یونای سه سال و ده ماهه من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ :: ٥:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه هفته قبل یونا و هستی رو بردیم شهر بازی پاداد که حسابی بازی کردن . همه بازیهایی که به سنشون میخورد رو سوار شدن.فقط این سه تا عکس رو میذارم چون عکسا زیاد هستن :

یونا و هستی

      یونا و هستی

بعد رفتیم پیتزا آفتاب که یونا خان خودشو با دو قاشق سالاد ماکارونی سیر کرد و لب به پیتزاش نزد.

یونا و هستی وقتی که ما مامان و باباها تازه داشتیم سلام و حال و احوال میکردیم :    

یونا : اسکوتر من تند میره.خیلی تند

هستی : اسکوتر من هم خیلی تند میره

یونا : من میرم بالا. بالای ابرا

هستی : من میرم قطب شمال پیش بابا نوئل

یونا : من هم میرم پیش بابا جونم من دو تا بابا جون دارم میرم پیششون

آخر شب هم رفتیم بازار کورش یونا این قاب رو دید که دیو و دلبر(کارتن مورد علاقه یونا تو این هفته) داره . خیلی خوشش اومد براش گرفتیمش و زدیم به دیوار اتاقش :

 پنج شنبه هم هستی اینا اومدت خونمون که یوناو هستی حسابی بازی و شیطنت کردن و اصلا هم با هم دعوا نکردن دروغگو.یه کم هم تو بالکن آب بازی کردن.متاسفانه ازشون عکس نگرفتم یعنی نمیشد عکس بگیرم مژهچون من و خاله هاله(مامان هستی) برای کنترل شیطنت این دو تا وروجک کم بودیم و اگه من هم عکاس میشدم دیگه هیچ

  

این روزها هوا خیلی گرم است به نظرم کلمه گرم براش خوب نیست بگم آتیشه بهتره.گرما به همراه گرد و خاک .وسط هفته یونا رو بردیم دکتر که در مورد شربت zaditen با دکترش مشورت کنیم که به جای کتوتیفن بهش بدیم.برگشتیم خونه یونا تب کرد چون هوای بیرون گرم بود و تو ماشین کولر زدیم خنک شد یونا سرما خورد.برای همین تصمیم گرفتیم تا وقتی مجبور نشدیم یونا رو نبریم بیرون.فکر کنم همون روزی دوباری که میبریمش مهد و برمیگردونیم کافیه.از وقتی zaditen بهش میدیم خداروشکر سرفه هاش کمتر شده.

یه ماهیتابه است که یونا مدتی است که میگه این سگه منه (قبلا گفته بودم) و جدیدا میگه اسبمه و یه بند هم بهش بسته و یه مدت به پشت دوچرخه اش میبستش که ترق ترق صداش که به کف زمین میخورد شدیدا اعصاب من و بابا سعید خسته رو به هم میریخت و انتظار میرفت که همسایه پایینی برای گله و شکایت بهمون سر بزنهخجالت. با کلی صحبت و توضیح و ...راضیش کردیم  اسب رو به دسته دوچرخه آویزان کنه که بازم بهتر شد و فقط وقتی از دستش میوفتاد زمین یه شوک عصبی بهمون وارد میکرد(سنجش اعصاب با اسب یوناکلافه -با نوبت قبلی در خدمتیم).الان هم که قوری بیچاره رو میبنده به اسبه و میدوه یعنی قوری داره اسب سواری میکنه و یونا صاحبه اسبه و تعداد اسبهاش هم بیشتر شده اول رفتش یه ماهی تابه دیگه از آشپزخونه برداشت که راضیش کردیم یه سبد پلاستیکی  جایگزینش کنه که سر و صدا نداشته باشه و الان یونا خان صاحب دو تا اسب است (این هم از نتایج زیاد اسباب بازی داشتنه متفکر).اسبه رو با بندش به کابینت آویزون میکنه و میگه اسبه خوابیده مامانی به جاش خورپیشت (خروپفپ)کن.و...

یونا به من : خانم شما چند تا بچه داری ؟

من : یه دونه

یونا : خوب بیا بچتون رو سوار اسب کن.تند برم یا یواش ؟

من : یواش بچه ام کوچولوهه میترسه

یونا : من مواظبشم و ...

یونا : خانم شما چند تا بچه دارید ؟... مامان یعنی 2 تا بچه داری خوب ؟

من : 2 تا بچه دارم

یونا : خوب دو تاشون رو بذار رو اسب که من دورشون بدم و ...

یونا : مامان مامان قوری رو سوار اسب کردم تند بردمش قوری از روی اسب افتاد

من : إه حالا چی شده ؟ قوری حالش خوبه ؟

یونا : نه حالش خوب نیست پاش شکسته بردمش بیمارستان بهش آمپول زدن رو دست ... مامان من که اسفلاغ کردم چی بود زدن رو دستم ؟

من : سرم مامانی

یونا : عا یادم اومد سرم بود رو دست قوری سرم زدن الان داره گریه میکنه.مامان صدای گریشو در بیار

قوری : گریهگریه

یونا : خندهخندهقوری...قوری خیلی از صدای گریه ات خنده ام میگیره. مامان بیا صدای گریه قوری  رو ضبط کن من بشنوم

صدای گریه قوری رو با موبایلم براش ضبط کردم(سرگرمی جدید یونا اینه که مرتب شعر میخونه و صحبت میکنه و من صداشو ضبط میکنم و گوش میده خیلی از این کار خوشش میاد)

و بعدش یونا به بابا سعید : ما خیلی ناراحتیم من, مامان لیلی, سگه, گاوه ,شرک ,قورانه ...

بابا سعید : چرا بابایی ؟

یونا : آخه قوری از روی اسب افتاده بیمارستانه.من که تند رفتم  از اسبم افتاد.خودش گفت تند برو ...تند برو... الان از اونا ... مامان چی بود رو دست من زدن ؟

من : سرم مامانی

یونا : عاه سرم.سرم رو دستش است ببین جاش رو دست من هم هست.قوری قوری ...

قوری : آی ی ی ی پااااام پاااام درد موتونه ه ه ه

یونا : قوری ببین دست منم چی شده... اینجا ...اینجا (جای زخم و خراش در همه جای دست و پای یونا یافت میشه اینقدر که ماشالله شیطنت میکنه و میوفته) ولی من اصلا گریه نمیکنم چون قوی ام (اینو خداییش راست میگه یونا کم پیش میاد گریه کنه)

مکالمه تلفنی یونا و خاله نیلان :

یونا : خاله نیلان برای قوری یه تخت و یه دامن بگیر

خاله نیلان : خاله مگه قوری دختره تعجبسوال

یونا : آره دختره. قبلنا پسر بود الان دختر شده

خاله نیلان : چه جوری دختر شد خاله ؟

یونا : فرشته مهربون دخترش کرد

و یونا به من : مامانی قوری boy بود الان girl  شده

یونا این روزها از کارتن beaty and the beast (دیو و دلبر)

   

خوشش اومده و بهش میگه دیو و دلور (قربونش برم منظورش همون دلبر است)و هر روز با دقت و هیجان میبینه جالبه آخرش که دیوه آدم میشه اشک میریزه.قربون پسرک با احساسم برم من بغل

 از اون قسمتی که دلور  اولین بار که وارد قصر و اتاق دیو میشه و دیوه میبیندش و حمله گرگا به دلور و نجاتش توسط دیوه خیلی خوشش میاد

یونا : مامان الان سایه دیوه میاد.اومد دیدی ؟

یونا : مامان من دیوه هستم تو هم دلور باش

و  نمایش دیو و دلور هم با بازی مامان لیلی و یونا به کارهای روزانه ما اضافه شد.یونا نقش دیو رو بازی میکنه و من دلور هستم .قربونش برم میره می ایسته روبه روی پنجره و پشت به من : من که دیوم دارم بیرونو نگاه میکنم .مواظب باش الام میاما مواظب باش فرار کن که من بهت حمله میکنم .الان سایه ام میوفته. اومدم و صداشو کلفت میکنه : چرا اومدی اینجاااااا و ادامه داستان...

از بیرون اومدم و زنگ آیفون رو زدم :

یونا : الو

من : قربونت برم من .پسری خوبی؟

یونا : من الان یونا نیستم من آدم آهنی ام آدم آهنی در رو برات باز میکنه

من : ممنونم آدم آهنی جون

اومدم تو دیدیم ساکته و دهانش هم به یه طرف برده و در حالی که سعی میکنه مثلا نخنده

من : آدم آهنی بیا یه بوس بده به مامانت

یونا : آدم آهنی شارژ نداره . وقتی شارژ ندارم دوستم داری؟

من :آره قربونت برم معلومه که دوست دارم. الان بهت غذا میدم که شارژ بشی چه فکر خوبیه

 و به این بهانه بهش غذا دادم چشمک 

 

یونا : مامان من و قوری آدم آهنی شدیم فرشته مهربون آدم آهنیمون کرده وقتی کار خوب کردیم دوباره آدم میشیم مثل دیوه که کار خوب کرد فرشته مهربون آدمش کرد

 

تو پست قبل عکس دمپاییشو که پاره کرده بود دید و گفت : اه دمپاییم که پارش کردم.  چرا ازش عکس گرفتی؟مگه خوشگله ؟ 

من : یونا دوست داری کیک تولدت چی باشه ؟

یونا : تام و جری نه.اون  سگه  هستا که همش مواظبه بچشه .یادته؟دوست دارم اون سگه کیکم باشه

 

یونا : مامان الان میام. برم با بابایی کشتی بگیرم.من بابایی رو  از بازی میبازونمش

یونا : مامانی ی ی ی ببین شکمم چقدر بزرگ شده چیکار کنم سوال

و یه تشکر از قوری جون که مشکل مسواک زدن یونا رو تا حد زیادی حل کرده ما هر شب سه تایی (مامان لیلی و یونا و قوری) مسواک میزنیم و قوری جون هم مسواک داره.قوری جون ممنونمبغل با وجود شما خیلی از مسایل تو خونمون کمرنگ شده

قوری اینجا... قوری آنجا... قوری همه جا ...

حتی موقع لگو بازی قوری جون با لگو کوچولو ها خونه میسازه یونابا لگو بزرگا

       

سه شنبه تا رفتم در مهد دنبالش گفت : مامانی یاشار فوتبالیست شده رفته کلاس فوتبال گل زده بهش یه توپ جدید جایزه دادن نه مثل من توپ قدیمی که دارم قرمز و سفیده اونجوری نه جدیدش.به پاش هم یه دستبند بسته بود که وقتی افتاد چیزیش نشه من اول فکر کردم پاش درد گرفته بعد دیدم نه ه ه ه درد نگرفته دستبنده منم میخوام برم کلاس فوتبال

و این جریان رو پشت تلفن برای بابا سعید و مامان عاطی هم تعریف کرد و

بابا سعید : بابایی هوا خیلی گرمه میپرسیدی کی میره کلاس ؟

یونا : گرم نبود ه ه ه کولر زدن

یونا هر فیلم یا کارتنی میبینه خودشو جای یه شخصیت اون فیلم یا کارتن میذاره و  میگه من نقش... ام . تو میخوای کدوم باشی  ؟

یونا موقع سریال سفری دیگر : من نقش سیمونم و سالبادول هردو تاشونم چون خیلی قوی ام تو کدومی ؟سیمون خیلی قوییه با مشت زد به دهان والتر خون اومد.خون نبودا.رنگ بود مثلا خون بود.

و من : متفکر

یونا موقع پخش کارتن:من اردکه ام تو کدومی ؟ من یاده بچگی یام افتادم تو هم یاد بچگی هات افتادی ؟

یونا موقع پخش پاپای : من پاپای هستم.تو کدومی؟

من : من هم خانومشم

یونا : نه تو اون آقاهه باش که من بهت زدم داغون شدی

یه سری اسباب بازی هاش رو گرفته بود که بریزه دور

بابا سعید : چرا بابایی ؟

یونا : آخه من دیگه بزرگ شدم

بابا سعید : خوب بذار برای نی نی هایی که میان خونمون باهاشون بازی کنن

یونا : باشه میذارم الیسا که اومد بهش میدم آخه الیسا بلد نیست باشون بازی کنه فقط خنده اش میگیره

یونا : مامان الیسا بزرگ شده؟مثلا من صداش بزنم الیسا بهم میگه بله. الان راه میره؟

یونا : من دیگه بزرگ شدم باید برم کلاس بالا(پیش دبستانی مهدشون طبقه دوم است) بعد شعر بخونم خداااا حاااافظ خداااا حاااافظ(دستشو هم تکون میداد-پیش دبستانی هاشون تو جشن مهد سرودی که خوندن خداحافظی از مهد بود ) مثل مانیا ...تینا که بزرگ شدن برای من باید کیف بزرگ بخرید کیف من کوچیکه مثل کوچیکا

و نتیجه : بابا سعید براش این کیف رو خرید که آقا یونای ما خیلی دوستش داره و با اون احساس بزرگ بودنش تکمیل شده و بهش اعتماد به نفس بیشتری داده بغل

این جایزه رو هم فرستادیم کلاس زبان بهش بدن که مثلا خودشون به یونا دادن :

 

 آخر این هفته من و یوناتنها بودیم و بابا سعید ماموریت بود ناراحت.پنج شنبه خاله سهیلا و رضا و رزا اومدن دنبالمون و با هم رفتیم بیرون.یونا کیفش رو هم با خودش آورد که به رضا نشون بده که من هم کیف بزرگ دارم. 

و اینقدر یونا و رضا شیطنت کردن که از بیرون رفتنمون پشیمون شدیم آخرش هم یه آقای فروشنده بهمون گفت : ممنون از خریدتون.شب خوشی داشته باشید و با لبخند... خدا بهتون صبر بده مخصوصا این کوچولوهه خیلی شیطونه

طبق معمول تا رفتیم برج سه تایی دلی مانجو خواستن که خاله سهیلا براشون گرفت.یونا خان هم یه دونشو نصفه خورد  و بقیه رو داد به من و رفت تو اسباب بازی فروشی و این بت من رو گرفت :

  

نفس مامان امروز سه سال و ده ماهه شد.شیطون بلا میگه : مامان خیلی دوست دارم تو نفسی... نفس.میدونی چقدر دوست دارم؟ اندازه ابراااا درختاااا میزاااا صندلیاااا

کلاس زبانش این سری خوب پیش میره. سری قبل که اسمشو نوشتیم رفت بوشهر و سر کلاس نرفت .وروجک شیطونی میکنه و میگه : مامانی excuse me



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed