جشنواره کودک+نمایش بزبز قندی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه قرار بود با عمو وحید و خاله میترا و محمد گل بریم ناهار بیرون ولی صبح هوا ابری شد و برناممون لغو شد و بعد از به هم خوردن برناممون خورشید خانم ابرها رو کنار زد و هوا  بهاری و خوب شد.از اونجایی که به یونا قول بیرون رفتن رو داده بودیم ناهار رو آماده کردم و سه تایی رفتیم بیرون.البته نه برای خوردن ناهار.فقط میخواستیم یونا رو ببریم پارک دولت و اینجوری بود که سر از جشنواره کودک در آوردیم.

همیشه روزهای اول جشنواره ها زیاد خوب نیست چون خبری از نمایش نبود ولی به یونا خیلی خوش گذشت.دو تا سی دی تاتی(عکس ٧) براش گرفتیم و با وسایل بازی کرد(عکس زیر):

 تو دو تااز غرفه ها نقاشی کشید (عکس زیر) :

بعد صورتش رو به انتخاب خودش گریم کرد و میگفت من دیگه یونا نیستم من ببرم ببر بزرگ و قوی ام خیلی قوی .قوری تو چی هستی ؟ 

قوری : منم شیرم

یونا : ببر از شیر قویتره .ببر شیر رو داغون میکنه

اینجا داره بعد از گریمش خود رو تو آینه میبینه (عکس زیر) :  

و یونا اونجا همه دوستاش رو دید ولی ترسید بره پیششون و باهاشون عکس بگیره.

یونا : دفعه بعد میرم پیش خانومه هیوله(منظورش هیولاست همش یادش میره خنده)میشم.میگم خوب. میگم خانوم صورتم رو شکل هیوله نگاشی کن.بعد دیگه نمیترسم میرم پیش دوستام سلام میکنم عکس هم میگیرم.اصلا ترس نداره.اینا لباسه مثل من که لباس پوشیدم.

شنبه صبح دندون عقلم رو جراحی کردمگریه که چشمتون روز بد نبینه دو روز نتونستم برم اداره و روز سوم با اینکه خیلی بهتر شده بودم بازم با صورت ورم کرده رفتم اداره.فقط  خوبیش به این بود که یونا هم پیشم یود و نرفت مهد و این گل پسر با مامان لیلی بی دندونش چه کرد بماند مژهقوری و سوسکه و ببره و ... هم رفته بودن خونه خودشون چون من نمیتونستم جاشون صحبت کنم و یونا خیلی ازاین موضوع ناراحت بود و بهش سخت گذشت.بعد از جراحی دندونم در حالی که هنوز پنبه توی دهانم بود :

یونا : قوری قوری

بابا سعید : بابایی قوری نمیتونه صحبت کنه دندونش درده رفته پیش مامان و بابای خودش

یونا :دوست دارم صحبت کنهناراحت

بابا سعید : مامانی که خوب شد باز قوری صحبت میکنه

یونا : مامانی نمیتونی بازی هم کنی سوال

یونا : مامانی نگی خدا نکنه ها من مریضم سرما خوردم انگشتم هم درده خون اومده من خیلی مریضم به خدا(این روزها از به خدا خیلی تو صحبتاش استفاده میکنه)

سه شنبه بعد از ظهر قرار بود پارک ملت(جشنواره کودک)قرار وبلاگی داشته باشیم که متاسفانه به خاطر گرد و خاک بهم خورد.ناراحت

یونا خیلی دوست داشت بریم و برای همه دوستاش مدل گریم انتخاب کرده بود.میگفت من هیوله(یادش میره بگه هیولا میگه هیوله) محمد طلا ببر. موژان هم خرگوش .رضوان و بقیه هم عکسا رو نگاه میکنیم به خاله میگیم براشون چی بکشه.

و نظر یونا در مورد گرد و خاک : یه تراکتوری خاک بلند کرده خاکش ریخته پخش شده

سه شنبه شب اخبار اعلام کرد چهارشنبه به علت گرد و خاک شروع به کار ادارات با دو ساعت تاخیر است و مدارس هم تعطیل شد.صبح چهارشنبه یونا رو بیدار کردیم . لباسش رو تنش کردیم و صبحونه و ناهار و ... رو براش گذاشتیم و کنار در آسانسور بودیم که همکارم اس ام اس داد ادارات امروز تعطیله.بازم خدا رو شکر ولی خوب بود از شب قبلش بهمون میگفتن تا اینقدر شال و کلاه نکنیم.

یونا سرفه بدی میکرد و  بااین که حدس میزدیم به خاطر گرد و خاک هواست بازم طاقت نیاوردیم و  ۵ شنبه بعد از ظهر بردیمش عمو دکتر کاوش که حدسمون درست بود و گفت علتش دقیقا همین است.عمو دکتر بهش  کتوتیفن و پزوتد داد.

مامان آرین جون اس ام اس داد که بریم جشنواره ولی تا رفتیم دکتر ساعت ٨ شد و جشنواره ٩ تمام میشد برای همین رفتیم نمایش بزبز قندی ٢ به کارگردانی خانم فرخنده زاهدی(قبلا بزبزقندی 1 رو هم کارگردانی کرده بود و یونا رو برده بودیم)

عکس ١ : مامان بزی و یونا-عکس ٢ : خاله خرسی و یونا-عکس ٣ : یونا و پرستو-عکس ۴ و ۵ : یونا و خرگوشه و نی نی اش و بقیه بچه ها که اومده بودن نمایش-عکس ۶ : منگول و میمون و کلاغ

یونا از اول تا آخر نمایش رو به دقت دید و همش سوال میکرد و بیشتر از گرگ و کلاغ که بدجنس بودن خوشش اومد.یونا : من بدجنسم گرگ بدجنس  بعد از نمایش : من گرگم همون گرگه سیاهه (از گرگه عکس ندارم)ولی بعد که یادش اومد که میمون گرگه رو انداخت تو آب نظرش عوض شد چون یونا دوست داره قویترین باشه و الان میگه من میمونم همون میمون زرده قوی ام گرگه رو داغون کردم انداختمش تو آب و بهم میگه جای عکس ۴ و ۶ رو عوض کن که عکس ۶ (چون کلاغ توشه) بزرگ باشه.خیلی بزرگ

بعد از اتمام نمایش یه کم با ماشین دور زدیم و رفتیم مرکزی یونا سفارش پیتزا داد و تا آماده شدنش براش  چند دست لباس خوشگل گرفتیم بغل.یونا از لباس پرو کردن و اندازه گرفتن خیلی بدش میاد برای همین همیشه اندازه لباسهاش رو حدسی میخریم چون همش دوست داره بره بیرون و حوصله اش سر میره.

 هنوز یه برش از پیتزاشو نخورده بود نظرش رو عوض کرد و آیس پک خواست اونم آیس پک کی وی متفکر.تا تموم شدن آیس پک یونا بازم با ماشین دور زدیم و آخر شب بود که اومدیم خونه. 

یونای شیرین زبون من :

توضیح : وقتی یونا در حال تعریف و صحبت کردنه نمینشیند یا نمی ایستد .تند و تند در جهت های مختلف اتاق قدم میزنه و تعریف میکنه بغل و اینو بگم که گل پسر ما مدت زیادی از روز رو با تعریف و صحبت میگذرونه.  

١) یونا : تو مهد فوتبال بازی کردیم من با توپ محکم زدم به تاب. تاب خراب شد بعد توپ خورد به سر یه بچه ای سرش شکست خون هم اومد.دروغگو

بابا سعید : نی نی یه چیزی نگفت ؟ گریه نکرد ؟

یونا : نه پسر قوی ای بود.گریه ای چیزی نکرد.

بابا سعید : تو بهش چیزی نگفتی ؟

یونا : چرا من بهش گفتم ببخشید که زدم به سرت سرت شکست. 

٢)یونا  tulli حلزونه تو baby tv  رو خیلی دوست داره تا اینکه رفتم مهدشون دیدم نقاشی تمام بچه ها رو تو حیاط به بند چسبونده و آویزون کرده بودن. داشتم دنبال نقاشی یونا میگشتم ولی پیداش نمیکردم و رو همه نقاشی ها نوشته بود چه کسی یا چه چیزی رو بیشتر از همه دوست دارید؟اون رو نقاشی کنید. و جواب بچه ها رو هم کنار نقاشی هاشون نوشته بودن. بیشتر نقاش هایی رو که دیدم بچه ها عکس  فوتبال یا پدر و مادرشون رو کشیده بودن.چون عجله داشتم موفق به پیدا کردم نقاشی یونا خان نشدم و ...

یونا : دنبال چی میگشتی؟

من : دنبال نقاشی شما

یونا: من حلزون کشیدم

من :تعجبمتفکر

من: میدونی نقاشیت کدومه ؟

یونا : نه الان خوابم میاد نمیتونم با چشام پیداش کنم فردا که بیدار باشم پیداش میکنم

3) وقتی میبینه سرحال نیستم و صحبت نمیکنم میپرسه : مامانی ازم راضی هستی ؟

4)یونا مرتب اسم و فامیلش رو با شخصیت کارتونها و نمایشها عوض میکنه و هر روز ما یه پسر کوچولوی جدید تو خونمون داریم :

یه روز میگه : من سقندونم سقندون کوچولوی کوچولو

یه روز دیگه میگه : بیا فوتبال بازی کنیم من دلوازبانم. اون زردا چی بودن ؟که شوت تندتر میزدن؟شوتبانن.من شوتبانم.دلوازبان یه عالمه بلند میزنه از شوتبان بلندتر میزنه.

من : مگه شما ببر نیودی ؟

یونا : چرا اسمم دلوازبانه فامیلم ببره

 و روزهای دیگه ...

بعد از رفتن نمایش هم که اول گرگ شد و الانم میمونه

۵)یونا : من داداش دارم اسم داداشه من اردک و روباه و جوجه است.قوری اسم داداشه تو چیه ؟

قوری : منم مثل تو اردک و روباه و جوجه

یونا : تو فقط جوجه انتخاب کن مثل من.بقیه چیزها مثل من نباشه

۶)من : یونا اگه مسواک نزنی دندوناتو موش میخوره

یونا : هم موش میخوره هم گرگ.و دهانش رو باز کرد و گفت :این دایره رو میبینی این کوچیکه رو این موشه.این بزرگه هم گرگه.میبینی؟

٧)بابا سعید پرتقال خریده بود و قاچ کرد و به یونا گفت: این پرتقال خونی است

و یونا : نه من دوست ندارم بخورم .خونه سوال

بابا سعید : نه بابایی اسمش پرتقال خونیه.چون رنگش مثل خونه

ولی یونا دوست نداشت امتحان کنه  برای همین فرداش یواشکی براش آب گرفتم و بهش دادم

یونا: خونه؟

من : نه مامانی آب آلبالوههدروغگو(آب آلبالو هم تو خونه نداشتیم و یونا خان آمار همه چیز رو داره)

یونا : خریدیم ؟

من : آره

یونا : کی خریدیم؟

من : بابایی از که از اداره اومد خریده

یونا: کو ببینمش

من : همینقدر بود که برات درست کردم دیگه نداریم

و بالاخره خوردش تشویق 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed