روز مادر(با تاخیر) - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ :: ٦:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز مادر رو به همه مادرهای مهربون و مامان گل خودم که جز بهترین و صبورترین و فداکارترین مادرهای دنیاست تبریک میگم و از راه دور دستش رو میبوسم .قادر نیستم ذره ای از دریا محبت و مهربونی و از خودگذشتگی هایش رو جبران کنم و فقط میتونم بگم مامان گلم ممنونم و خیلی خیلی دوستت دارمبغلو از یونای قشنگم هم ممنونم که  با وجودش تو زندگی ام حس قشنگی مادری رو به من هدیه داده .پسرک نازنین و باهوشم دوست دارم

         

       

  وقتی یونا کوچولوتر  بود این تصور رو داشتم که با بزرگتر شدنش کارهای من کمتر میشه و میتونم دستشو بگیرم و به راحتی این طرف و اون طرف ببرمش و باهاش بازی کنم و در کنارش به کارهای خودم هم برسم  ولیخیال باطل ... 

یونا دوست داره همش من با خودش صحبت کنم و بازی کنم و وقتی با باباسعید صحبت میکنیم عصبانی میشه و میگه ساکت باشید من دارم صحبت میکنم ...یا دوست نداره پشت تلفن برم یا تلوزیون ببینم یا ...یونای من در کنار شیرین زبونی ها و خوشمزگی هاش اون قدر به من وابسته است که رسیدگی به امور رو برام خیلی خیلی سخت کرده. من در کنار کارهای خونه و فکر صبحانه و ناهار و عصرونه و شامش که متنوع  و مقوی باشه تا به ذوق تنوعش بتونه خوب بخوره connie_feedbaby.gifباید مدام نقش قوری و سوسک و شرک و  اسپایدر من و پلیس و بت من و دوستان و داداشی و برادرهای یونا رو هم بازی کنم و تو بازیهای کامپیوتری و تماشای کارتن با اون شریک باشم و موقعی که در نقش خانم بزی تو آشپزخونه دارم برای شنگول و منگول و حبه انگور علف آماده میکنم مژهیونا که اون موقع شنگول یا شیر یا گرگ یا ... کنار منه  چند دقیقه یه بار میپرسه علف آماده شد؟بریم تو اتاقم ببریم برای برادرام.و دو تا دست کوچولو کناره من ژله و کتلت و ... درست میکنه و باید با اضطراب غذا درست کنم که یه موقع خدایی نکرده دستش به قابلمه داغ نخوره یا روغن بهش نپاشه.وقتی دارم غذای جدیدی درست میکنم با کنجکاوی میپرسه هر کدوم رو چه جوری درست میکنم و چه چیزایی  رو با هم قاطی میکنم و تو تکراری ها دیگه حرفه ای است. وقتی لباس یا  پودر تو ماشین میریزم میگه من بریزم و ... چند لحظه که در کنار خودم نمیبینمش و خوشحال سرعت کارم رو زیاد میکنم با این چنین دسته گلهایی رو به رو میشم (دمپاییش رو قیچی کرده) یا با چنگال اونقدر به دسته مبل یا صندلی کوبیده که سوراخ سوراخ شده یا ...

    

 

 

 

 

١از بیرون اومده بودم گفتم : کوچولوی من سلاااام

یونا : من کوچولو نیستم. من بزرگم .من شیر بت منم. پلیسم

٢داشت برام موهامو درست میکرد بعد از تمام شدن کارش گفت : مامان ببین چه خوشگلت کردم حالا بری اداره میگن إه تو لیلی خانم هستی. چه قشنگی...

٣روز جشن مهد که براش غذا برده بودم :

یونا : قوری تو هم غذا با خودت آوردی ؟

قوری : آره منم با خودم غذا آوردم

یونا : تو چی آوردی ؟

قوری : مرغ و کشکش و برنج و این چیزا

یونا : غذای مثل من آوردی؟

قوری: آره مامانم وقت نکرده بود غذاشو آماده کنه از مامان تو یه بشقاب غذا گرفته

یونا : باشه اشکالی نداره.مامان تو یه بشقاب غذا به مامان قوری دادی که قوری بخوره ؟

من : آره مامانی

و چند روز بعد براش غذا کشیده بودم :

یونا : قوری تو هم داری غذا میخوری؟مثل من که دارم غذا میخورم؟

قوری : آره آره من هم دارم غذا میخورم

یونا : قوری مامان خودت غذا درست کرده یا مامان من یه بشقاب بهت داده ؟

قوری:مامان تو یه بشقاب داده

یونا :قوری به مامانت بگو خودش غذا درست کنه

قوری : چرا؟آخه مامان من این غذاهه رو بلد نیست

یونا : مامان به مامان قوری یاد میدی غذا درست کنه برا قوری

من : آره مامان یادش میدم

یونا : قوری ...خوب به مامانت بگو به من تلفن بزنه بگه با مامانت کار دارم بعد من گوشی میدم به مامانم که مامان من بهش یاد بده بگه مثلا چه چیزایی توش میریزن

قوری : باشه

یونا : مامان قوری

مامان قوری:بله

یونا : خودت برای قوری غذا درست کن آخه مامان من زحمت میکشه خسته میشه

۴یونا به همه چیز با ریز بینی و دقت نگاه میکنه :

یونا : مامان میوه که میخریم کسی درستش میکنه بعد ما میخریمش ؟

من : نه پسرم میوه رو از درخت میچینن.اول درخت رو تو زمین میکارن بزرگ که شد میوه میده

یونا : سس چی ؟

من: سس رو تو کارخونه درستش میکنن یعد تو مغازه میفروشن

یونا : عروسک چی ؟

من : عروسک رو هم تو کارخونه درست میکنن

یونا :جوجه چی ؟

من : جوجه از تخم بیرون میاد...

۵داشتم لوبیا سبز ریز میکرد طبق معمول یونا هم داشت با من همکاری میکرد چند تا از لوبیاها رو از غلافشون در آورد گفت : اشکال نداره اینا برای من باشه ؟

من : نه پسرم بذار بعد میریم تو باغچه میکاریمشون

یونا : بعد بزرگ بزرگ میشه میره بالا بعد من ازش میرم بالا یه شمشیر هم با خودم میبرم غوله رو میکشم تو هم با من میایی ؟

     

      

 

من : نه مامانی من از غول میترسم

یونا : پس کی با من بیاد؟

من : بابایی

یونا : بابایی میگما خوب من دارم میرم بالای لوبیا غوله رو بکشم تو هم میایی با من ؟

بابا سعید : آره بابایی میام

 

لوبیاشو با هم تو باغچه کاشتیم و برای اینکه واضح تر رویشش رو ببینه  چند تا لوبیا هم ریختم تو  کاسه آب رو اپن گذاشتم که هر روز نگاه کنه ببینه کی جوانه میزنه .  

۶آب ریخت تو جای ژله و گفت : مامان اجازه میدی اینا رو بذارم تو یخچال

من : بذار پسرم

و بعد از چند ساعت : مامان ببین یخ نزده. هنوز آبه

من : باید بذاری تو فریزر که هواش سردتره اون وقت یخ میزنه. براش گذاشتمش تو فریزر

    

 

      

بعد که یخ زد همه رو خالی کرد تو ظرف و گفت : مامان برام بذارش رو گاز ببینم وقتی بپزونیشون چی میشه ؟ چی درست میشه ؟

من : یخها آب میشه

یونا : بعد چی میشه ؟

من : بعد اینقدر گرم میشه که همه آبها بخار میشه و میره تو هوا

یونا : یعنی آبها کجا میرن ؟

وروجک ما هنوز 4 سالش نشده جامد مایع و گاز رو یاد گرفته و مرتب آب میذاره تو فریزر و میاره بیرون که آب شه و میگه گرمش کنید و ...

٧یه عروسک نی نی داشت که تا الان تو دکور بود جدیدا آوردتش بیرون و میگه : این داداشمه اسمش محمده و وقتی میخواد صداش کنه میگه : داداش... برادر

ما هروز به اتفاق قوری و برادر محمد و یونا شنگول منگول بازی میکنیم و اگه یونا گرگ نشه بابا سعید نقش گرگ رو بازی میکنه

یونا : مامان بریم تو اتاقم شنگول منگول بازی کنیم

من : الان میام برات یه خونه درست میکنم یریم توش بازی میکنیم (خونه اسباب بازیشو جمع کردم آخه تمام اتاقش رو چمع میکرد تو خونه و همه چیز رو به هم میریخت)

یونا: خونه ؟ باچی ؟مثلا با سنگ و این چیزا ؟

من : نه مامانی الان میام بهت نشون میدم چه جوری درست میکنم با یه پارچه بزرگ

یونا : من فکر کردم میخوای با سنگ و این چیزا درست کنی بعد گرگه بیاد در بزنه ما در رو باز نکنیم بعد فوت کنه نتونه  خونه ما رو خراب کنه بعد  ببینیم إه دو تا خوک دیگه اومدن که خونشون خراب شده ... شنگول منگول تبدیل به سه بچه خوک بازیگوش شد.

و

       

٨ یونا  مرتب تو خونه در حال دوچرخه سواریاست ودوستانش رو هم پشت دوچرخه اش سوار میکنه :

     

 

       

مامان عاطی براش سبد دوچرخه گرفته که دیگه ما نخواییم دوستان یونا رو پشت دوچرخه اش ببندیم آخه به یه بار بستن راضی نمیشه و مرتب میگه : قوری میخواد  پیاده شه . شرک میخواد  سوار شه. شرک میخواد  پیاده شه. تام میخواد  سوار شه... و هر بار باید ببندیم و باز کنیم.

مامان عاطی پشت تلفن : یونا مامان برات سبد گرفتم که دیگه دوستات رو راحت سوار کنی . برات با اتوبوس میفرستمش دیگه چیزی نمیخوایی برات بفرستم ؟ 

یونا : سبد بزرگ یا سبد کوچیک؟مثلا شرک و بزرگا هم جا میشن با فقط کوچیکا .قوری و قورانه و اینا فقط؟

مامان عاطی : مامان دو تا گرفتم یه بزرگ یه کوچیک.بعد خاله نیلان گوشی رو از مامان عاطی گرفت و ...

خاله نیلان : خاله دیگه چی میخوایی برات بگیرم ؟

یونا جدیدا دلش موتور شارژی میخواد بهش اشاره کردم که به خاله نیلان چیزی نگه خودم براش میگیرم  چون اگه میگفت همون روز مامان میگرفت و براش میفرستاد.

یونا : هیچ چیز .چیزی دلم نخواسته .قول دادم نگم

از خاله نیلان اصرار و از یونا نگفتن

یونا : مامان برام میگیره آخه هم خودم پول دارم هم مامان و بابام.حالا بذار با دوچرخه ام یه دور بزنم فکر کنم ببینم چی میخوام

یه دور زد و برگشت :

یونا : فهمیدم برام لاک پشت بگیر لاک پشت راستکی که راه میره مثل اونا که خودتون دارید

خاله نیلان : باشه خاله برات میگیرم

من : مامانی من ازش میترسم بعد کی ازش مواظبت کنه

یونا : خاله نیلان نگیر آخه مامانم میترسه.

خاله نیلان : یونا محمد امین بلبل خریده اینقدر خوشگله

یونا : خوب بلبل خوبه بلبل بگیر

من : مامانی من از بلبل هم میترسم

یونا : خوب از چه حیوونی نمیترسی ؟ گاو خوبه؟از گاو نمیترسی؟راستی خاله نیلان گاو بگیر با خونه اش که بذارمش تو اتاقم براش علف بریزم بخوره

 

٩وقتی میرم پشت کامپیوتر سریع میاد پیشم و میگه میخوای برام غذای جدید پیدا کنی ؟

یونا سیب زمینی (خودش به سیب زمینی میگه سیب زَمَنی) خیلی دوست داره همه جورش رو میخوره تو خورش, پوره ,آبپز ,سرخ شده و ... جکت پتیتو رو هم از وبلاگ طیبه جون براش درست کردم که خیلی خوشش اومد عصرونه خورد و حتی حاضر نشد یه تیکه اش هم به بابا سعید بده که امتحان کنه. برای شام ماکارونی براش کشیدم گفت بازم از او سیب زَمَنی ها میخوام.گفتم تموم شده گفت کی خوردشون؟گفتم همه رو خودت خوردی مامانی

 ١٠این روزها از بازی های سایت  baby tv   خیلی خوشش اومده و بازی میکنه.اگه ما بریم پشت کامپیوتر میگه:میخوام baby tv یا کارتن نگاه کنم .اگه بریم پشت کامپیوتر میگه می خوام  کامپیوتر  بازی کنم

11تلوزیون : تور بزرگ ا م ر ی ک ا  

یونا : مامان یعنی فقط بزرگا میتونن برن کوچیکا نمیتونن ؟

12یونا داشت با بابا سعید پلی استیشن بازی میکرد من هم از فرصت استفاده کردم و پشت کامپیوتر بودم و همه حواسم به کامپیوتر بود احساس میکردم که نمیتونم صاف بنشینم و صندلی ام به عقب کشیده میشه و صدای یونا هم از پشت سرم میومد گفتم مامانی الان میام نکش صندلیمو خلاصه سریع جمع و جور کردم و بلند شدم دیدم وروجک پلی استیشن رو ول کرده و اومده صندلی من رو بسته به صندلی پشت سرم و پایه اون صندلی پشت سری رو هم  بسته به پایه میز که صندلی من برگرده به عقب.میبینید چه وروجکیه

13با این که بعد از سفر مشهد تابستون پارسال چند تا سفر دیگه هم رفتیم ولی تو این سفر به یونا خیلی خوش گذشته چون همش یادشو میکنه و جعبه بخارشو رو برداشته و دمپایی و وسایل جنگشو گذاشته توش و میگه مامان اینا رو آماده کردم بریم مشهد. ببین اینم چمدونمه و میگه : مامانی یادته رفتیم مشهد... این دفعه هممون بریم دایی علی... همه... با هم بریم. 

14بابا سعید و یونا تو آشپزخونه بودن و اشتباهی خواستم بگم بابا سعید چاقو برام بیاره گفتم یونا برام چاقو بیار و بابا سعید متوجه شد که با اون بودم برام چاقو آورد و یونا که از عصبانیت قرمز شده بود : مامانی گفت یونا نگفت سعید.مامانی به من گفت چاقو بیار چرا تو آوردی ؟

15پاهام خیس بود رو سرامیک لیز خوردم :

یونا : مامان خدا بهت رحم کرد مگرنه میمردی من زنگ میزدم به بابایی بیا مامانی مرده شده ببریمش بیمارستان.قوری قوری خدا رحم کرد اگه مامانی مرده میشد دیگه  کی جای تو صحبت میکرد؟

١۶تو ماشین که مینشینه باید آهنگای خودشو بذاریم و میگه : بابایی آهنگای خودمو ریختی رو کول دیسک؟

بابا سعید : آره بابایی

یونا : جدیدا هم ریختی؟

همیشه یا با آهنگاش میخونه یا با ما و دوستانش(قوری و ...) صحبت میکنه و دیدیم آرومه و چیزی نمیگه ...

بابا سعید : یونا بابایی چیه ساکتی؟

یونا : آخه دارم گوش میدم

١٧ همش ازم میپرسه مامانی الان روزه یا شبه ؟ وقتی میگم روزه میگه چقدر دیگه شب میشه ؟

١٨پروژه جدیدش اینه که میگه فرشا رو جمع کنید من دوست ندارم رو فرش رانندگی کنم.

١٩پنج شنبه رفتیم خونه محمد اینا و تا دو شب که اونجا بودیم دو تا وروجکا شیطنت کردن و یونا همش اکشن بازی میکرد و رو سرو کول محمد بود موقع اومدنمون به خونه :

من : یونا مامانی محمد از شما بزرگتره نباید با هم جنگ کنید

یونا : من از محمد بزرگترم .ندیدی زدمش؟

     عکس اضافه میکنم

جمعه هم باران خان و مامان و باباش خونمون بودن که یونا و باران حسابی بازی کردن و آخر سر باران خانم گریان و مصدوم رفت خونهخجالت(عکس باران تو پست قبل هست چمعه فرصت نشد عکس بگیرم)  

20عکس زیر هم یونا  تو اتاقش است و در کنار شیطنت داره تو دفترجدید با ماژیک جدیدش نقاشی میکشه بغل

        

          21 عکس زیر قوری خان است که تازه از حمام (لباسشویی) در اومده و با گیره  به بند لباسی وصل شده که خشک بشه.  

      

      

٢٢ وقتی میریم فروشگاه برای خرید خوردنی از قبل به یونا میگم مامانی شما فقط ٢ تا چیز بردار و یونا هم میگه چشم دروغگو و وقتی خریدامون تمام میشه تعداد خریدهای یونا ٢n است   که (n>6) است چشمک  در کنار خریدهای ثابتش (پاستیل کندی میکس(همه رو من و بابا سعید میخوریم و یونا فقط دوست داره بخره)-شامپو عروسکی(تو حمام باهاش بازی میکنه و با شامپوش آش درست میکنه)-ویفر و چیپس و ...-یه بسته چند تایی لواشک  و ...) یه سری کورن فلکس گرفت که تو جعبه های کوچولو است و از همه نوع داره و برای صبحانه فرستادن مهد خیلی خوبه میشه یه دونه اش رو با یه پاکت شیر فرستاد مهد برخلاف بقیه خریدهای آقا یونا خرید این بسته رو بهتون توصیه میکنم.به نظرم برای مهد خیلی بهتر از بسته های بزرگ است از طرفی تنوع هم داره و همه جورش تو یه بسته هست .

23این پست رو سریالی نوشتم برای همین دارم با تاخیر میذارمش

 

٢۴دوستان خوبم که لینکتون تو لینک دوستان و گوگل ریدر نیست لطفا برام کامنت بذارید که اضافه کنم بغل

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed