زیارت عاشورای امسال+اولین سفر تنهایی یونا (بدون مامان لیلی)+پی نوشت فیلم یونا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

یونا هنوز هم به فکر مراسم عاشورا و طبل و .. هست  و با طبلش میاد بیرون و دنبال دسته میگرده.

این روزها خیلی دوست داره آبرنگ و رنگ انگشتی بازی کنه و رنگ انگشتی هاش رو تمام کرد.

زنگ زد به بابا سعید که برام یه بسته رنگ انگشتی بگیر که گرمز و سبز و آبی و صورتی ومشکی و بنفش و سیاه ... داشته باشه .(بچه ام هم مشکی سفارش داد هم سیاههیپنوتیزم).

بابا سعید هم از راه اداره رفت و براش یه بسته رنگ انگشتی جدید گرفت ولی فکر کنم بابا سعید باید براش یه بسته nرنگی به سفارش مخصوص از شرکت آریا میگرفت که آقا یونا راضی باشه.

مامان و بابای گلم سه شنبه ظهر رسیدن و با خودشون یه عالمه خوردنی(ماهی-کله پاچه-آش و حلیم و حلوای نذری-سیر کوبیده-کرفس سرخ شده-...) و غیر خوردنی(پودر areal-قالیچه-...) آوردن.و برای یونا هم زنجیر(عکس زیر) و دمام(عکس زیر)رو آوردن و دایی علی هم به سفارش خود یونا میکروفن بی سیم براش فرستاده بود که قبل از این که من عکسشو بگیرم یونا به این روز انداخنش(عکس زیر) : 

چهار شنبه برای یونا این رخت آویز رو گرفتیم.

پنج شنبه هم تو خونمون چهارمین سال زیارت عاشورا رو نذر یونای قشنگ برگزار کردیم. جای همه شما خالی بود.برای همه دعا کردم.

یونا تو شیطنت سنگ تموم گذاشت شمع سبز گرفته بودم همون موقع تو خیابون شکستش.برگشتیم و دوباره خریدیم قبل از اومدن مهمانها شمع ها رو گذاشتم بازم شکستشون و بابا سعید مجبور شد بره و دوباره بخره.

یونا-رضوان خاتون-محمد- رزا بعد از مراسم :

این هم هنرهای آقا یونا در آذر ماه 88 مهد کودک هادی و هدی :

لوازم آرایشگاه رفتن یونا خان :

مامان این چند روزه تمام خونه رو اساسی تمیز و مرتب کرد.قربونش برم من که هر وقت میاد اینجا استراحت نداره.تمام زحمت زیارت عاشورا هم با خودش بود.من که نمیتونم زحمات و محبتهاش رو جبران کنم فقط برای خودش و بابای مهربونم از خدای مهربون سلامتی آرزو میکنم . مامان و بابای گلم امروز رفتن و یونا رو هم با خودشون بردن.یونا همیشه وقتی مامان اینا میان دوست داره با اونا بره و دفعه قبل اگه یادتون باشه تا پلیس راه رفت و طاقت نیاوردم و رفتیم با بابا سعید برش گردوندیم ولی این بار سعی کردم مقاومت کنم.از روزی که مامان اینا اومدن بهشون میگفت: نرید.دوست ندارم برید.خیلی خوشحال شدم که اومدید.و به من و بابا سعید میگفت که دوست داره باهاشون بره.الان که دارم این پست رو میذارم پسر قشنگم کنارم نیست و جاش همه جای خونه خالیه.خونمون ساکته و صدای قشنگش و صحبتای خوشمزه اش شنیده نمیشه.منم که همش در حال اشک ریختنم.بدون یونا نفس کشیدن هم سخته.عزیز دلم خیلی دوست دارم و با این که چند ساعت از رفتنت نگذشته دلم برات یه ذره شده بغل

خوشمزگیهای نفس مامان :

١)یونا به مامان عاطی : مامان عاطی نرید

مامان عاطی : خوب شما هم بیا با هم بریم

یونا : من نمیتونم بیام آخه من کلاس زبان دارم

٢)بابا سعید داشت میرفت بیرون برای خرید :

یونا : بذار من یادداشت بهت بدم که چی بگیری

 

و خودکار و کاغذ به دست مثلا مینوشت و میگفت : شوپ(سوپ)- پیاز- سیب زمینی نی(یونا به سیب زمینی میگه سیب زمینی نی)...

٣)عکسا رو روی میز گرد آباژور مرتب کردم و دیدم بهم ریخته. بازم مرتبش کردم و دیدم باز بهم ریخته : 

من : یونا مامان چرا میز رو بهم میریزی؟ 

یونا : من بهم نمیریزم و با عصبانیت : گفتم اینو نذار اینجا جلو عکس دایی علی است(قربونش برم خیلی هوای دایی علیشو داره) 

۴)داشت پشت تلفن با بابا جون صحبت میکرد:

 خاله نیلان :  با من صحبت میکنی ؟

یونا : نه

خاله نیلان : چرا؟

یونا : دخترا با دخترا پسرا با پسرا

۵)یونا: مامانی ماشینم رو که عوض کردم تو رو با خودم میبرم

من : میخوای چی بخری ؟

یونا : سامانتا. میخوام سامانتا بخرم .

من : باشه یعد من سوار میشم تند بریم

یونا : من که هنوز عوضش نکردم.من که هنوز سامانتا نخریدم.سامانتا تند میره.این پرایده .یواش میره

۶) وقتی گرفتارم و یونا ازم چیزی میخواد بهش میگم : به پدرت بگو

و یونا سر آب سرد کن داشت آب مبخورد بهش گفتم : مامانی یه لیوان آب هم برای من بیار

یونا : به پدرت بگو

٧)دستم به توری داغ خورد و سوخت و جاش مونده بود.

یونا : کاش دست من سوزیده بود

 پ.ن.١ : یه فیلم از یونا اضافه کردم دوست داشتید ببینید  قلب




موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed