دو هفته اخیر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ :: ٩:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یکشنبه  شب (١١مهر) مهمان هستی جون و مامان و باباش بودیم و یونا و هستی حسابی با هم بازی کردن و بن ١٠ دیدن .

یونا آماده برای رفتن به مهمانی :

تا رسیدیم  اونجا گفت : مامان لباس راحت تنم کن .این لباسشو(عکس زیر) , سپهر جون برای تولدش آورده که یونا خیلی دوستش داره و همش دوست داره تنش باشه.میگه: مامان با این لباسه خیلی راحتم چند تاشو برام بخر مثل همین باشه خرسی ولی بجای خرسش یه شرک بزرگ باشه.

دست سپهر جون بابت هدیه قشنگش درد نکنه.

یونا در حال خوردن اسنک خوشمزه ای که خاله هاله درست کرده ( لباس مورد علاقه اش هم که تنش است ):

یونا و هستی :

روز کودک با یونا رفتیم پاساژ امام رضا ,یونا ماشین سواری کرد و بعدش رفتیم گواش و رنگ انگشتی و دفتر نقاشی به انتخاب خودش براش گرفتم (برای رضوان جون هم از همون گواش و دفتر گرفتم که بعدش باعث عذاب وجدانم شد...)بعد هم رفتیم چی چی نی پیتزا خورد و برگشتیم خونه.

این هم آقا یونا ... ببخشید ...بن ١٠ آماده برای رفتن به پاساژ :

وسایل نقاشی  یونا خان :

١٨ مهر مریم جون و آقا آرین اومدن دنبالمون و با هم رفتیم  پیش فرشته های مهربون.

محمد مهدی که برای شیطنت کمترتو بغل مامانش دستگیر شده-یونا - آرین

رضوان در حال نقاشی با گواشی که گفته بودم  و یونا و آرین  در حال خوردن و تماشا :

و این هم پایان ماجراو علت عذاب وجدان من ...

مامان فرشته های مهربون ممنون از پذیرایی گرمتون.خیلی خیلی بهمون خوش گذشتقلب

 موقع برگشتن از اونجا بچه ها چشمشون به پارک زیتون افتاد و نتیجه این که سر از پارک در آوردیم و یونا و آرین حسابی بازی کردن :

یونا و آرین و دوست پارکی :

 و بعدش یونا دلش ذرت مکزیکی خواست و اومدیم کیانپارس مریم جون ذرت مکزیکی دعوتمون کرد.

مریم جون ممنونم روز خوبی رو با هم داشتیم و خیلی خوش گذشت.بغل

بعدش بابا سعید با ماشین جدیدمون اومد دنبال من و یونا و یه دور زدیم و برگشتیم خونه.

هفته قبل یونا سرفهSmiley میکرد و بردیمش دکتر کاوش بهش سالبوتامول و دیفن هیدرامین کامپاند داد ,داروهاشو کامل خورد ولی سرفه اش بهتر نشد از طرفی این هفته رو  کامل من مریض بودم Smileyصبح تا ظهر تو اداره تحمل میکردم اینقدر کار داشتم که یادم میرفت مریضم ولی صدام  گرفته وکاملا تغییر کرده بود.ظهر که میومدم خونه بیهوش میشدم واصلا حوصله و توان دکتر رفتن رو نداشتم.همه کارهای خونه رو هم بابا سعید به تنهایی انجام میداد. تا پنج شنبه (٢٢ مهر )اولش من و یونا رفتیم دکتر.یونا  رو  بردیم دکتر کاوش  که طبق معمول  دکتر گفت حساسیت است و بهش تئوفیلین-جی و ستیریزین داد .من هم رفتم دکتر خودم که گفت گلوم چرک داره و باید کلی دارو بخورم نگران

با اینکه خونمون زیتون نیست ولی به دکتر کاوش عادت کردیم و هنوزم یونا رو میبریم پیشش و نمیتونیم دکترشو عوض کنیم الان ۴ ساله که دکتر یوناست و خداییش خیلی هم مهربونه  و تجویزاش بد نیست.بعد از دکتر رفتیم پارک زیتون یونا بازی کرد و پیتزاشو خورد بعد رفتیم شهربازی مجتمع فجر,پسری حسابی بازی کرد که دیگه خودش خسته شد و گفت بریم قایق سواری که متاسفانه تعطیل بود.به علت سرحال نبودن مامان لیلی از این قسمت زیاد عکس نداریم.

و ...یونا این روزها ben 10  

king kong   

trasnsformers

avatar

iron man 

رو (با نظارت بابا سعید) میبیند و مرتب در حال تغییر شخصیت است و میگه: من یونا نیستم من الان قوی ام... خیلی قوی... من الان بن تن ام ...ماشین sam

 هستم...megatron  هستم...optimus  هستم ... رییس خوبها هستم...

این روزها نمیتونم زیاد پشت کامپیوتر باشم و چشمام زود خسته میشه و سر درد دارم.نمیدونم تا کی بتونم وبلاگ یونا جونم رو به روز نگه دارم.فکر کنم مامان لیلی کم کم داره انرژی اش تمام میشه ناراحت



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed