هر روز شیرین تر از دیروز - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ :: ٦:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا خیلی زود به حرف اومد , نسبت به همسن هاییش که دور و برمون بودن شیرین زبونی هاش زودتر شروع شد و همینطور که گذشت من احساس میکردم دیگه این آخرین حد خوشمزه صحبت کردنشه ولی اشتباه میکردم چون یونای من  هر روز  شیرین تر از دیروز میشهبغل 

یونا : مامان برام لباس آقای زورو  بخر که بپوشم.

من : لباس زورو که داری, همون که پارسا برات فرستاد.

یونا : آخه اونو گم کردم.

من : نه مامانی گم نشده. میخوای ببری مهد بپوشی ؟

یونا : آره.میدونی چرا میخوام لباس آقای زورو بپوشم ؟

من : نه نمیدونم.چرا ؟

یونا : چون پانیذ میخواد لباس خانم زورو بپوشه من هم میخوام لباس آقای زورو بپوشم.

قربونت برم که اینقدر پانیذ رو دوست داری بغل(عکس پانیذ تو پست گزارش تصویری جشن تولد آقا یونا -دو پست قبل هست)

یه روز دیگه ....

یونا : مامان امروز پانیذ تاج زده بووود .لباس قشنگ پوشیده بوووود. حمام کرده بوووود .ناخن کوتاه کرده بوووود. همه براش دست زدن

 

من : یونا مامان بیا مسواک بزن

یونا : با من خوب صحبت کن...مگه من بچه ات نیستم.کسی با بچه اش اینجوری صحبت میکنه

من: مگه چطوری صحبت کردم سوال

یونا: بد ...بد صحبت کردی

یونا : باباسعید سی دی آلیس رو داری ؟

بابا سعید مشغول کاری بود و زیاد متوجه نبود یونا چی میگه گفت : الان نگاه میکنم

یونای جِدیعینک: خوب باید راستشو بگی داری یا نداری ؟

یونا : مامان خاله رویا از همه مربی ها بدتره همش دعوا میکنه

من : چرا پسرم؟مگه شما شیطونی کردی ؟

یونا : نه من کار بد نکردم... تازه یه فکری کرده

من : چه فکری ؟

یونا : فکر کرده که هر کس اذیت کرد از کلاس بندازتش بیرون

اینجا رو دیگه لازم شد یه صحبتی با خاله رویا بشه متفکر

من : دوست داری تو کلاس کی باشی ؟ کدوم خاله رو دوست داری ؟

یونا : تو کلاس دبستانی .کلاس بزرگا

قربونش برم دوست داره از مهد بپره بره مدرسه

یونا : ? whats your name

من : my name is lili

یونا : حالا تو از من بپرس

من : ? whats your name

یونا : my name is mangasor

ای جانم که  هیچوقت یونا نیست و هر دفعه تغییر میکنه

یونا : ببین یه جور دیگش هم میشه (با صدای خشن و اخمهای درهم)

 im mangasoooorدیدی هر دو جورش میشه

جالبه که اینقدر به کارتن ها و فیلم ها دقت میکنه که این رو از کارتن یاد گرفته .وقتی کارتن به زبان انگلیسی و عربی میبینه معنی کلمات رو میپرسه و تو ذهنش هم میمونه.

پنج شنبه  سه تایی رفتیم فروشگاه هدیه خرید کردیم , این عکس هم قبل از بیرون رفتن ازش گرفتم.عکسای جدید یونا همش با تریپهای خشن است ببینیم تا کی یونا به شخصیت قبلی خودش برگرده فعلا که بن تن و مانگاسور و ... است .این بلوزه خوشگل هم یکی از هدایای علیرضا جون است که دستش درد نکنه قلب

موقع رفتن به فروشگاه یونا شرک و قوری رو هم با خودش آورده بود.قوری  کوچولو رو خودش بغل کرد و شرک که بزرگتره رو داد دست من 
بابا سعید : بابایی شرک بشینه تو ماشین فقط قوری رو  که کوچولوهه بیار آخه میخواییم خرید کنیم نمیشه که اینا دستمون باشه

یونا:آخه ما دو تا دست داریم , یه دست که نداریم. با یه دستمون اینا رو میگیریم با یه دست خرید میکنیم.

بابا سعید : نمیدونستم راست میگی ما دو تا دست داریممتفکر

بعدش شام گرفتیم و رفتیم پارک ساحلی شاممون رو خوردیم و یونا بازی کرد .طبق معمول چرخ و فلک و اسب سواری اسبو... قبل از اینکه یونا سوار اسب شه صاحب اسبه داشت سواری میکرد و اسبه رو دو تا پاش میرفت بالا یونا یه کم ترسید ولی بعدش سوار شد و گفت من زورو هستم زوروی قهرمان...کلی خرت و پرت هم خرید.جالبه که خریداش همیشه تکراری است و سراغ چیز جدید نمیره.هر دفعه یه شمشیر هم میگیره آخه آقای زورو باید کلکسیون شمشیر داشته باشه  چون شمشیرهای قبلی تو جنگ خراب میشه.شمشیرش چراغ داره و

یونا : وقتی چراغش  روشن است من iron man میشم وقتی چراغش خاموشه زورو ام

بعد از بازی کردن یونا , بازم حوصله نداشتیم بیاییم خونه و با ماشین کلی دور زدیم و دوازده و نیم برگشتیم خونه.موقع برگشتن  یونا یه کم تو ماشین گیج شد  ولی مقاومت کرد و گفت : بابا سعید فردا میرم مهد ؟
باباسعید : نه بابایی
یونا : یادته یه بار که نرفتم مهد صبح زود بیدار شدم یه کارتنی دیدم که صبح زود گذاشته بود.این کارتنه رو فقط صبحهای زود میذاره ( منظور اینه که با وجود نرفتن به مهد بازهم باید صبح زودبیدار شیم )  
باباسعید : آره بابایی امروز صبح بود(بابا سعید پنج شنبه ها تعطیله و یونا میمونه خونه)

و تا رسیدیم خونه : من الان آب خوردم دیگه آب خوردم خوابم نمیاد سرحال شدم

اینم از آقا یونای ما که از خوابیدن بیزاره مژه

 

یونا هیچوقت از شعرها و چیزهایی که تو مهد یاد میگیره بهمون چیزی نمیگه  ولی شعرها و آهنگ های دیگر رو با یه بار شنیدن حفظ میشه و کامل برامون میخونه.ولی انگار جدیدا تغییر کرده شاید هم اقتضای 4 ساله شدنش باشه چون خودش اومد و برامون این شعرها رو خوند و گفت تو مهد یاد گرفتم و چقدر هم که قشنگ میخونه آدم دلش میخواد درسته قورتش بده نفس مامان اینقدر که شعرهای بزرگا رو خونده شعر بچگه گانه که میخونه تازه یادمون میاد یونا بچه است :

من یه گلم من یه گلم ببین چه قدر خوشگلم
من که یه گل نبودم فقط یه دونه بودم
یه بچه نازنین منو گذاشت تو زمین
بارون اومد آبم داد خورشید اومد نورم داد
بهار اومد قد کشیدم شادی گلها را دیدم
اگه تو منو ببینی نکنه منو بچینی

مسواک منه ه ه ه
دوست دارم اونوووو
شونه منهههههه
دوست دارم اونو  
شباهمیشه قبل از خواب مسواک میزنم
روزا همیشه موهامو شونه میزنم
سوره توحید رو هم کامل و بدون اشکال میخونه. 
فکر کنم تو خواب هم کارتن میبینه .صبح که از خواب بیدار شد قبل از هر صحبتی : مامان تو بن تن من یه قایقی دیدم خوب بعد صاحب اون قایقه به یه کشتی دیگه گفت صدات چرا مو قشنگه ؟  

آهنگ بگو چه جوری بشم مثل خودت کامران هومن رو دوست داره و نکته جالبش اینجاست که انگار تو عالم خودش این آهنگ رو به من ربط میده چون تا میشنوه حتی اگه کنارش نباشم با دو میاد طرفم و بغلم میکنه و باهاش میخونه بگو چه جوری بشم مثل نفس, بگو چه جوری بشم مثل مامان

کلاس زبان مهد از اول مهر شروع شد و این هم کتابهاش است که به کمک یونا جلد گرفته شده و برچسب بن تن هم بهش زدیم :

 

از پدر بزرگ بن تن خیلی خوشش میاد و اولین بن تنی که دید زبان عربی بود و یونا خودش متوجه شد که بن تن به پدربزرگش میگه جَدی. بعضی وقتها یادش میره و  به جای جَدی میگه : جِدی بن تن خیلی قویه.جِدی بابا جونشه قویه.

فردا تولد مامان گلم است.

مامان جون از راه دور دستای گرمت رو میبوسم و به خاطر همه مهربونی ها و فداکاریهات ممنونم.زبانم قادر به قدردانی ار دنیای محبتت نیست فقط میتونم از خدا برات سلامتی آرزو کنم و خودت هم میدونی که چقدر دوستت دارم مامان نازنینمبغل ای کاش میتونستم روز تولدت رو پیشت باشم...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed