هفته ای که گذشت - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ :: ٧:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه بعد از ظهر مامان و بابای گلم اومدن پیش من و یونا که تنها نباشیم  و همون جمعه بعد از ظهر بابا سعید رفت ماموریت.

عکس 1 و 2 و 4 سوغاتی های مامان عاطی و بابا جونه(روتختی-چند رنگ ساپورت-گیره-صندل و ...برای یونا هم بالش و زیر پیراهنی و دو تا از دوستاش(یوگی و اردک) )

عمو سهیل هم برای یونا یه میکروفون فرستاده بود که قبل از اینکه عکسشو بگیرم هیچ تیکه سالمی ازش باقی نموند خجالت

بعدش با مامان عاطی یونا رو بردیم جشنواره و مستقیم رفت که صورتش رو هیوله(هیولا)یا دایناسور گریم کنه که متاسفانه تو آلبومشون نبود و یونا به بت من راضی شد.گریمش که تمام شداومد تو بغل من و خوابش برد و اصلا نتونست بازی کنه.

شنبه بازم با بابا جون و مامان عاطی بردیمش جشنواره که کلی بازی کرد(شن بازی-پازل-ماهیگیری-ماه رو با تلسکوپ دید و ... )

 

 ولی باز هم از عروسکهای نمایشی میترسید و حاضر نبود با اونا عکس بگیره فقط دوست داشت نگاشون کنه.

یه غرفه بود که زیتون و ترشیجات رودبار رو داشت.رفتم ازش زیتون خریدم و یونا از یه ترشکی خوشش اومد گفتم مامانی خیلی ترشه اول تست کن اگه دوست داشتی برات میگیرم.با اجازه خانم فروشنده  یونا تست کرد و گفت : آره خیلی ترشه ولی میخوام ترش بخورم

براش گرفتم و خانمه فروشنده گفت : لواشکهای خوبی هم دارم

من : خوب براش بذارید

یونا : نه نذار بده اول تست کنم

و خانم فروشنده : خندهخنده

یکشنبه بعد از ظهر  یونا خوابید و گذاشتیمش پیش بابا جون و با مامان رفتیم بیرون.خدا رو شکر یونا با بابا جون خوب کنار میاد

 

دوشنبه با مامان عاطی بردمش پارک زیتون که متاسفانه دوربین نبرده بردم و عکس ندارم.

سه شنبه بابا سعید از ماموریت برگشت(عکس ٣ بالا کادویی که برای یونا آورده) و شام رفتیم بوف

چهارشنبه صبح مامان عاطی و بابا جون رفتن.ما شرمنده خجالتزحماتشون هستیم ولی نمیدونیم چطور باید جبران کنیم.

مامان گلم بابای مهربون  و صبورم دوستتون دارم

یونا تو این چند روز همش با بابا جون بازی میکرد و باباجون با حوصله باهاش صحبت میکرد و نقش یه همبازی رو براش بازی میکرد یونا میمون میشد و بابا جون ببر و خیلی قشنگ با هم بازی میکردن.بیچاره باباجون رو همش میفرستاد بالای صندلی(مثل خودش که همش بالای صندلیه) که براش ماه و ستاره رو دیوار بچسبونه یا از بالای کمدش اسباب بازی بیاره و بابا جون هم بهش نه نمیگفت.

 

چهارشنبه ظهر مرخصی گرفتم و بابا سعید و یونا اومدن دنبالم و رفتم بخیه های دندونم رو کشیدم.بعدش زیتون کار داشتیم و بابا سعید ماشین رو نگه داشت :

یونا : مامانی بیا با هم بریم پلاسکو

من : پلاسکو؟کدوم پلاسکو؟

یونا : همون که همیشه با هم میرفتیم

اصلا فکرش رو نمیکردم که یونا خیابون پلاسکویی رو که مدتها بود اونجا نرفته بودیم به این قشنگی تشخیص بده.

اینم خریدش از پلاسکو :(خدا میدونه تا حالا چند بار از این ستهای ابزار رو خریده و خرابشون کرده)

چهارشنبه بعد از ظهر رفتیم بیرون و یه دوری تو پاساژها زدیم و برای یونا یه دست لباس خواب و سی دی شنگول منگول(کارگردان پرویز صبری)   گرفتیم .یونا تمام پنج شنبه و جمعه رو به جز ساعت خوابش یا موقعی که بیرون بودیم داشت سی دی شنگول منگول میدید و خیلی خوشش اومده بود.اول تصمیم گرفت شیر باشه که باعث امیدواری بود ولی زود نظرش تغییر کرد و خرس شد.میگفت این منما این منم که لباس خرس پوشیدم.ببین من اومدم.بچه ها نباید بترسن اگه اومدن میگم منم که لباس خرس پوشیدم یه وقت نترسیدا  ترس که نداره اشکالی نداره فقط لباسش رو پوشیدم

بابا سعید که ماموریت بود به موبایلم زنگ زد و با یونا که صحبت کرد : بابایی بیا تو خاکستریه(یونا صحبت با موبایل رو دوست نداره و دوست داره تلفن بیسیم رو بزنه رو اسپیکر و در حال قدم زدن در جهتهای مختلف صحبت کنه و هر وقت بابا سعید به موبایل زنگ میزنه میگه برو تو خاکستریه.آخه تلفن بیسیممون رنگش خاکستریه)

بعد که بابا سعید رفت تو خاکستریه یونا : بابایی دو تا لباس بیار یه لباس میمونه کوچیک یه ببر بزرگ یکی برا من یکی برا بابا جون

بابا سعید : بابایی اگه گیرم نیومد میام همونجا برات میگیرم

یونا : باشه.اگه گیرت نیومد بیا از اهواز بخر.بابایی اجازه میدی من با مامان عاطی اینا برم ؟

باباسعید: نه بابایی من دلم تنگ میشه بیام با هم همسایه جهنمی بازی کنیم.

یونا : اشکال نداره تو برام رایتش کن بریز رو سی دی با خودم میبرمش با دایی علی بازی میکنم

سرچ کردم و این سایت رو پیدا کردم و به یونا نشون دادم و یونا با علاقه همه عروسکا رو نگاه کرد و روبات رو انتخاب کرد

 و گفت روبات رو برام سفارش بده و به بابا سعید گفت : بابایی اقسام لباسای حیوونا بود من آدم آهنی انتخاب کردم بعدش زنگ میزنیم  یه عموییه لباس میفرسته برامون بعد اون عموهه گوشی بر نمیداره 

به شماره ای که تو سایتش بود زنگ زدم آقاهه گفت سایزه لباسا برای بچه ها نیست و فقط عروسکای تبلیغاتی تو سایزه بزرگه یونا اینقدر ناراحت شد که زد زیر گریه 

نمیدونم از کجا میتونم براش لباس عروسکی پیدا کنم خیلی دوست داره داشته باشه.

پنج شنبه داشتیم با هم کتاب ذهن پویا کار میکردیم که میشولک رفت پارک و پشمک  خرید و یونا دلش پشمک خواست .اینجوری شد که رفتیم پارک ساحلی و یونا حسابی بازی کرد دو سری هم اسب سوار شد و پشمک هم خورد.

جمعه صبح خیلی زود از خواب بیدار شد و  اول گفت شیر بعد آب بعدش گفت دیگه نمیتونم بخوابم و رفت سراغ شنگول و منگول.

صبحانه نمیخورد گفتم پسرم صبحانه نخوری کوچولو میمونی بزرگ نمیشی دیدی عروسکا اندازه ات نبودن

یونا : الان میخورم که بزرگ بشم اول به سَرم صبحونه بده که سَرم بزرگ بشه اندازه سر آدم آهنی بشه اون وقت زنگ بزنیم عموهه برام بفرسته.

16400000یونا همیشه اسم کالسکه رو یادش میره و اشتباهی میگه پلاسکو

16400000یونا مرتب معنی کلمات رو به انگلیسی میپرسه و وقتی من معنیشو نمیدونم میگه : ولی من میدونم و یه کلمه عجیب و غریب میگه.

16400000یونا با دو اومد تو آشپزخونه و بغلم کردو گفت : عزیزمی نفسم نفسم اصلا اسمت لیلی نیست اسمت نفسه

16400000این عکسه دسته جمعی همکلاسیهای آقا یونا شب یلدا است که اسمها رو یونا بهم گفته : 

ایستاده از سمت راست : بهار-آرتمیس-یاشار-مانیا

نشسته از سمت راست : تینا-هدی-ملیکا-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-الینا-گلسا-ستایش-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-آرین-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-محمد_یونا_امیر ارسلان_شیرین_ 

عکس رو اضافه میکنم



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed