فرشته های مهربون + رباط - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ :: ٢:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این روزها همچنان مامان لیلی سخت گرفتار است اوه. نمیدونم این گرفتاریها کی تموم میشه سوال.تو اداره که فرصتی برای سر خاروندن نیست و تو خونه یه پسرک شیطون و بازیگوش فرصتی برای کار دیگری باقی نمیذاره.

یونا هر روز شیطونتر,باهوشتر و شیرین زبون تر از دیروزش میشه .

یونای چهار سال و ١۵ روزه من خودش کول دیسک رو به ریسیور میزنه و کارتن مورد علاقه اش رو ضبط میکنه بعد کول دیسک رو میزنه به کامپیوتر و کارتنش رو توی فولدر خودش ذخیره میکنه و میبینه . new folder درست میکنه و عکساش رو با موس میگیره و توی فولدری که درست کرده میریزه...

با بابا سعیدش prison break  نگاه میکنه و در موردش بحث میکنه...

یا اینقدر شیطنت میکنه که من و بابا سعیدش در برابرش انرژی کم میاریم هیپنوتیزم 

یا ساعتها با شرک و بن تن و سوسکه و قوری و عموی بن تن و ... صحبت میکنه و تو تخیلاتش با اونا جنگ و آشتی میکنه و  مامان لیلی جای همه اونا صحبت میکنه از خود راضی...

خیلی با دقت است و هرگونه تغییری رو متوجه میشه.این تغییر میتونه تو ظاهر اشخاص , پوشیدن لباس تازه یا تغییر دکور خونه یا تزیینات مهد کودکش و هر چیز دیگری باشه.خلاصه هیچ تغییری رونمیشه از آقا یونا پنهان نگه داشت... هنوز هم مثل بچگی هاش کم خوابه و تا یه نفر تو خونه بیدار باشه آقا یونا هم بیداره پسرم باید همه رو بخوابونه بعد خودش بخوابه...

صحبت کردن و اصطلاحاتاش دقیقا مثل بابا سعیدش است.ماشینهای مدل بالا رو میشناسه و عشق سرعت است.وقتی بابا سعیدش با سرعت دور میزنه ذوق میکنه و میگه عجب دوری چشمک

تو این چند مدت بعد از سفرمون یه شب رضوان جون و  داداش گلش محمد مهدی  همراه با مامان و بابای مهربونشون اومدن پیش ما و برای تولد یونا هدیه آوردن که ازشون تشکر میکنم بغل

هدیه قشنگشون به همراه یه جعبه شیرینی :

رضوان و یونا اولش بازی کردن و محمد مهدی هم هر جا میرفتن پشت سرشون میرفت.

محمد مهدی جون :

بعد رضوان خانم فرشته مهربون شد و یونا آقا شیره که این مرحله به جنگ فرشته و شیر ختم شد نگران

و آخرش که دوتایی نشستن پشت کامپیوتر و بازی کردن موقع رفتنشون بود و رضوان با گریه از یونا جدا شد ناراحت

مامان فرشته های مهربون ممنونم .انشالله که بتونم محبتتون رو جبران کنم بغل

یه شب هم یونا رو بردیم پارک بادی سرپوشیده زیتون که گل پسرمون خوشش نیومد یه کم بازی کرد و گفت بریم نمیخوام بازی کنم(فکر کنم از اثرات بازی تو پارک آبی آتلانتیس بوده)

 

و رفتن دو روزمون به رباط که پسری بسیار زیاااااد خوش گذروند.5 خانواده بودیم. هستی خانم و عمو علی و خاله هاله ,آرشام کوچولو و خاله ساراو عمو یعقوب ,هستی کوچولو و خاله نگار و عمو کاوه وکیمیا  خانم و خاله آنا و عمو افشین

و نکته جالب این سفر دو روزه تفاوت بسیار زیاد یونا و هستی با بقیه بچه ها بود  متفکرکه با هم تفاوت سنی زیادی هم نداشتن و به جز هستی کوچولو همشون تو یه رده سنی بودن (یونا 4 سال -هستی و کیمیا 5 سال -آرشام 3 سال و نیم).یونا و هستی تمام مدت در حال شیطنت بودن و یه لحظه آروم و قرار نداشتن. یا تو آب بودن یا گرفتار دست زدن به گاو(من و هاله جون n بار دست این دو تا وروجک رو شستیم) یا ... و بقیه بچه ها آروم کنار مامان یا باباشون نشسته بودن(ماشالله).موقع خواب هم همه بچه ها زود خوابیدن و یونا و هستی تا 4 صبح گرفتار سرکشی به گاو  و مرغ و خروسها بودن و کاری کردن که خروس بیچاره نصفه شبی به قوقولی قوقو افتاد.یونا که رکورد رو شکست و بعد از خوابیدن هستی هم یه بار دیگه من رو برد که گاوه رو ببینه و بعد بخوابه و نظر هم داد که مامانی بهتره گاوه رو بکشیم برای فردا صبحمون که شیرش رو بخوریم تعجب

شب موقع کباب درست کردن :

هستی کوچولو و آرشام  موقع شام:

یونا و هستی و گاو جون مژه :

آرشام و کیمیا که از ترس گاو با فاصله ایستادن و نگاه میکنن :

یونا و هستی و آب بازی :

موقع برگشت :

و گل پسر لحظه آخر هم افتاد تو گل و سر تاپاش گلی شد آخ

 

پ.ن.١ : رباط یکی از مناطق گردشگری استان خوزستان در ١۵ کیلومتری شرق باغملک است.روستای رباط که در شرق روستای بختگان ابولعباس وروستای شیدن قرار دارد با وجود درختان متنوعی نظیر بلوط،کلخونگ،باغهای انار،انگور وآلو سیاه،کوه های سر به فلک کشیده ورودخانه جاری زرد(ابولعباس) طبیعتی خاص ودلپذیر را به وجود آورده است . امام زاده حضرت سلیمان  هم در روستای رباط  قرار دارد.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed