یه هفته است که ... - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ :: ٦:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این پست رو در حالی میذارم که یه هفته است پسر قشنگم رو ندیدم و ازمن دوره. همه چیز خیلی تغییر کرده .صبحها که از خواب بیدار میشم نمیخواد با دقت و وسواس به همراه بابا سعید صبحونه و ناهار و قمقمه آب و میان وعده و لباس اضافه و کیف و.. پسرکم رو آماده کنم و بعدشم با دو برسم اداره و کارت بزنم. فقط خودم آماده میشم و خیلی زود میرسم اداره به حدی که فقط مستخدم ادارمون قبل از من اومده.یه هفته است که خونه منظم است و همه چیز سرجاشه و من اصلا کار خونه نمیکنم و هر روز فیلم و سریال میبینم و پشت کامپیوتر مینشینم و یه وروجک من رو از پشت کامپیوتر بلند نمیکنه که بگه من با کامپیوتر کار دارم یا بگه بازی کنیم ولی...

 یه هفته است که همش دارم اشک میریزم و با همه این چیزهایی که گفتم مدام دلم گرفته و انگار یه چیزی تو خونه گم کردم. جای نفسم تو خونه خالیه که بریز و بپاش کنه و وقتی دارم غذا درست میکنم و کار خونه رو انجام میدم بگه مامانی بیا بریم بازی کنیم.و من قوری و سوسکه و مزرعه بازی کنم و جای حیوانات باهاش صحبت کنم و اون به بریز و بپاش هاش ادامه بده و اگه من از پای کامپیوتر بلند شم معترض بشه و بگه بازی کن .وقتی ساعت کار اداره ام تمام میشه جاش خالیه که برم در مهد دنبالش و بیارمش خونه و به زور دستش رو بشورم و لباسش رو عوض کنم.وقتی دارم غذا میخورم جاش کنارم خیلی خالیه.جاش همه جا و همیشه کنارم خالیه .

و یه هفته است که یونای من مجبور نیست صبح زود از خواب بیدار شه و در حالی که چشماش پر از خواب است به مربی اش تکیه بده که برسه به کلاسش و سرش رو روی میز بذاره و بخوابه و من با دل شکسته و عذاب وجدان و چشمای اشک آلودم بدرقه اش کنم و راهی اداره بشم.

 یه هفته است که یونا صبحها نه و نیم به بعد از خواب بیدار میشه و مامان عاطی تا یونا خوابه کارهای خونه رو انجام میده و غذاشو آماده میکنه و بعدش با بابا جون میبرنش کنار دریا و پارک و خونه فامیل که بازی کنه و سرگرم بشه و وقتی تو خونه است با خاله نیلان و خاله آنی بازی میکنه و براش کتاب میخونن و با بابا جون و دایی علی  پلی استیشن بازی میکنه و به خاله هاله سفارش خرید لواشک میده . بابا جون میره براش پیتزا میگیره و با دایی علی میره همبر میخوره .به مامان عاطی سفارش دوچرخه جدید میده و میگه یکی جدید برای اینجام بگیرید و اون که دارم برای اهوازم باشه.

 و یه هفته است که پسرکم مامان لیلی و بابا سعیدش رو تحویل نمیگیره و باهاشون تلفنی صحبت نمیکنه و فقط مامان لیلی رو در نقش قوری یا سوسکه میپذیره و چند تا سوال و جواب ازشون میکنه و میگه خدافظ و میره.و وقتی ازش میپرسیم بیاییم دنبالت با اطمینان میگه نه نمیخوام بیایین دنبالم و معلومه حسابی داره بهش خوش میگذره.

بااین وضعیت دلم نمیاد اذیتش کنم و برم دنبالش این هفته رو هم تحمل میکنم ببینم خدا چی میخواد.پسر قشنگم دلم برات یه ذره شده.دوستت دارم خیلی زیاااادبغل

وقتی یونای من نینی بود :

نفسم دوستت دارم

پ.ن.١(یکشنبه ٢٠/١٠/٨٨) : جمعه شب یه دفعه یونا تغییر کرد و تلفنی با من و بابا سعید صحبت کرد و  به بابا سعید  گفت هر وقت گفتم بیا دنبالم.شنبه ظهر مامان زنگ زد و گفت صبح که یونا از خواب بیدار شده گریه کرده که بابا سعید رو میخوام  بابا سعید الان اینجا بود و بردم تو هوا .قربونش برم خواب بابا سعیدش رو دیده بوده.و لباسش رو هم عوض نکرده و گفته میخوام مامانم لباسم رو عوض کنه.بابا سعید هم که دیگه طاقتش تمام شده بود و از طرفی تو اداره هم خیلی گرفتار بود و نمیتونست مرخصی بگیره گفت الان حرکت کنیم و بریم برش داریم و برگردیم.یعنی ۶ ساعت رفت و ۶ ساعت برگشت ... تا بابا سعید بتونه یکشنبه صبح سرکارش باشه.مامان هم گفت دلش نمیاد این کار رو کنیم و اگه فقط میخواییم بیاییم و برگردیم خودش یونا رو میاره اهواز.خلاصه به اصرار مامان عاطی و بابا سعید رو راضی کردم که خودم برم و گل پسرم رو بیارم.ساعت دوازده و نیم به سرعت از اداره اومدم بیرون و  خودم رو به اتوبوسه ١ رسوندم و ساعت هفت پسر قشنگم رو دیدم.بغلش کردم و اشک میریختم و یونا میگفت این چیه از چشمت میاد ؟

فردا  با یونا برمیگردم اهواز . یونا همش بهانه بابا سعید رو داره و  و سراغش رو میگیره. از طرفی مامان عاطی اینا بهش عادت کردن و همشون ناراحتن و هنوز نرفتیم گریه میکنن. 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed