گزارش 14 تا 21 بهمن+ 28 بهمن یونا سه سال و نیمه شد - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ :: ٦:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه(١۴ بهمن)  هستی اینا اومدن خونمون و یونا و هستی سنگ تموم گذاشتن از بازی کردن .یونا که صداش گرفت اینقدر اکشن بازی میکرد.تو مهد به یونا شعر جدید یاد داده بودن که خیلی قشنگ میخوند. گفتم یونا شعری که یاد گرفتی بخون و یونا با خنده شیطونش : یه توپ دارم قلقلیه ...

وروجک خودش میدونه این شعر براش خیلی ابتداییه و هر وقت میگیم شعر بخون برای اینکه شیطنت کنه و سرکارمون بذاره این رو میخونه.هستی هم یه شعر خوند و یونا : من اول یه شعر دیگه میخونم بعد شعری که تو مهد یاد گرفتم .بعد یه شعری خوند که از کلماتی که تو شعر هستی بود توش استفاده کرد.بچه ام شاعره بعدش هم گفت دیگه خسته شدم و آخرش شعر مهد کودک رو نخوند.

برای اینکه یونا و هستی به اشتها بیان براشون سالاد الویه مدل ماهی(عکس ٨) از سایت آشپزی رنگین و آسون ترین ژله طیبه جون خجالت (عکس ٧)رو درست کردم ولی ترجیح دادن بازی کنن و اصلا غذا نخوردن  ناراحت

(عکس ٩) قبل از اومدن هستی است و یونا بیصبرانه منتظره مهمانش است و (عکس ١٠) و عکس زیر یونا و هستی در حال بازی کردن هستنبغل

 

پنج شنبه(١۵ بهمن)   از طرف اداره رفتم آبادان و  جاتون خالی کلی خرید کردم .بعد از ظهر هم اینقدر خسته بودم که نتونستیم بریم بیرون و در عوضش فردا صبحش هفت و نیم بیدار شدم و قلیه ماهی و برنج رو درست کردم و رفتیم پارک ساحلی یونا کلی بازی کرد و ظهر برای ناهار برگشتیم.

اینم چند تا عکس :

دوچرخه سواری این جوری شروع شد :

و بعد از کلی سرعت رفتن و چرخیدن دور پارک به این مرحله ختم شد  متفکر :

اینم توپ بازی و بدو بدو لب کارون :

 بادبادک بازی(عکس ١۴) .سرسره بازی(عکس ١۵) و چرخ و فلک (عکس ١٧):

باد خوبی بود و بادبادک یونا حسابی اوج گرفت (عکس ١۶)

از اسکوتر بازی کردنش عکس نگرفتم چون همش استرس داشتم استرس   کارش خیلی خیلی خطرناک شده بود و اسکوتر رو برده بود بالای سرسره ...

شنبه(١٧ بهمن)  بعد از ظهر رفتیم دسته پلی استیشن یونا رو که خراب شده بود از تعمیر بگیریم و از اون طرف رفتیم بوف شام خوردیم.بارون شدیدی گرفت و تا ماشین فاصله داشتیم . بابا سعید یونا رو بغل کرد و تا در ماشین دویدیم.یونا میخندید و ذوق میکرد و بابا سعید رو میبوسید.شب خوبی بود قلب

بابا سعید از یکشنبه شب (١٨ بهمن) رفت ماموریت تهران و مامانی گلم صبح یکشنبه حرکت کرد و ظهر رسید اهواز که من و یونا تنها نباشیم.عکس زیر یونا داره با اسباب بازی که مامان عاطی براش آورده بازی میکنه :

یونا همش سراغ بابا جون رو میگرفت و بابا جون هم سه شنبه ظهر(٢٠بهمن)  اومداهواز.یونا و باباجونش با هم دنیایی دارنبغل . چهارشنبه ظهر (٢١ بهمن)  همگی حرکت کردیم و رفتیم که تعطیلات رو پیش خاله آنی و خاله نیلان و دایی علی... بغلباشیم.بابا سعید هم شنبه(24 بهمن) از تهران برگشت پیشمون و دو شنبه (26 بهمن) سه تایی (من و بابا سعید و یونا) برگشتیم اهواز.

 گزارش سفر (21 تا 26 بهمن) انشالله برای پست بعد و ...

چهارشنبه(٢٨ بهمن) :

 پسرم نفسم عمرم سه سال و نیمه شدنت مبارک قلب

 

عینک شنا کادوی سه و سال و نیمه شدن(42 ماهگی) یونا به انتخاب خودش :(اینقدر ذوق عینکش رو داشت که امروزN بار پرسید بابا کی میریم استخر و بابا سعید بردش استخر و حسابی بازی کرد به حدی که از خستگی موقع برگشتن تو ماشین خوابش برد)

بازم یونای بامزه من :

١)داشتیم با هم نگاه میکردیم (یونا حتی baby tvرو هم تنهایی نمیبینه) :

من : مامان ببین این کرم ابریشمه بعد دور خودش از اینا (اسمش رو یادم رفته بودخجالت) درست میکنه بعدش میشه پروانه

یونا : اینا که دورش میکنه اسمش توله است

من : نه مامانی توله نیست

یونا : چرا خاله مریم (مربی مهدش)گفت اسمش توله است

من یه دفعه یادم اومد : پیله.اسمش پیله است

یونا : آره یادم اومد پیله است

٢)از اداره رفتم دنبال یونا و رسیدیم خونه :

یونا : من میگم دستامونو میشوریم لباسامون رو عوض میکنیم میریم تو اتاگ من. من غذا میخورم بازی هم میکنیم بعد تو بگو فکر خوبیه

٣)یونا به کلمات و جملات و معنی اونا خیلی دقت میکنه و همه رو میپرسه :

داشتیم آهنگ همه چی آرومه گوش میکردیم :

یونا : سیرابم کن یعنی چی ؟...تشنه چشمات یعنی چی؟...آرامش ؟دل بستی ؟

من همه رو به زبان ساده براش معنی کردم و در معنی دل بستی گفتم یعنی دوستم داری و یونا : بابا من به تو دل بستم.مامانی من به تو دل بستم

۴)یونا همچنان علاقه مند به خانه داری داشت  خرده ریزهای  کف آشپزخونه رو جارو میزد(عکس ١) که یه چیز سیاه کف آشپزخونه دید و فکر کرد سوسکه  :

یونا : سوسک... مامانی من سوسک دیدم .میترسم

من : سوسک نیست مامان .سوسک  که تکون میخوره.

یونا: چرا سوسکه ولی مرده شده

من : سوسکه که دوستته مگه از دوستت میترسی ؟

یونا : سوسکه سیاه دوست ندارم فگد سوسکه گهوه ای خوشم میاد .

یونا : الان میزنمش که مرده بشه (عکس ٢و٣)

۵)اینجا میخواست چراغ قوه رو از بالای میز برداره و قدش نمیرسید(عکس ۴)بعد صندلی گذاشت زیر پاش(عکس ۵) و پروژه خاتمه پیدا کرد(عکس ۶) :

و موفقیت  : 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed