این روزها ... - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۸:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 روزانه های یونا :

خواب شب دوازده و نیم به بعد طی مراحل زیر :

١)قصه های مامان لیلی

٢)شیر

٣)دوباره(وقتی میگه دوباره یعنی شیر تمام شده و بازم شیر میخواد)

۴)آب 

۵)غذا... گرسنمهconnie_feedbaby.gif  

۶)قصه های روی موبایل بابا سعید (موبایل بابا سعید هر روز صبح شارژ نداره چون تا صبح روشنه متفکر) 

هر روز صبح بااشتیاق بلند میشه و صورتشو  می شوره و با یه کوله بار اسباب بازی و ارگ و ... میره مهد(قبلا صبحها یا خواب بود یا وقتی بیدار میشد این قدر گریه میکرد که دلم به درد میومد خدا رو صد هزار بار شکر میکنم که این مشکل حل شد چون هر روز با عذاب وجدان میرفتم اداره)

هر روز ظهر که میرم دنبالش باید به سختی سوار ماشینش کنم چون از دوستاش مخصوصا تینا دل نمیکنه و دوست داره بازم با اونا بازی کنه

هر روز  یونا خان خوشبوکننده ای  که از آینه جلو ماشین عمو راننده آویزان است رو در حالی که خودش عقب ماشین نشسته میکشه به سمت خودش  و نمیدونم چرا تا الان این خوشبوکننده سالم مونده تعجب

هر روز شیشه ماشین عمو راننده رو با این که کولر روشن است پایین میبره و من باید اینجوری بشمخجالت(یه هفته است که این بند هم با صحبتای بسیار بین من و پسری خدا رو شکر حذف شده و میگه مامانی دیدی دیگه شیشه رو نیاوردم پایین پسر خوبی بودم)

هر روز که در حیاط رو باز میکنم که بریم خونه میره روی لبه در میایسته و پایین نمیاد و وقتی من میرم تو بدون اینکه در رو ببنده میاد دنبالم و من باید برگردم و در رو ببندمآخ   

    

هرروز وارد پارکینگ که میشیم باید بره ددهی (نی نی عمو سرایدارمون) رو ببینه و من خسته باید اینجوری بشم ناراحت

هرروز باید به سختی لباسش رو عوض کنم و دستش رو بشورم(یه هفته است که این بند تقریبا حذف شده چون با هم مسابقه میدیم و به هوای برنده شدن کارهاشو براش انجام میدم)

هر روز یکی از قابهای میز قابمون شکسته میشود و در نتیجه قابها رو جمع کردیم تا تعدادشون به صفر نرسد.(امان از دست امیر شهیادکلافه)

این روزها از کلمه سریع زیاد تو جملاتش استفاده میکنه درست مثل مامان و باباش خجالت

این روزها یونا وسایل مامان لیلی رو قایم میکنه :

داشتم میرفتم نظام و خیلی هم عجله داشتم  هر چقدر تو کیفم گشتم مهرم نبود با خودم گفتم شاید تو ادارمون جا گذاشتم در حالی که اطمینان داشتم تو کیفم بوده و تو ذهنم به ساخت یه مهر جدید فکر میکردم .گفتم : یونا مامان  باید سریع  آماده بشیم باید برم اول اداره مهرم رو بردارم

یونا : مهرت رو تو اداره گذاشتی؟

من : نمیدونم شاید هم گم شده

یونا : من هم میبری با خودت اداره؟

من : باشه میبرم باید سریع باشیم داره دیر میشه

یونا : اگه مهرتو من پیدا کنم میدی برای خودم باشه؟

من : مگه میدونی کجاست؟

و با دو رفت و مهرم رو آورد.

بعد از اون  روز سعی کردم مهرم رو یه جای کیفم که پیدا نباشه بذارم ولی فایده ای نداشت چون یه روز که رفتم لباس یونا رو از کمدش بیارم مهرم رو زیر لباساش دیدم.آروم بردمش و یه جای دیگه کیفم قایمش کردم ولی دوباره  یه روز دیگه موقع لباس برداشتن از کمدش مهرم زیر لباساش بود.وروجک مهر من رو خیلی دوست داره چشمک  اصلا بهش نگفتم مهر رو پیدا کردم و برداشتم اومد و با لبخنده شیطونش بهم گفت : مامانی امروز تو اداره خواستی مهر بزنی دیدی مهر نداری ؟

          

یه  روز صبح داشتم دنبال انگشترام میگشتم که جای همیشگیشون نبودن و یونا : من میدونم کجاست قایمش کردم که امیرشهیاد برشون نداره و انگشترام رو از زیر بالشش در آورد.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

این روزها ما توخونمون برنامه زنده baby chef  داریم  .یونا آشپزی میکند و میذاره روی گاز پخته بشود (خودم براش اینکار رو انجام میدم)و بعد از سرد شدن میذاره توی یخچال چند ساعت بمونه و بعدش میریزه دور اینم یه نمونه اش :

یونا : آب و آرد و زرشک و کشمش و این چیزا قاطی میکنیم بعد میپزیم میشه املت .یه املت جدید .خیلی خوشمزه است ولی نمیشه خوردش بعدا یه راستکیش درست میکنم اونو برام بذار ببرم مهد کودک بخورم غذای خودمو بذار ببرم نه اون غذایی که خودت درست کردی باشه ؟

 ومن : باشه عزیزم قلب

          

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

داشتم این پست رو میگذاشتیم دستش رو میزد رو دکمه های کیبورد که من از کارم دست بکشم.نگاهش کردم گفت :دارم  errorاش میکنم

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

خونه یونا رو مدتی بود جمع کرده بودم و برای تنوع نصبش کردم که مورد استقبال یونا قرار گرفت :

    

 با هم بزبز قندی بازی کردیم اول من گرگ شدم و یونا و قوری و بقیه در نقش بزی و خانواده محترم توی خونه بودن ولی یونا گفت دوست دارم تو مامان بزی باشی ولی تو خونه باشی نری بیرون غذا بیاری  گفتم پس کی گرگ بشه؟ نتیجه گرفتیم قوری گرگ بشه و بیچاره قوری بعد از تلاش زیاد که صداشو عوض کرد و دستشو سفید کرد وارد خونه شد که مارو بخوره یونا چنان از خونه پرتش کرد بیرون که دیگه فکر کنم تا عمر داره نقش گرگ رو قبول نکنه. و در نتیجه در مرحله بعدی باباسعید گرگ شد ... منتظر نمایش بزبز قندی 3 با بازیگری یونا و مامان و بابا و قوری باشید

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

وروجک کار با کامپیوترش هیچ مشکلی نداره و مدتهاست که به راحتی بازیها و آهنگهای خودش رو پیدا میکنه و با برنامه عکس کار میکنه  عکسها رو درست میکنه و برای خودش عینک و  کلاه میذاره.امروز بابا سعید دید smilley های من رو از فولدرم  cutکرده برده تو فولدر بازیهای خودش گذاشته میگه از این خوشم اومده مال من باشه.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

به موسیقی خیلی علاقه داره و ترانه ها رو سریع حفظ میشه(خداییش خیلی زودتر از من)حتی ترانه های سریال های فارسی١  و ... رو هم که ایرانی نیستند باهاشون میخونه.

وقتی سریال افسانه افسونگر پخش میشه میگه مامان باز گریه ای اومد همش گریه میکنه.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

اتاقش فقط برای مدت کوتاهی تمیز میمونه جالبه که از بهم ریختگی اتاقش بدش میاد و میگه مامانی اتاقم رو تمیز کن

من: شما خودت تمیز کن من که تمیز میکنم شما دوباره بهم میریزی

یونا : مامان تو تمیزش کن من هم بهت کمک میکنم ایندفعه که تمیزش کردی من دیگه اصلا بهم نمیریزم

قوری : من هم اتاقمو خودم تمیز کردم الان اتاقم تمیزه برق میزنه

یونا : اتاق من هم تمیزه بارون میزنهاز خود راضی

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

وقتی تلوزیون هوای شهرها رو اعلام میکنه با دو میره رو به روی تلوزیون و جاهای بارونی رو نشون میده و میگه : ماماااان ببین بارونه فردا اهواز بارونه باید چتر ببریم.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

یونا پشت تلفن به مامان عاطی : مامان عاطی برای قوری لباس دروازه گانی(دروازه بانی) سیاه بیار مثل من با چند تا لباس دوزیدنی رنگ و وارنگ.قوری 10 ساله همین لباسا تنشه

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

داشتم براش ضد آفتاب میزدم : مامان برام یه کرم جدید بخر خیلی وقته اینو برام خریدی مثل قوری که ١٠ ساله همین لباسا رو داره منم ١٠ ساله کرم جدید ندارم.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

از  کانالهای کارتن به زبان عربی خوشش نمیاد و میگه عوضش کن این عربیه عربی دوست ندارم.علتش رو نمیدونم چیه؟

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

تو مهدشون تولد یکی از بچه ها رو گرفته بودن و یونا کارت دعوتش رو همون روز تولد آورد خونه و من از تولد اطلاعی نداشتم برای همین براش هدیه نفرستاده بودم

من : مامانی کارت همه رو امروز دادن ؟

یونا : نمیدونم

من : کسی هم براش کادو آورد؟

یونا : عرضم به حضورت ... نه

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

شب موقع خواب در حالی که خیلی زیاد خوابم میومد داشتم برای یونا قصه میگفتم :یه دختری بود اسمش مریم بود مریم قصه ما تپل مپل و لپ قرمزی بود برای همین بهش میگفتن هلو

یونا : اسم مامانش چی بود؟

من که از خستگی حوصله نداشتم اسم انتخاب کنم گفتم : مامانی

یونا : اسم باباش چی بود؟

من : بابایی

یونا : باباش به مامانش چی میگفت؟

من : خانومی

یونا : مامانش به باباش چی میگفت؟

من : بابای هلو

به نظرتون  از همون اول یه اسم میگفتم بهتر نبود ؟

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

یونا : مامان ببین به دوچرخه ام کمربند بستم مثل همونا که بابایی به ماشین میزنه چیک که دزد ماشینو نبره

       

       Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

یونا هر وقت نقاشی میکشه میگه رعد و برق یا زلزله کشیدم نمیدونم از نظر روانشناسی چه مفهومی داره اگه میدونید  برام کامنت بذارید ممنون میشم.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

مامان عاطی و بابا جون چهارشنبه اومدن اهواز  که همگی ما از اومدنشون خیلی خوشحالیم سوغاتی یونا : اسکوتر(اسکوتر قبلیشو که خاله آنی براش گرفته بود تو پارک جا گذاشتیم گم شدناراحت)-قمقمه و لیوان و ظرف غذا برای مهد کودکش-یه خواهر به اسم قورابه برای قوری خان(عکسشو بعدا میذارم از  قورابه جون هنوز عکس نگرفتم)

     

کلی هم سوغاتی خوردنی(خیار شور- ترشی -ماهی فری...) و پوشیدنی برای من و بابا سعید

یونا حسابی از اومدن مامان اینا خوشحاله و با بابا جون بازی میکنه و خیلی بابا جونش رو دوست داره.

یونا طبق معمول شبها پیش مامان عاطی و بابا جون میخوابه.

مامان هم که تا رسید مثل همیشه در حال تمیز کاری و تغییر دکور است.

یونا : بابا جون من هرجا میرم تو دنبالم بیا مثلا من میرم تو اناق تو هم بیا میدونی چرا؟چون دوست دارم

من تو اتاق بودم و یونا از پذیرایی  : مامان... مامان... من یونا هستم دارم با تلفن Smiley Facesصحبت میکنم خونه نیستم دروغگو

من : کجایی؟

یونا : رفتم هدیه نه اون هدیه ای که غذا و این چیزا داره اون هدیه که همش اسباب بازیه

من : با کی رفتی مامان؟تنهایی؟

یونا : نه با برادرم رفتم

من : برادرت ؟ شرک رو میگی(یونا میگه شرک داداشمه)

یونا : نه یه برادر دیگه ام.اسمش بابا جونه و در حالی که دست بابا جون تو دستش بود با خنده اومد تو اتاق بابا جون برادرمه منم داداشش هستم

کنار بابام میایسته و نماز میخونه وسط نماز یادش میاد وضو نگرفته میره و با دست خیس میاد و میگه وضو گرفتم و دستای بابا جون رو هم وسط نماز با خیسی دستاش خیس میکنه میگه دارم برات وضو میگیرم.

جمعه هم همگی رفتیم شوشتر که خیلی خوش گذشت.  

بند میزان و آسیاب و آبشار شوشتر :

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed