دنیای قشنگ یونای من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ :: ٦:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

نفسم

نفس من امروز سه سال و سه ماه و سه روزه شد بغل

امروز اولین روزی بود که هوا  درست و حسابی سرد شد و زیاد لباس تن یونا کردم و انگار عادت نداشت. خواستیم از در خونه بریم بیرون کلاه و ژاکتش رو در آورد.

بابا سعید : یونا هوا سرده مریض میشی ببین بیرون چه سرده باد میاد...

یونا : میگما خوب بذار من بگم چرا بیرونش آوردم آخه تو نمیذاری من بگم چرا بیرونش آوردم.

من : خوب بگو پسرم چرا بیرونش آوردی؟

یونا : آخه برای اینکه تنگ بود  

یه روز بابا سعید و یونا تو پارکینگ بودن و آقای سرایدارمون به یونا یه شکلات قلبی داده بود و یونا طبق معمول که مرغ همسایه غازه و کیندر و کیت کت هایی که ما براش میگیریم رو نگاه هم نمیکنه گفته بود بازم میخوام و بابا سعید خیلی ناراحت شده بود .بعد از اون روز بابا سعید یه بسته مثل همون شکلاتی که بهش داده بودن براش گرفت که یونا حتی یه دونه اش هم نخورد  و خلاصه با یونا صحبت کردیم که به غیر از من و بابا سعید از کسی چیزی نخواد و نگیره و نتیجه :

امروزکه از اداره اومدیم  آقای سرایدار و خانمش  یونا رو صدا زدن و خواستن بهش شکلات بدهند یونا اومد و به من گفت : مامان میخوان بهم شکلات بدهند

من : بگو دست شما درد نکنه من باید برم ناهار بخورم

یونا رفت و شکلات(یه مدل دیگه بود قلبی نبود) به دست برگشت: مامان میگما خوب من از خاله شکلات گرفتم چون تو از این شکلاتا برام نگرفته بودی.حالا زود بازش کن بخورمش که بابا سعید نبینه

عمو راننده سرویسمون یه روز به یونا آدامس داد و یونا هر روز تا سوار ماشین میشه میگه :آدامس.مامان آدامس

یه بسته آدامس گذاشتم تو کیفش ولی بازم فایده نداره و ترجیح میده عمو بهش آدامس بده و بعد از نصیحت کردنش :

یونا با صدای بلند : آدامس و بعدش تو گوش من : مامان آدامس میخوام

که مثلا جلوی من وانمود کنه که آقای راننده صداشو نشنیده دروغگو

امروز  بعد از اداره  رفتم  دنبال یونا مهد کودک :

یونا : مامان ببخشید داشتم اسباب بازی ها رو جمع میکردم.

و من : بغلماچ

و تا من داشتم وسایلشو از مربیش میگرفتم از پله ها افتاد .ناراحتخدا رو شکر اتفاق خاصی نیوفتاد و یه کم گریه کرد و وقتی بهش گفتم شما قوی هستی ساکت شد.

براش یه ظرف پر میگو سوخاری و گوجه خیار شور دو تا تخم مرغ آب پز کیک پسته بادوم و رانی و شیر کاکاوو و میوه و لواشک گذاشته بودیم :

یونا : مامان چرا برام غذا کم گذاشته بودی من سیر نشدم

من : تعجب(آخه هر روز براش یه عالمه غذا و خوردنی میذاریم و تقریبا همه رو نخورده برمیگردونه)مامانی بابا برات زیاد گذاشته بود شاید غذات ریخته ؟

یونا : آره بابا برام 7 تا گذاشته بود زیاد گذاشته بود ولی دو تا بیشتر نبود

آخرش نفهمیدم غذای پسرکم چی شده.آخه همه ظرفهاش خالی بود فقط میوه اش رو برگردونده بود. متفکرامیدوارم که اشتهاش یه روزه این همه باز شده باشه.انشالله

 

یونا : مامان برام یه لواشک بزرگ بخر.خیلی بزرگ.یادته کوچیک که بودم میگفتم برام لواشک کوچیک بخر حالا که بزرگ شدم میگم لواشک بزرگ بخر.

براش لواشک گرفتم یکیشو گذاشت تو کیفم و گفت : این برا تو. ببر با خودت اداره بخورش.این یکی هم من میبرم برا صبحونه میخورم

من : پسرم صبحونه که کسی لواشک نمیخوره دلت درد میگیره بعد صبحونه بخور باشه ؟

یونا : نه به خاله مریم نگی ها میخوام صبحونه بخورمش

 

یونا در حالی که مثلا داره با تلفن صحبت میکنهبه من زنگ بزن : مامان کجایی ؟ میخوایی بیام دنبالت ؟فرودگاهی؟

من : آره مامان بیا دنبالم .با چی میایی؟

یونا : با موتورم با موتور خودم.

من : من از موتور میترسم بلد نیستم سوار بشم

یونا : نه نترس.من بلدم. بیا بشین پشت من .من تند میرم خیلی تند گاز میدم میریم 

و یه روز دیگه قرار شد با اسکوترش بیاد دنبالم.

یونا : دوستم هم هست اونم سوار میکنم

من : باشه.آقا کوچولو بیا سوار شو

یونا : نگو آقا کوچولو دوستم بزرگه مثل من که بزرگم

روز پنج شنبه رفتیم فروشگاه هدیه و یونا : مامان دیدی گفتم قورقوری تمام شده دیگه قورقوری ندارن

راست میگفت قورقوری تمام شده بود ولی آقا یونا هر نوع شامپویی که شکلش قشنگ بود برداشت راضیش کردم همه رو بذاره و فقط به این چند تا رضایت داد. آخه از کوچکی یونا تا الان من فقط شامپو lander و جانسون به موهاش میزنم و از این شامپوها براش استفاده نمیکنم.

وروجک اینقدر رفت تو چرخ و از چرخ بیرون اومد که یه شیشه آبلیمو هم شکست خجالتبعدش هم رفتیم نمایشگاه لوازم خانگی که میشه گفت هیچ چیزی ندیدیم به جز شیطنتهای آقا یونا.

یونا در نمایشگاه

یونا در حالی که دستاشو تکون تکون میده مثل آدم بزرگا : وااای واااای مامان بیا ببین امیر شهیاد چی کرده.رو دیوار پشت جاکفشی خط کشیده

بابا سعید : من خیلی از دستت ناراحتم  خیلی کار بدی کردی

یونا : من که نکردم امیرشهیاد کرده

بابا سعید : خوب تو نباید با امیر شهیاد دوست باشی

یونا بازم در حالی که دستشو تکون میده : من که باهاش دوست نیستم

من : من نمیدونم این امیر شهیاد تو خونه ما چیکار میکنه سوال

یونا : من که بهش گفتم برو درو باز کردم گفتم برو ولی نرفت

یونا : مامان امیر شهیاد داره اشک میاد

من : چی ؟

یونا : داره گریه میکنه اشک از چشش میاد

من : چرا؟

یونا : خوب باباش دعواش کرده

من : حتما کار بدی کرده

یونا : آره حتما کار بد کرده.میگما خدای مهربون بچه هایی که حرف بد میزنن اونایی که میگن خاک تو سر و اینا جایزه و میکروفن و این چیزا نمیده به اونایی که خوبن میگن عزیزه دلم خوشگلم و اینا فگد جایزه میده.

خاله مریم گفت برای یونا به خاطر اینکه پسر خوبی بوده جایزه بگیریم و ببریم مهد که خاله مریم از طرف خودش بهش بده و بابا سعید این لگو رو گرفت .

لگوش آسون نیست و یونا نمیتونه درستش کنه و من مجبورم درستش کنم از اداره  که میرسم باید بشینم و لگو بسازم .بابا سعید جان لطفا از این به بعد لگوهای آسون تری بگیرمژه

یونا : مامان خورشید از کجا به کجا میره ؟  

من : مامان خورشید راه نمیره همیشه یه حا ایستاده

یونا : راه میره .چرا.من خودم یه کارتونی دیدم خورشید راه میرفت.

 

 

یونا مرتب خوابهاشو برامون تعریف میکنه جالبه این فینگیلی ها هم خواب میبینن.  

یونا : مامان دیشب خواب دیدم خوب که یکی کنارمه بعد دیدم إه این که دوستمه خنده.دوستم بودمژه 

 و آقا یونا مرتب در حال اظهار نظر کردن و فکر کردن است :

ظهر یه نفر در آسانسور رو باز گذاشته بود و ما مجبور شدیم با پله بریم  بالاو یونا :

به نظر من در باز نیست فکر کنم آسانسور سوراخ شده یه نفر گربه ای چیزی افتاده توش دارن درش میارن. 

 خوشبختانه یونا یاد گرفته وقتی کار بدی میکنه و متوجه ناراحت شدن من میشه میگه : مامانی ببخشید دیگه کار بد نمیکنم

من : باشه بخشیدمت ولی دیگه نباید تکرار کنی.وقتی مامان و بابا میگن شما باید یه کاری رو انجام بدی شما چی میگی؟

یونا :  میگم چشم.مامان پس چرا هنوز ناراحتی؟

من : ناراحت نیستم

یونا : چرا مثل من که دارم میخندم نمیخندی

 و من : لبخند

صبحها که داریم میریم از خونه بیرون  یونا : باید یواش صحبت کنیم چون دوستای من خوابن بیدار میشن.نباید بلند صحبت کنیم  

یونا       : من به اسپایدرمن  گفتم لباسشو عوض کنه لباس سیاه بپوشه دوست دارم لباسش سیاه باشه اونم گفت باشه دیگه لباسمو عوض میکنم لباس سیاه میپوشم(قابل توجه سام ریمی کارگردان اسپایدر من)

 پ.ن.1 : لطفا اگه ساکن رشت یا نزدیک اون هستید برام کامنت بذارید لبخند.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed