عکسهای آتلیه 4 سالگی یونا + ازدواج یونا+آرین و ایلیا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ :: ٩:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام لبخند اول از همه میرم سراغ عکسای آتلیه ۴ سالگی یونا.

امسال بردیمش استدیو فیلم و عکس مرو , راضی بودیم.با اینکه یونا خیلی خوابش میومد, خدا رو شکر عکساش  بد نشد. فقط عکس اولی رو اسکن کردم.بقیه رو چون سایزش بزرگ است و روی تخته شاسی است نمیشد اسکنش کرد , ازشون عکس گرفتم ,برای همین زیاد واضح نیست :

 

شب بود و میخواستیم مثلا بخوابیم :

یونا : مامان تو نففسی ,نففس ,تو عزیزه دلی ,قربونت برَمی ... مامانی دستتو بده

دستامو گرفت تو دستای کوچولو  و قشنگش و با لبخند گفت : مامانی, وقتی من بزرگ شدم با من ازدواج میکنی ؟دوست داری با من ازدواج کنی نففس ؟

من : پسر قشنگم من مامانت هستم.انشالله بزرگ شدی با یه نفر که از مامانی جوونتر و خوشگلتره ازدواج میکنی

یونا : نه ,من میخوام با نففس ازدواج کنم بغل

یونا جدیدا تو مهدش با ایلیا دوست شده که ظاهرا این ایلیا خان خیلی با گل پسر ما جفت و جوره به حدی که یونا که همیشه دوست داشت تعطیل باشه که بمونه خونه و مهد نره تا ٢ روز تعطیل میشه  روز شماری میکنه برای مهد رفتن و دیدن ایلیا و میگه دوست دارم زود زود برم مهد که با ایلیا بازی کنم.تا آهنگ میزنن من و ایلیا ارگ گیتار سنتور پیانو ... میزنیم .یا میگه : مامانی تو مهد کودک من هر کاری میکنم ایلیا هم همون کارو میکنه تا من میرم تو قطار اونم میاد تو قطار هر جا میرم ایلیا هم میاد...تا اینکه...

سه شنبه که رفتم دنبال یونا تو مهد آرین جون و مامان مریم و باباش و ایلیا و رادین  با مامانشون هم اونجا بودن و بچه ها داشتن با هم بازی میکردن و یونا خیلی خیلی از دیدن آرین خوشحال و ذوق زده بود.(ایلیا جون رو از قبل ندیده بود و من هم برای اولین بار مامان ایلیا جون رو  از نزدیک دیدم و از دیدن خودش و گل پسرای نازش خیلی خوشحال شدم)

بعد از این که اومدیم خونه مگه میشد یونا رو کنترل کرد پشت سر هم صحبت میکرد.خاله نیلان همون موقع زنگ زد موبایلم نمیفهمیدم خاله نیلان چی میگه ... مجبور شدم ازش خداحافظی کنم.

یونا در حالی که طبق عادت همیشگی راه میرفت و خیلی جدی صحبت  میکرد(میرفت و برمیگشت و دستاش هم تکون میداد ) : مامان نمیدونم باید چیکار کنم ؟ من با ایلیا (منظورش همون دوست مهد کودکیش بود) هم دوستم .با  آرین هم دوستم حالا چیکار کنم ؟

من : خوب مامانی با دو تاییشون دوست باش

یونا : خوب نمیشه.شاید ایلیا و  آرین با هم دوست نشن.خوب من پبش کی بشینم؟پیش ایلیا بشینم پیش  آرین بشینم.نمیدونم چیکار کنم ؟

من : پیش هر دو تاشون بشین.شما بشین وسط آرین و ایلیا

یونا : راستی یه فکر کردم.مامانی باید به قولت عمل کنی.قول دادیا .باید به قول که دادی عمل کنی .باشه ؟

من : چه قولی پسرم ؟

یونا : باید صبح که منو میرسونید به خاله ها بگی که یونا میخواد وسط ایلیا و  آرین بشینه یادت باشه که قول دادی.

من : چشم حتما پسرم

یونا : راستی  آرین کی میاد مهد ؟چند روزه دیگه ؟

من :  از اول مهر میاد.باید چند روز بگذره بعد میاد

یونا : وقتی خاله مریم (مربی ٣ ساله ها که الان رفته مرخصی) هم اومد ؟

من : آره مامانی

من با مریم جون مامان آرین تلفنی صحبت میکردم که یونا بازم آروم نشده بود و میومد و میپرسید ...

 با مریم جون داشتیم درباره بد آموزی بن ١٠ صحبت میکردیم که :

یونا : حالا من چیکار کنم من و ایلیا میخواییم جنگ Gun Toutingکنیم  آرین چیکار کنه ؟فهمیدم... من میشینم کنارش بهش یاد میدم که اونم یاد بگیره چه جوری جنگ کنه

یونا : مامان راستی ... شماره مامان ایلیا رو هم داری؟میخوام برای تولدم دعوتش کنم

و خلاصه این که همه این تعریفها رو یونا یه بار هم که بابا سعید از اداره اومد براش تعریف کرد.

مریم جون ببینم با خوندن این پست بازم آرین  جون رو میبری هادی هدی یا نظرت عوض میشه؟ چشمکخنده

عید فطر رو پیشاپیش تبریک میگم شنبه و یکشنبه هم که تعطیل شد و فرصتی شد که من و یونا بریم بوشهر.متاسفانه بعد از نعطیلات بازم پنج شنبه هاباید برم اداره ناراحت.چاره ای نیست میگذردخیال باطل.تعطیلات خوبی داشته باشیدقلب.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed