قارچ داره...

از هستی اینا که جدا شدیم یونا باز نگران بود که رسیدیم خونه بایدبا کی بازی کنه.شب که خوابیدیم باز هم تب داشت و دلم نیومد با این وضعیتش صبح بفرستمش مهد و موندم خونه پیشش و وقتی مامان لیلی یه روز میمونه تو خونه ذهنش محل عبور و مرور هزارو یک سوال است متفکر:

با پسری وقت بگذرونم ؟به کارهای نیمه کاره خونه برسم؟کمد ها رو مرتب کنم ؟کابینتها رو بریزم بیرون؟برم پشت کامپیوتر و به دوستای با محبت وبلاگیم که مدتهاست ازشون بیخبرم سر بزنم و... و... و...

در حال شنگول و منگول بازی کردن با پسری به کارها هم میرسیدم و داستان شنگول و منگول هم تغییر کرد :

یونا : من شنگولم. قوری منگول .شرک هم حبه انگور 

یونا : مامان من که شنگولم خیلی قوی ام .گرگه که اومد من داغونش میکنم میکشمش

و اونجا که گرگه با صدای مامان بزی اومد دم در :

یونا : مامان ...خوب میدونی گرگه باید چیکار کنه؟باید دو تا شاخ بذاره. ماسک مامان بزی هم بذاره. تا شنگول منگول نشناسنش فکر کنن مامان بزیه

فکر کنم نویسنده شنگول و منگول فکر بچه های چند نسل بعد رو نخونده بوده

این یه روز تو خونه بودن فرصت خوبی هم بود برای اینکه به خاله رویا مربی یونا سر بزنم و در مورد یونا با اون صحبت کنم خاله رویا میگفت یونا خیلی باهوشه ولی شیطون و بی باک است و از هیچ چیزی نمیترسه و احساس خطر نمیکنه.من همیشه نگرانم که بلایی به سر خودش بیاره مخصوصا وقتی با امیر محمد است و  وقتی از امیر محمد جداش میکنم دوست داره پیش پانیذ باشه و پانیذ هم تو جمع دوستای دخترش است و دخترخانم های محترم دوست ندارن دوست پسر پانیذ جون رو تو جمعشون راه بدن و جالبه خاله رویا هم متوجه شده بود که یونا پانیذ رو خیلی دوست داره.

پسری آخه از حالا مشغول تلفن

یکشنبه رو بابا سعید پیش یونا بود .

یونای من این روزها بالش به دست همه جای خونه میچرخه و به خاطر مریضیش زود انرژیش تموم میشه و هر جا که هست همون جا دراز میکشه .حتی روی میز

بالش و روبالشی اش رو خیلی دوست داره و وقتی میخوام عوضش کنم میگه بازم همینجوری برام روش بکش.یه مدل دیگه نباشه مثل همین باشه.اولین بار خونه مامان عاطی دید و خوشش اومد و مامان چند تاش رو براش درست کرده.

و نتیجه اش رو میتونید ببینید :

خیلی از این که شمعدون رو شکسته ناراحت شد و با گریه اومد پیشم و هر چقدر که میگفتم اشکال نداره میگفت مامان ببخشید مامان ببخشید ...

 امروز صبح با عذاب وجدان فرستادمش مهد.آخه هنوز سرحال نیست و سرماخوردگی تو بدنشهSmiley. پسر ناز مامان من رو ببخش من برات مامان خوبی نیستمناراحت

پسرکم اصلا غذا نمیخوره . مرتب براش چیزهایی که دوست داره درست میکنم ولی لب نمیزنه فقط یه کم از آبمیوه هایی که براش میگیرم میخوره .دعا کنید یونای من زود زود خوب شه

سوپر من کوچولوی من عاشقتم

زوروی مامان تو نفسمی

وابستگی من و یونا  روزبه روز بیشتر و بیشتر میشه.وقتی آماده میشیم که بریم بیرون بهم میگه : نفس چقدر خوشگل شدی

یا وقتی تو اتاقم و من رو نمیبینه صدای قشنگش میاد که میگه : نفس کجااست؟

و مرتب بهم میگه : قربونت برم من نفسم

میبینید چه پسری دارم .واقعا  که یونا یعنی خداوند میدهد ...خدای مهربون شکرت



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed