یونای کسل+40 ماهگی یونا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ :: ٥:٥٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه یونا حالش بد بودومیگفت مامانی من کسلم.ناهار هم تومهد نخورده بود و تو خونه هم اشتها نداشت و همش میگفت دلم درد میکنه و حالش بهم میخورد.بعد از ظهر بردیمش دکتر کاوش و دکتر گفت: یا بستریش کنید یا یه آمپول بزنه وorsاستفاده کنه و یه شربت هم برای دل دردش نوشت که ما دومی رو انتخاب کردیم(نمیدونم چرا اینقدر از بیمارستان رفتن وحشت دارم) و یه برگه معرفی هم برامون نوشت که اگه نصفه شب حالش بد شد ببریمش بیمارستان.آمپولش رو زدیم و یونا با اون بیحالی شکلاتش رو هم از عمو دکتر گرفت و گفت بریم پارک.بردیمش پارک زیتون ولی حال بازی کردن نداشت و برگشیم.دکتر گفته بود یونا نباید غذا بخوره چون حالش بدتر میشه. و یونا میگفت گرسنمه غذا میخوام.زنگ زدم به دکتر  و گفت آب سوپ بهش بدید.وقتی یونا مریض میشه بیشتر احساس غربت و تنهایی میکنم اگه مامان اینا اینجا بودن چقدر خوب بود حالا اون موقع شب تا برسم خونه و تا برای یونا سوپ درست کنم بچه ام از گرسنگی هلاک شده مجبور شدیم براش از سوپر سوپ نیمه آماده بگیریم.به زور دو تا سه قاشق خورد.خلاصه شب ساعت یک یونا تب کرد و بابا سعید پاشویه اش کرد و یه کم که تبش پایین اومد رفت داروخانه براش استامینافن گرفت.استامینافن رو که بهش دادیم  تبش قطع شد.

صبح پنج شنبه من رفتم اداره.بازم خدا رو شکر که اداره بابا سعید پنج شنبه ها تعطیله. یونا صبح زود بیدار شد و گفت مامانی نرو اداره و برام میخوند : دوستت دارم یه عالمه دوستت دارم خیلی کمه.قربونت بره مامان لیلی که چقدر نفسیبغل

  تو مهدشون جشن شب یلدا داشتن و یونا دوست داشت بره.بابا سعید ساعت 9.30 بردش و خودش در مهد منتظرش موند و به خاله بهناز(مدیر داخلی مهد) گفت حال یونا خوب نیست و اگه بیحال بود بیارنش بیرون .یونا با این که حالش خوب نبود ولی خیلی بهش خوش گذشته بود و میگفت : آقای شعردار آقای بلارستانی  برامون شعر خوند و بچه ها همه رقص کردن ولی من رقص نکردم حال نداشتم بپرم همه بچه ها بپر بپر میکردن. منم دوست داشتم ولی نمیپریدم.مریض بودم.به همه هندونه دادن فقط به من ندادن.(احتمالا چون میدونستن یونا مریضه بهش هندوانه نداده بودن)

از قبلش برامون یادداشت گذاشته بودن که برای جشن شکلات بفرستیم و برای یونا یه جعبه شکلات فرستادیم.روز جشن به هر کدومشون یه لیوان خوشگل پر شکلات و آجیل و پاستیل دادن .حیف شد من اداره بودم و  نتونستم برای جشن برم ناراحت و از پسرکم عکس بگیرم. آخه فقط مامانا برای جشن اومده بودن و بابا سعید فقط تونسته همین یه عکس رو در مهد از یونا بگیره :  

ظهر بازم یونا بی اشتها بود وحال نداشت به دکترش زنگ زدم و وضعیتش رو گفتم گفت اشکال نداره نمیخواد بیاریدش مطب.شب هم  عمو سجاد و خاله افروز خونمون بودن که خیلی خوب بود و یونا دوست داشت موقع خواب هم بمونن پیشمون.مامان عاطی نازنین هم همش نگران یونا بود و از چهارشنبه تا الان خدا میدونه چند بار زنگ زده و میگه اگه حال یونا بده من بیام اهواز ولی من دلم نمیاد مزاحمش بشم.

ما شدیدا با خواب یونا مشکل داریم.مهد یونا جای خواب نداره و بچه ها رو خواب تحویل نمیگیره.مهد خیلی خوبیه و از همه چیزش راضی هستم فقط همین یه مشکل رو داره.آقا یونای ما هم که شبها دیر میخوابه هر روز صبح به استثنای ایام تعطیل (روزهای تعطیل یونا صبح زود بیداری میدهمتفکر)به زور از خواب بیدار میشه و میگه میخوام بخوابم.خوابم میاد.

 جمعه صبح زود یونا بیدار شد و گفت صبحونه میخوامدروغگو.صبحانه آماده کردم و یونا خان بعد از خوردن یه لقمه کوچولو نون پنیر گردو گفت سیر شدم از خود راضیو ناهار هم نخورد فقط بعد از ظهر گفت یه چیزی میخوام که با چنگال بخورم.براش میگو کباب کردم که خدا رو شکر چند تا دونه خورد. خواب هم که هیچ .بچه ام اگه بخوره و بخوابه وقت نمیکنه به پروژه های شیطنتش برسه.بیدار بود تا ساعت ده شب که بردمش تو اتاقش که لالا کنه خیال باطل  

مرحله اول : براش کتاب داستان خوندم و طبق معمول من فقط جمله اولش رو خوندم و یونا تا آخر داستان رو تعریف کرد و بعد لبخند شیطونی زدخنده و گفت : تمام شد حالا شیرشیر و لالا دروغگو

مرحله دوم : قصه های که از خودم درست کردم رو گفتم

مرحله سوم : کامپیوتر روشن کردم و قصه های تاتی گذاشتم

مرحله چهارم : داستان حسن کچل رو گذاشتم

مرحله پنجم : کلاه قرمزی

یونا رو سپردم به بابا سعید و رفتم  که ...

یونا گریه کنان و بابا سعیدعصبانی بعد از سپری کردن مراحل (پلنگ صورتی و ... )

آقا یونا به مرحله شیر شیر رسیده بود و تا لالا یهstep فاصله داشت ولی به خاطر وضعیتش بابا سعید میترسید بهش شیر بده.اینقدر بهش آب سیب و آب هویچ داده بودم که دلش رو زده بود و به اونا هم راضی نمیشد.ناچارا یه کم شیر رو به آب و نبات اضافه کردم و بهش دارم و نتیجه : 12 شب یونا خان بعد از سپری کردن مراحل فوق خوابش برد

امروز(شنبه) صبح هم اول هفته خوبی رو شروع کردیم دروغگو: صبح ناهار درست کردم و یونا رو به زور بیدار کردیم.گفت شیر.با ترس بهش شیر دادیم که بعد از خوردنش حالش بد شدناراحت.با کلی حرف و صحبت و ... لباسش رو پوشید(فقط یه بلوز نازک و راضی نشد کاپشن و کلاه تن کنه).ظهر که رفتم دنبالش برای اولین بار بود که اینقدر بیحال بود و تو بغلم خوابید.الان هم مثل یه عروسک قشنگ خوابه.مربیش گفت از صبح تا الان حالش بد نبوده.

خدای مهربان چقدر مادر بودن سخته.کاش من به جای یونا مریض بشم دیدن بیماری پسرکم برام خیلی سخته.

از هفته قبل کلاس زبان و ژیمناستیک یونا شروع شد:

کلمات و جملات یاد گرفته تو این هفته :

hello

good morning

 ?whats your name

 my names youna

نمونه هنرهای آبان ماه یونا در مهد :

این عکسا رو هم تو مهد از یونا گرفتن :

بازم خوشمزگیهای یونا :

1)یونا در حالی که رو تختش دراز کشیده بود : مامانی بچه خوب و مهربون کشیدم

منعصبانی : کجا کشیدی؟

یونا : هیج جا.هیج جا نکشیدم.با من عصبانیی ؟

من : نه میخواستم ببینم کجا کشیدی ؟

یونا : هیج جا نکشیدم

2) شلوار یونا بر اثر ورجه وورجه پاره شده بود و من یادم نبود میخواستم تنش کنم:

یونا : دودیزیش ؟

من : چی مامان سوال

یونا : دودیزیش ؟ پاره شده بود دودیزیش ؟

قربونش برم منظورش دوختیش بود .

3)داشتیم با یونا عکسای پست قبل رو میدیم به عکس الیسا که رسیدیم :

یونا : مامان میخوام بریم خونش.ببینش چه لاغر شده

قربونش برم مثل آدم بزرگا اظهار نظر میکنه .

4)یونا : مامان یه دوست دارم تو مهد کودکمون اسمش آرشه.آاااارش.داداشمه.مثل گلسا که داداشمه.خیلی کوچیکه.همش میگه اینو میخوام اونو  میخوام (با انگشتش هم نشون میده).کوچولوهه خیلی کوچولوهه تو شکم مامانشه.شکم مامانش سوراخ کرده میگه اینو میخوام اونو میخوام.  

5)اینا رو بابا سعید برای یونا گرفته :

بابا سعید به یونا : بابایی برات ماشین گرفتم.

یونا : میگما خوب اسمش چیه ؟ اسم ماشینم چیه ؟

بابا سعید : اسمش بنزه

یونا : نه ه ه اسمش بنز نیست.اسم ماشین بنزم میخوام پرشیا باشه.اسمش پرشیاست.

 

پ.ن.١ : یونای من ۴٠ ماهگی ات مبارک تشویق 

پ.ن.٢ : به نظر شما سن یونا برای شروع کلاس زبان مناسب است ؟

پ.ن.3 : دوستان گلم که اسمشون تو لینک های سمت راست نیست برام کامنت بذارن که اضافه کنم قلب 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed