یه پست با تاخیر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ :: ٧:۳۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من و یونا تعطیلات عید فطر بوشهر بودیم.انگار به دلم بد افتاده بود, بر خلاف همیشه زیاد شوق و ذوق رفتن نداشتم و یه جورایی توفیق اجباری شد برای رفتن.دوست دایی علی(عمو امیر)با خانمش(خاله افسانه) دزفول بودن و پنج شنبه (١١ شهریور)بعد از ظهر اومدن دنبال من و یونا و شب رسیدیم بوشهر.عمو امیر و خاله افسانه خیلی با حوصله هستن و یونا رو هم خیلی دوست دارن برای همین توی راه یونا همش با اونا سرگرم بود.عمو امیر آهنگای در خواستی یونا رو میذاشت و خلاصه بد نبود.وقتی رسیدیم هم که میشه تصور کرد از آقا یونا چه استقبالی شد ولی یونا وروجک فقط دایی علی رو تحویل میگرفت و از سر و کول بقیه بالا میرفت.احتمالا تو این سفر من اشتباهی بن ١٠ رو با خودم برده بودم نه یونا رو.

 متاسفانه فقط جمعه (١٢ شهریور) بعد از ظهر رفتیم خونه خاله فریده و یونا و محمد امین بازی کردن و از فردا صبحش یونا مریض شد و تب شدیدی داشت.با خاله هاله و خاله نیلان بردیمش دکتر , از تب شدید همش حالش بهم میخورد و من شرمنده خاله هاله هم شدم چون یونا تو بغلش بود و حالش بد شد و سرتاپای خاله هاله کثیف شده بودخجالت. اون شب رو همه تا صبح بالای سرش بیدار بودیم مخصوصا مامان عاطی که چشم بهم نذاشت.تصمیم داشتم یکشنبه(١۴ شهریور) صبح برگردیم اهواز که به خاطر وضعیت یونا یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم.اینقدر حالش بد بود که دکترش دو بار زنگ زد و حالش رو پرسید و بهم گفت برات دو روز استعلاجی مینویسم بچه رو تو راه نبر.ولی امان از مامان کارمند بودن.آخه کی باور میکرد بعداز چند روز تعطیلی دو روز استعلاجی من واقعیه ناراحتخلاصه با همون وضعیت برگشتم اهواز و استعلاجی هم نگرفتم.کی قدر من رو میدونه ؟هیچکس...(منظورم تو ادارست)البته شنبه مجبور شدم ساعتی بگیرم و زود برم خونه پیش پسری

خدا رو شکر یونا الان خوب و سرحال است و مرتب ben 10

های مختلف میشه و بینش هم میگه من الان از ساعتم اسفناج بیرون اومد خوردم و پاپای شدم .پاپای هم مثل بن تن قویه من هر دوتاش هستم.تو مهد کودک هم با دوستاش درباره بن ١٠ صحبت میکنن و دنیایی داره یونا خان ما.رو دستش میزنه و میگه : چیک چیک الان four arms شدم foooooor aaaaarms....چیک چیک الان یخیه هستم ... چیک چیک  آتشیه  چیک چیک سگه ...چیک چیک تندیه...چیک چیک منگاسور... و همش در حال جنگ کردنه ...

پنج شنبه(١٨ شهریور) رفتیم بیرون و بابا سعید پرسید : دوست دارید کجا ببرمتون ؟ و یونا قبل از این که من جوابی بدم گفت : دوست دارم بریم پارک میدونی کدوم پارک ؟ یادته نی نی بودم میرفتم پارک زیتون سوار یه فیلی میشدم که میچرخید.بازم دوست دارم برم همونجا

بابا سعید : بابایی پارک زیتون رو تعطیل کردن دیگه اون پارکه نیستش

یونا : اشکالی نداره بریم ببینیم اگه بسته شده بود بریم پارک ساحلی

بابا سعید : پسرم آخه اونجا یه کم دوره

یونا : خوب اشکالی نداره  

رفتیم و  آقا یونا پارک برقی تعطیل رو دید و سمت راستش هم یه سری وسایل (تاب و سرسره و استخر توپ ...) است که شلوغ بود و بچه ها بازی میکردن.یونا تا چشمش به اونا خورد : میگم من میخواستم برم تو توپ بازی کنم اشتباهی گفتم میخوام سوار فیل بشم ...

پسری کلی بازی کرد و بعد یه دوری تو زیتون زدیم و یونا ذرت مکزیکی خورد و سوار فیلی که کنار ذرت مکزیکی سر فلکه زیتون است شد( یونا از بچگی ازش خوشش میومد-با اون فیله که میچرخه فرق داره) و یه ست بن هم گرفت.

و بعدش رفتیم تووین شام خوردیم و برگشتیم خونه.تووین مثل همیشه شلوغ بود و جا برای نشستن نبود.یونا از پله ها میرفت بالا و میدید خلوت شده  یا نه و برمیگشت و مثل آدم بزرگا گزارش میداد: نه هنوزم همونجوریه ولی الان دیگه خلوت میشه

خاله نیلان و مامان عاطی جمعه(١٩ شهریور) اومدن پیش ما و یونا خیلی خوشحال است.شبها هم بالش به دست  اینقدر میچرخه ببینه آخرش کنار کی خوابش ببره .مامان عاطی طبق معمول تمام خونه رو حسابی و اساسی تمیز کرد.قربون مامان گلم برم من بغلقلب مامانم چهارشنبه(٣١ شهریور)رفت ولی خاله نیلان پیشمونه.

بن ١٠ اینجا. بن ١٠ آنجا .بن ١٠ همه جا مژه .این رو هم خاله نیلان براش گرفته :

شنبه(٢٠ شهریور) رفتیم نمایشگاه پاییزه  فقط خوردنی گرفتیم .یونا هم برامون زیتون تست میکرد و میخورد و نظر میداد  که کدومش رو بگیریم.

فرزند سالاری تو خونه ما دیگه داره از حد استاندارد خارج میشه.جارو برقی ما قدیمی نیست و کشش خوبی هم داره فقط صداش یونا خان رو ناراحت میکنه و اینه که ما اجازه جارو کشیدن  رو نداریم و مجبور شدیم یه جارو جدید بگیریم که حداقل صدا رو داشته باشه.آخه جاروی بیصدا هنوز تو بازار نیومده و با کلی پرسش و تحقیق مدل fc9174 فیلیپس    گرفتیم.یونا اینقدر از خرید جارو برقی ذوق کرد که آقای فروشنده با تعجب و لبخند بهش نگاه میکرد.جالبه که میپرسید این دیگه صدا نداره ؟ و آقای فروشنده هم بهش جواب داد : نه اصلا صدا نداره

ولی ... با این جارو برقیه هم نمیذاره جارو بکشیم و میگه اینم صدا داره.پسری خواست فقط خرج بندازه رو دستمون متفکر

سه شنبه(٣٠ شهریور)با مامان اینا رفتیم ایکیا .وروجک شیطنتش گل کرد و همش به شمع ها دست میزد و مجبورمون کرد سریع خرید کنیم و بیاییم بیرون مگرنه بیرونمون میکردن نیشخندو بعدش رفتیم تووین شام بخورریم  که یونا خان خوشش نیومد و گفت : همش میایین تویین من دوست دارم برم  برمودا که همینجوری که شام میخورم تام و جری هم ببینم.

خاله نیلان : خاله شما که تو خونه یه عالمه سی دی تام و جری داری

یونا : اونجا همش جدیداشو میذارن.من که جدیداشو  ندارم خیال باطل

جدیدا تا میرم تو اتاق سریع میاد دنبالم و میره رو تخت بپر بپر میکنه و میگه : شرک یعنی الان یکی زدم خوووب بعد یه هو من میوفتم تو برو به بن تن و بقیه بگو یونا مرده ... دیگه خنده ام میگیره چون اگه من روزی nبار برم تو اتاق همون n بار این مکالمه تکرار میشه.

دو و نیم شب بود.خواب بودم دیدم بالش به دست از اتاق خاله نیلان اومد. نگاش کردم دیدم داره میخونه :

 dont worry...be happy

هنوز ben 10 دوبله فارسی گیرمون نیومده که براش بگیریم و بابا سعید دنبالش است که حتما براش گیر بیاره.و از اثرات دیدن ben 10 به دوبله عربی :

یونا : مامانی میدونی جدی یعنی چی ؟ یعنی بابا جون.بن 10 به باباجونش میگه جدی

ظهرها که میرم دنبالش تا سوار ماشین میشه میگه : اه باز سلامم رو یادم رفت.تو مهد کودک جاش گذاشتم.فردا حتما حتما حتما میارمش فردا دیگه یادم نمیره

٣ مهر نه و نیم صبح جشن مهد کودک هادی و هدی بود.از اداره ساعتی گرفتم و بدو بدو رسیدم.تا وارد سالن شدم یونا سریع پرید تو بغلم بغلمعلوم بود همش چشمش به در بوده که تو اون شلوغی متوجه ورود من شده بود.یه عالمه بوسیدمش ماچو از این حرکت قشنگش اشک تو چشام حلقه زد. از کنارم تکون نمیخورد و حاضر نبود بره تو جمع دوستاش و تو جشنشون شرکت کنه میگفت دوست دارم پیش تو بشینم .نگران بود من برم و تنهاش بذارم . بعدش آرین جون و مامان مریم رو دیدیم و بعد از دیدن اونا یونا و  آرین رفتن وسط بچه ها و تو جشن شاد مهد کودک شرکت کردن.با بچه ها بپر بپر میکردن و دست میزدن.خیلی دنیای قشنگی بود.یونا همش با چشماش دنبال من میگشت و انگار تو اون شلوغی فقط من رو میدید.امیر ارسلان رو هم با مامانش دیدیم ولی ظاهرا تعطیلات تابستانه امیر ارسلان شیطون رو خجالتی کرده بود.

جشن خیلی خوبی بود ولی من دلم گرفته بود و نگران اون روزی بودم که یونای من مامان لیلی رو به خاطر سرکار رفتن و تنها گذاشتنش نبخشه و خودم یه روز  از این که ساعات کودکی پسرکم رو تو اداره و در گیریهاش سپری کردم خودم رو نبخشم .

یونا و آرین با هدیه ای که مهد بهشون داده :

یونا و آرین بعد از جشن در حال بازی:

پ.ن.١ (٧/٨/٨٩) : دیشب یونا موفق شد بن ١٠ دوبله فارسی رو بگیره و خیلی خوشحال است از کنار کامپیوتر تکون نمیخوره.مامان و بابا ی گلم و خاله آنی دیشب اومدن اهواز و اگه خدا بخواد فردا جشن تولد یونا است.(تولدش تو ماه رمضان بود و نشد همون موقع براش جشن بگیریم).



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed