یونا و آرین جون+جشن مهد کودک + باران جون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه هفته قبل مامان اینا رفتن این جایزه رو هم مامانم برای یونا گرفت به دلیل پسر خوب بودنش(ست سطل و جا دستمالی قوری)    

 

این هفته ما همچنان درگیر حساسیت یونا و سرفه اش بودیم و چند تا دکتر عوض کردیم که همشون کتوتیفن تجویز کردن و از سینه اش عکس گرفتیم ولی بی نتیجه بود شایدم ما زیاد رو سرفه اش حساس شدیم.پنج شنبه رفتیم خونه آرین کوچولوی نازنازی و حسابی به خاله مریم  وعمو مازیارزحمت دادیم وخیلی بهمون خوش گذشت عمو مازیارعکسای یونا رو دیدن و ما رو از نگرانی به خاطر سرفه یونا در آوردن و گفتن مشکلی نداره. مریم جون که ماشالله هنرمند به تمام معنا است وجاتون خالی آش دوغ و میلک شیک خیلی خوشمزه ای برامون درست کرد.یونا وآرین هم حسابی بازی کردن و یونا خان یه زلزله n ریشتری از خودش به جا گذاشت .فکر کنم مریم جون یه هفته باید تمیزکاری کنه تا خونشون به حالت اول برگرده خجالت:   

 

      

         

     

       

جمعه صبح جشن پایانی مهد کودک یونا(هادی و هدی) بود که خیلی عالی بود.البته برای یونا پایان مهد نیست چون برای ترم جدید بازم ثبت نامش کردیم .شش و نیم صبح بیدار شدم و ناهار درست کردم و برای یونا تو ظرف ریختم و با خودم بردم. آخه حدس میزدم یونا وسط جشن گرسنه بشه چون یونا خوب صبحانه نمیخوره.

دعوتنامه جشن :

           

            

یونا و قورانه قبل از رفتن به جشن :

        

        

یونا و قورابه

قوری خان از دیشبش تو ماشین جا مونده بود برای همین تو عکس نیست و قوری و قورابه هم با ما به جشن اومدن.روز قبلش  یونا از خاله مریم(مربی اش) پرسید تو سرود من ردیف چندممسوال و خاله مریم گفت: چون شما خوب میخونی اول و یونا پرسید :قوری ردیف چندمهسوالو خاله مریم هم گفت:قوری سوالقوری ردیفه سومه. خلاصه قوری جون معرف حضور همه هست .

یونا و آقای  روشن پژوه (مجری برنامه مسابقه محله که زحمت اجرای جشن مهد کودک رو کشیدن)

      

یونا در حال خوندن سرود : (وقتی سرود میخوند من و بابا سعید به اندازه همه روزهای زندگیمون ذوق کردیم.تمام مدت اشک تو چشمام جمع شده بود و اگه خودم رو کنترل نمیکردم اشک ذوقم جاری میشد.پسرکم خیلی قشنگ میخوند بغل)

       

بعد از اجرای سرود و گرفتن جایزه داره میاد پایین :

      

      

اینجا برای بچه هایی که قبلا میرفتن مهد و حالا مدرسه میرفتن  مسابقه گذاشتن که یونا و یاشار و امیر محمد شیطون هم قاطی اونا رفتن بالا .مسابقه اینجوری بود که بچه ها باید بادکنک رو به دست بغل دستی میدادن و وقتی آهنگ قطع میشد اونکه بادکنک دستش بود از بازی حذف میشد.یاشار و امیر محمد با آهنگ میرقصیدن و با قطع شدن آهنگ stop میکردن یونا هم همه حواسش به اون دو تا بود و از جریان مسابقه بیخبر بود قربونش برم بادکنک دستش موند و حذف شد :

      

   

آخر جشن : 

    

     

در اینجا از خانم باغ وردانی( مدیریت فعال و پرانرژی مهد-عکس ٣) ,خاله مریم مهربون مربی یونا (عکس ١), آقای بهارستانی (به قول یونا عمو شعردار که براشون ارگ میزنه وسرود یادشون میده-عکس ٢) ,خانم طلایی(مدیر داخلی مهد) و بقیه پرسنل مهد کودک هادی و هدی به خاطرهمه زحماتشون تشکر میکنم.

    

     

عکس زیر هم جایزه ایی است که بهشون دادن و چند تا عکس دیگه از مراسم است(آقای محمد یاوری هم برنامه اجرا کردن) :

       

جایزه یونا  ماشین کنترلی است و یونا قوری و قورابه رو  نوبتی میذاره روی اون و تو خط اهواز مشهد کار میکنه و مثلا من اهوازم و یونا مشهد و یونا : مامان قورابه میخواد بیاد مشهد بذارش رو ماشینم ... حالا قوری ...قوری داره میاد اهواز و قوری و قورابه سر ماشین سواری دعواشون میشه و بزن بزن هم میکنن. 

جمعه بعد از ظهر هم دعوت عمو آرش و خاله کاملیا و باران کوچولو بودیم.من و بابا سعید و خاله کاملیا و عمو آرش ٧ سال پیش با هم همکار بودیم.یادش به خیر...

    

     

یونا از اتوی بازی باران جون خوشش اومده بود و ...

یونا : مامان برام از این اتوها میخری؟

من : مامانی شما که دختر نیستی. دخترا اسباب بازی اتو دارن و اتو میزنن

یونا : بابایی هم دختره که اتو میزنه؟

این روزها یونا همش دوست داره بره پارک. اول هفته. آخر هفته. وسط هفته و خلاصه هر روز میگه منو ببرید پارک و دوبار اسب سوار میشه یه بار ماشین و یه بار موتور سوار میشه 2 بار هم چرخ و فلک  و کلی وسایل تکراری میخره و سرسره و تاب بازی میکنه و آخرش هم پارک بادی و بعد باید به زور از پارک ببریمش بیرون مگرنه شب رو هم همونجا رو اسب میخوابه...

اون روز تو پارک یونا تا سوار چرخ و فلک شد پلیس اومد و عمو چرخ و فلکی هم چرخ و فلکش رو گرفت وپا گذاشت به فرار یونا هم اون بالا بود و من و بابا سعید هم  دنبالش دو ... هم خنده دار بود و هم نگران بودیم یونا از اون بالا نیوفته پایین عموهه داره چرخ و فلک رو تند و تند میبره.یونا رو آوردیم پایین ولی پول عمو چرخ و فلکی رو که از قبل بهش دادیم پس نگرفتیم  بعد یونا گفت ذرت میخوام که تو تاریکی عمو ذرتی یک عدد ذرت زیادی برشته شده(همون سوخته خودمون) به یونا خان ما داد و این بود نتیجه پارک رفتن وسط هفته و آخر شب ...

وقتی سرم گرمه و یونا صدام میزنه متوجه نمیشم میگه : مگه من بچه ات نیستم؟ مگه تو مامان من نیستی؟ چرا جواب نمیدی؟ من که دوست دارم.پس دیگه منم باهات قهرم

یونا هر وقت من یا بابا سعید بیرونیم وقتی صدای زنگ رو میشنوه با دو میره زیر میز قایم میشه و ما هم مثلا نمیبینیمش و کلی صداش میزنیم و فیلم بازی میکنیم که یونا کجاست؟مهد کودکه ؟چرا آخه ؟ الان میرم دنبالش و از این صحبتا بعد یونا از زیر میز میاد بیرون و با ذوق میگه: من اینجام پیدا شدم من که مهد کودک نبودم اینجا زیر میز بودم تا...

جدیدا نمیره زیر میز قایم بشه ازش پرسیدم مامانی پس چرا نرفتی قایم بشی ؟

یونا : ایندفعه قایم نشدم دلم برات سوخت.آخه دلم برات تنگ شد ه. دوست دارم.

یونا همیشه خودش رو به جای قویترین ها  یا برترین ها  میذاره  مثلا ...

تو کارتن اون کسی که برنده و قوی است میگه این منم این منما این من بودم که اونو داغون کردم

یا... من صاحبه پارکم که وقتی همه رفتن درش رو بسته میکنم.اجازه نمیدم کسی اسکوترش رو بیاره تو پارک. من فقط خودم اسکوترم رو میبرم تو پارکم.

یا تو قصه هر کسی بهترین و قویترینه میگه این منم من حسنی ام که گرگه رو داغون کرد ....من خیلی قوی ام از همه قویترم از قوری هم قویترم قوری رو داغونش میکنم

یونا به ماهی تابه یه بند بسته وبا خودش این بر و اون بر میکشدش ومیگه : این سگمه الان بهش علف دادم بخوره

من : پسرم سگ که علف نمیخوه

یونا : پس چی میخوره ؟

من : گوشت و استخون میخوره

بعد دیدم یه گلوله خمیر گذاشته  تو تابه و ...: ببین این گوشته براش گذاشتم بخوره بازم براش میارم زیاد دارم از این گوشتا

من : مامانی دیدی بابای آرین عمو دکتره مثل عمو دکتر کاوش

یونا : دوست دارم بابای من هم دکتر باشه

من : بابای شما مهندسه کامپیوترا رو درست میکنه و خوبشون میکنه بابای آرین نی نی یا رو خوب میکنه

یونا : چه جوری بابای من مهندسه اون دکتره ؟

من : هر کسی هر درسی بخونه همون میشه درس دکتری بخونی دکتر میشی درس مهندسی بخونی مهندس میشی.من دوست دارم انشالله شما بزرگ شدی دکتر بشی

یونا : نه ه ه ه ه

من : چرا مامانی ؟

یونا : آخه من دوست دارم بت من بشم.دوست دارم بزرگ که شدم بت من بشم.قوری هم سوپر من بشه ولی من از قوری قویترم من پرواز میکنم سوپر من هم پرواز میکنه ؟

من : آره مامانی پرواز میکنه.ولی بت من که شغل نیست.راستکی نیست بازی است

یونا : قوری زود باش سریع لباستو عوض کن. من الان یونا نیستم لباسمو عوض کردم بت من شدم. تو هم سریع لباستو عوض کن که سوپر من بشی

و یونا با دو رفت پیش بابا سعید : بابا سعید تو مهندسی ؟ من هم دوست دارم مهندس بشم مثل تو. که وقتی تو مُردی خوبت کنم.

قربونش برم مهندس و دکتر رو قاطی کرده بغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed