عیدغدیر امسال - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ :: ٦:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سه شنبه برای یونا بلال درست کردم و دادم دستش بخوره و خودم شروع کردم به پوست گرفتن کدو و هنوز کدوی اولی رو پوست نگرفته بودم که صدای گریه یونا بلند شد و نگاه کردم دیدم خون داره از دستش جاری میشه.وروجک نمیدونم کی بلالش رو گذاشته بود و از کمد چاقو برداشته بود و یه کدو هم به دستش و به جای کدو انگشتش رو بریده بود سریع بغلش کردیم و رفتیم بیرون. تو ماشین خوابش برد. به دکتر جریان دستش رو گفتم خانم دکتر هم گفت من دست بچه ها رو بخیه نمیزنم ببریدش بیمارستان و دو تا پماد براش نوشت و گفت این پمادها رو بزنید و با چسب محکم ببندینش نمیخواد بخیه بزنید.خودم هم دلم نمیومد دستش رو بخیه کنم ولی الان پشیمون شدم و میترسم جاش بمونه. بریدگی پشت انگشت دست چپش  درست روی چروکهاست .

همونطور که تو پست قبل گفتم چهارشنبه خونه خاله سهیلا بودیم  که خیلی خوش گذشت.اینم آقا رضا و رزا خانم  و یونا خان :

پنج شنبه ظهر بابا سعید و یونا اومدن اداره دنبال من و سه تایی رفتیم یه ناهار مفصل خوردیم و از همون راه رفتیم پیش مامان عاطی اینا.(عکس زیر یونا توماشین موقع حرکت)

گزارش سفر :
جمعه رفتیم خونه خاله زری که مامان جون (مادربزرگ من)و بقیه خاله ها و دایی و زن دایی و ... هم اومدن اونجا و خیلی خوش گذشت.یونا و پارسا و پوریا(پسر دایی های دوقلوی من) هم حسابی بازی و شیطنت کردن.

یونا و الیسا خانم نی نی خاله نگار(خاله نگار دختر خاله من است) :

شنبه گرفتار خرید بودم.شب یونا  با بابا سعیدش رفت پارک و بعدش دایی علی براش پیتزا گرفت و بردش خونه دوستش(آقا امیر و خانمش افسانه جون) .یونا تو این سفر بیشتر طرف دایی علی میرفت و همه رو معترض کرده بود.

اینجا دایی علی دارد موهای یونا رو سشوار میزنه :

کاسکوی دوست دایی علی به خاطر یونا تو این چند روز مهمون خونه مامان عاطی بود.کاسکوی دوست داشتنی بود و خیلی قشنگ صحبت میکرد یا علی گفتنش هنوز تو گوشمه.

یکشنبه  صبح یونا رو بردیم دکتر آخه سرفه میکرد .قرار بود بعدش هاله جون و ارشیا گلی رو هم ببینیم که از بد شانسی ما بارون گرفت و قرارمون لغو شدناراحت.پسرکم تو هر سفرش باید یه سری هم به دکتر قاسمی بزنه.اینجا  روبه روی مطب است و این در قدیمی برام جالب بود از یونا عکس انداختم :


بعد از این که از مطب اومدیم بیرون از کنار دریا رد شدیم و یونا اصرار کرد که پیاده بشیم و با این که خیلی نگرانش بودیم که حالش بدتر نشه یه ربع ساعتی پیاده شدیم :

 

 


بعد یه سر به خاله سمی و فاطمه جون (زن عمو و دختر عموی یونا) زدیم .شب مامان برای شام  به خاطر عید سیدها

همه فامیل رو دعوت کرده بود. عدس پلو با گوشت و خوراک چینی و آش درست کرد.تا  هشت پیش مهمانها بودیم و بعدش رفتیم سبد گلی رو که برای عمو سهیل سفارش داده بودم(عکس زیر)

 

گرفتیم و رفتیم کنسرت عمو سهیل  که خیلی عالی بود و خوش گذشت.لباس یونا رو هم تنش کرده بودیم که ببریمش ولی موقع رفتن گریه کرد که من توپ میخوام.دایی علی گفت شما برید من میرم براش توپ میگیرم و میارمش.دایی علی و بابا جون (بابای گلم)رفتن براش توپ گرفتن ولی یونا  گفته بود میخوام برم خونه با پارسا پوریا توپ بازی کنم

یونا-پارسا-پوریا(عید غدیر 88)

و اینجوری شد که یونا با ما نیومد کنسرت و من و بابا سعید بعد از مدتها دوتایی رفتیم بیرون.البته جای پسرکم خیلی خالی بود.

 تو این سفر مامان اینا میگفتن یونا خیلی آروم شده و اصلا شیطنت نمیکنه اینم یه نمونه اشچشمک(انتقال مجسمه ها از کنار تلوزیون به پشت مبل) :

عیدی عید غدیر مامان عاطی و بابا جون به یونا :

یونا همش در حال اجرای کنسرت است .جالبه که آهنگ ها رو با یه بار گوش دادن حفظ میشه و بیشتر مواقع هم از خودش شعر میگه و میخونه .از هر چیزی به عنوان میکروفن استفاده میکنه حتی گوشت کوب خجالت.و همونجوری خوابش هم میبره :

تا حالا دو تا میکروفن براش گرفتم که هردو رو خراب کرده.دایی علی یه میکروفن داشت که دادش به یونا و یونا اینقدر آواز خوند که تمام مدت صداش گرفته بود.جالبه اینقدر قشنگ صداشو میکشه بغل

دوشنبه صبح  رفتیم بیرون که خرید کنم و از اون طرف یه سر به هاله جون مامان ارشیا گلی بزنم که بازم بارون  شدید شد به حدی که تمام خیابونها رو آب گرفت.زنگ زدیم پلیس راه ببینیم وضعیت راه اهواز  چطوره و ناهار رو خوردیم و به سرعت راه افتادیم. نمام راه رو بارون میومد و جاده دیده نمیشد ۵٠ کیلومتری اهواز هم راه بسته بود و مجبور شدیم بریم رامهرمز و از اون طرف بیاییم اهواز.خاله نیلان هم با ما اومد اهواز چون بابا سعید میخواست بره ماموریت و من و یونا تنها میشدیم.

سه شنبه تا پنج شنبه بابا سعید ماموریت بودناراحت .جمعه خاله نیلان رفتش که جاش خیلی خیلی خالیهناراحت.شنبه با یونا رفتیم عروسی همکارم که خیلی بهمون خوش گذشت.یکشنبه صبح یونا خوابش میومد و با ناراحتی رفت مهد.قربون پسرکم برم من که باید صبح زود بیدار شه.یونای من من رو ببخش

خوشمزگی های آقا یونا :
١)یونا : مامان وقتی تو رفتی اداره من اینجا بودم دلم برات تنگ شد. گریه کردم. تو هم دلت تنگ شد ؟گریه کردی ؟

٢)میخواستم زنگ بزنم برامون شام بیارن از میون جاهایی که اشتراک داریم یکیش ساندویچش بهتره و یکیش پیتزاش.
من : یونا مامان پیتزا میخوری یا ساندویچ ؟
یونا :
هم پیتزا هم ساندویچ
من : پسرم یکیشو بگو
یونا :
ساندویچ
من : من و خاله نیلان مغز و زبان میخوریم تو چی ؟
یونا :
منم مغز و زبان میخورم
زنگ زدم و موقع سفارش  در حالی که یونا هم جفتم ایستاده بود و صداش به گوش فروشنده میرسید گفتم : دو تا مغز و زبان سالاد ...(نوشابه تو خونه داشتیم)
 یونا : مامان بگو نوشابه هم بفرسته نوشابه خانواده 

 

آقای فروشنده : نوشابه خانواده نداریم
منخجالت : یه نوشابه لطفا.بچه ها دیگه چیزی نمیخوایید ؟
یونا :
چرا مامان بهش بگو یه همبر هم بفرسته.
من : یه همبرهیپنوتیزم هم لطفا اضافه کنید (و گفتم زود تمومش کنم که الان یونا خان یه لیست اضافه میکنه)

یونا : بهش بگو با چی میفرستی با موتور میفرستی یا با ماشین ؟
٣)یونا :
مامان پارسینا یادته.خونه مامان جون.نااازی پارسینا.مامان ببین این کی بود ؟ خونه مامان جون بود.دیدیم سر کامپیوتره و یه عکس از موقعی که خونه مامان جون ( پرستارش)بود باز کرده و عکس عرفان رو دیده.عرفان تقریبا تو یکسالگی یونا از خونه مامان جون رفت و یونا اسمشو فراموش کرده بود
من : این عرفانه عزیزم
یونا :
عرفان کجا رفته بود.خونه مامان جون نبود
من : رفته مهد کودک
یونا : مثل من که رفتم مهد کودک هادی و هدی ؟
من : آره مامان
یونا : چرا نرفته مهد کودک هادی هدی
من : آخه رفته یه مهد که نزدیک خونشون باشه
یونا : فرناز(خونه مامان جون با یونا همکلاس بود) هم رفته یه مهد که نزدیک
خونشونه
من : فرناز یه مهد رفته که نزدیک اداره مامانشه
یونا : میگما خوب به خاله مریم(مربی اش)
بگو مهد کودک هادی هدی بیاره کناره ادارتون

۴)هر داستانی که من یا بقیه برای یونا تعریف میکنیم آقا یونا اولش رو که میشنوه تا آخرش رو خودش تعریف میکنه.(شنل قرمزی-بزبز قندی-پینوکیو-حسن کچل و ... )و اینجوری است که به جای اینکه ما یونا رو بخوابونیم یونا ما رو خواب میکنه.
خونه مامان اینا یه عالمه کتاب از بچگی من و خاله آنی و خاله نیلان و دایی علی هست و هر سفر که میرم چند تایی رو برای یونا میارم.برام جالبه که کتابهایی رو که یه موقع خودم میخوندم یا برام میخوندن الان برای پسرم میخونم
رفته بودم کتابخونه برای خودم کتاب بگیرم  و اون کتابخونه کتاب بچه ها نبود و فقط یه قفسه کوچیک کتاب کودکان داشت که جالب هم نبودن.یونا خان هم دو تا کتاب برداشت و گفت : بازم میخوام انتخاب کنم
گفتم پسرم بریم رشد اونجا برات میگیرم اینجا کتاباش خوب نیست و یونا هم قبول کرد دروغگو
یه دختر کوچولویی بود کتاب پری دریایی که یونا برداشته بود دید و به من گفت : خاله این رو از کجا برداشتید ؟
نگاه کردم دیدم یه دونه بیشتر نبوده که یونا برداشته و بهش گفتم عزیزم فقط همین یکی بوده به عمو بگو برات بیاره.
یونا : فگد یکی برمیدارم بریم رشد برام یه عالمه بخر.خوب؟

کتاب عمو آبی رو برداشت و خواست پری دریایی رو بذاره سر جاش.

گفتم: باشه پسرم پس اگه پری دریایی  رو نمیخوای بده به این خانم کوچولو .

و یونا پری دریایی رو داد به اون. 
بعد از حساب کردن یونا رفت و پری دریایی اش رو از دختر کوچولو گرفت و گفت : اینم مال خودمه  و رفتم و پری دریایی رو هم حساب کردم و خواستیم بریم از کتابخونه بیرون گفت :
پس چرا کتابم رو مهر نکردن؟
فروشنده در حالی که خنده اش گرفته بود کتابهاش رو مهر کرد

۵)یونا: مامان

من : جانم

یونا : بمیرم برات

من : خدا نکنه پسرکم من بمیرم برای تو بغل

۶)تو ماشین یونا : آب

من : الان میرسیم خونه پسرم

یونا : ای خدای مهربان آآآآب  

٧)یونا : مامان وقتی تو بزرگ شدی خودم هم بزرگ شدم برات جت اسکی میخرم برای خودم هم میخرم

٨)یونا به خاله نیلان : برام ...میخری ؟(یادم نیست چی میخواست)
خاله نیلان : چشم تو جون بخواه خاله.جون میخوایی؟
یونا : نه .جون که خریدنی نیست.

٩)داشتیم میرفتیم عروسی یونا : ملینا هم میاد ؟

من : نه

یونا : چرا نمیاد؟

من : برای اینکه داداشش مریضه اونم میمونه پیش داداشش

یونا : داداشش کیه ؟

من : اسمش محمده

یونا : اسم داداشه من هم گلسا است

من : مامان گلسا اسم دختره.نمیشه اسم داداش گلسا باشه

یونا : چرا گلسا داداش منه(گلسا همکلاسی یونا تو مهد است)

 پ.ن.١ :   هاله جون(مامان ارشیا گلی) و تارای عزیزم (مامان امیر مهدی نازم)ممنونم از تماستون و شرمنده که فرصت نکردم ببینمتون انشالله سفر بعدی بغل

 

پ.ن.٢ :   یونا نفس مامان امروز ٣ سال و ٣ ماه و ٣ هفته و ٣ روزش است.قلب

پ.ن.٣ :   عکسای این پست اضافه شد.ممنونم خاله آنی جون که عکسا رو برام ایمیل زدی بغل 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed