یونای شیطون و بلا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

  یونا به بابا سعید : بابا میگم پیاز نداریم بیا بریم خوب من با دوچرخه میام تو هم پیاده باش بریم پیاز بخریم

بابا سعید به من : پیاز رو برای الان لازم داری ؟

من اصلا به یونا نگفته بودم پیازمون تمام شده ولی با اونایی که مونده بود غذا درست کرده بودم و جای پیازها خالی بود.وروجک به همه چیز حواسش هست حتی تمام شدن پیازها 


یونا لگو بازی میکرد و یه برج درست کرده بود : مامانی قشنگه ؟
من : آره پسرم خیلی قشنگه.
یونا : ب
رو به دوستات نشونش بده.میذارم کنار کیفت خوووب ببرش با خودت اداره به دوستات نشونش بده
د
وست نداشتم بهش دروغ گفته باشم.آخه من چطوری با یه لگوی برج نیم متری میرفتم اداره .گفتم : میخوای عکسشو ببرم؟
یونا : فرقی نمیکنه خودشو ببر ولی بعد بیارش چون میخوام باهاش چاپگرد درست کنم.
 

یونا: من یه خواهر دارم .خواهرم پسره اسمش پانیکیو است.یه خواهر دیگه هم دارم اسم اونم پانیکیو است ولی لاغرتره 

 یونا به سختی دستش رو صابون میزنه و من همیشه در این مورد مشکل داشتم و :
من : پسرم ببین دستات جوجو داره بیا با صابون و آب جوجو هاش رو ببریم که نره تو دهانت بعد خدایی نکرده مریض بشی
یونا : از خود راضی
یه روز دیگه : یونا ببین یه میکروب خطرناک اومده حتما باید دستامونو بشوریم که مریض نشیم
یونا :
آنفولانزای خوکی رو میگی ؟
من : آره پسرم.خاله مریم (مربی اش ) گفته؟ گفته دستاتون رو بشورین ؟
یونا : آره

و نتیجه : قهر
تا این که یه روز تو فروشگاه هدیه آقا قورقوری   رو دیدم و من به جای آقا قوقورقوری : سلام کوچولو ؟ خوبی ؟ بیا من رو بخر که دستاتو با من بشوری ؟ولی اول باید از مامان اجازه بگیری.
یونا : مامان برام میخری ؟
من : آره پسرم به شرطی که دستاتو با اون بشوری
و قورقوری رو گذاشتیم تو سبد خریدمون.یه کم جلوتر
آقا قورقوری : یونا اگه دستتو نشوری من برمیگردم هدیه پیش دوستام باید از بیرون که میایی دستاتو با من بشوری .باشه ؟
یونا قورقوری رو برداشت و گذاشت سرجاش
من : چرا مامانی ؟
یونا :
نمیخوامش
یه روز دیگه بازم فروشگاه هدیه (ما معمولا از این فروشگاه خرید میکنیم):
از کنار قورقوری ها رد شدیم و آقا قورقوری : سلاااام یونا چطوری ؟ چرا من رو نخریدی ؟
یونا :
الان میخرمت.
قورقوری : بابات اجازه میده ؟
یونا : بابا اجازه میدی مامان برام قورقوری رو بخره ؟
بابا سعید : آره پسرم
و قورقوری رو خریدیم و آوردیم خونه.و خداییش من روزی چند بار  سازنده اش رو دعا میکنم چون تقریبا 90 در صد مشکل دست شستن یونا با قورقوری حل شده.البته کم کم صدای من هم داره شبیه قورقوری میشه فکر کنم اگه به جای کار و رشته فعلی ام تو زمینه دوبله فعالیت کرده بودم تا الان کلی مشهور شده بودم اینقدر که جای عروسکا و قورقوری و سوسکه توی بازی و  غذای تزیین شده  و... صحبت میکنم صدا و لهجه خودم داره از یادم میره.
من هرروز باید چند تا سوژه پیدا کنم و جای قورقوری اجرا کنم تا آقا یونا دستاشو بشوره.
اون روز یونا در حال دست شستن :
قورقوری : کدوم مهد کودک میری ؟
یونا :
هادی هدی تو چی ؟
قورقوری : اه چه جالب منم میرم هادی هدی .تو کلاس کی هستی ؟
یونا :
خاله مریم
قورقوری : میدونی من تو کلاس کی هستم؟
یونا  در حالی که پشت خنده رفته  : تو  تو کلاس خانم خادمی(خانم خادم مدیرشون است و اصلا مربی نیست)
یه روز دیگه :
قورقوری : یونا عکس من رو تو اینترنت دیدی ؟ من وبلاگ دارم
یونا :
منم وبلاگ دارم عکسم هم توشه
و بعد از دست شستن این عکس قورقوری رو از google  پیدا کردم و براش save کردم.
  


یونا : مامان چرا عکس قورقوری اینجوریه؟( دهانش رو باز کردتعجب )

یه روز دیگه :

من : مامان اینقدر همه از قورقوری خوششون اومده که دوست دارن داشته باشن.محمد امین خاله نیلان ... همشون گفتم یونا برامون قورقوری بخره بفرسته

یونا : آخه دیگه قورقوری نداره آخریشو من خریدم تمام شده دروغگو

و یونا پشت تلفن به مامان عاطی : میگما خوب به خاله نیلان بگو قورقوری تمام شده من همه جا رفتم دیگه قورقوری ندارن

من : خوب قورقوری خودت رو بده به خاله نیلان

یونا : نه مال خودمه نمیشه بدمش پس من دستمو با چی بشورم

بقیه اش بماند دیگه خسته شدید لبخند

روز پنج شنبه یونا گفت دوست داره بره پارک زیتون. ما تقریبا تا سه سالگی  یونا زیتون  زندگی میکردیم و با اینکه پارک خیلی بزرگی نیست ولی یونا این پارک رو خیلی دوست داره .شاید برای اینه که اولین سرسره بازی و تاب بازی زندگیش اونجا بوده

و اولین چرخ و فلک بازی یونا: ( قبلا فقط نگاه میکرد و میترسید سوار شه و به چرخ و فلک میگفت چرت و پلنگ)

موقع چرخیدن موفق نشدم ازش عکس بگیرم اینقدر قشنگ از ته دل میخندید که من و بابا سعید با دیدنش کلی انرژی گرفتیم و ذوق کردیم.این چرخ و فلکه من رو یاد فیلم های قدیمی میندازه نمیدونم عمو چرخ و فلکی از کجا پیداش کرده

 

سرفه و آبریزش بینی یونا یه موقع هایی از روز میاد سراغش و با دارو هم خوب نمیشه. یکشنبه تصمیم گرفتیم بازم بریم زیتون پیش عمو دکتر کاوش

یونا : اول که رفتیم پیش عمو دکتر شما بگید بیزحمت به بچمون یه شکلات بده بعد من شکلاتمو باز میکنم میخورم بعد شما بگید آقای دکتر این بچه ما مریضه خوبش کن

همون طور که خودمون هم حدس میزدیم عمو دکتر گفت حساسیت است و عکسی هم که از قبل از لوزه هاش گرفته بودیم نشونش دادیم و خدا رو شکر لوزه اش هم مشکلی نداشت

و یونا زیتون بیاد و پارک نره.و خلاصه بعد از خوردن شام یونا کلی  توپارک بازی کرد و چرخ و فلک سوار شد

 

این تفنگه هم بابا سعید براش گرفته که مثل سایر اسباب بازیهاش فقط نیم ساعت تحویل گرفته شد .

یونا زیاد به اسباب بازی علاقه نداره و فقط دوست داره بخره ولی با اسباب بازی هاش بازی نمیکنه و ترجیح میده خودش رو با بازیهای کامپیوتری اونم در کنار بابا سعید یا مامان لیلی و یا وسایل خونه سرگرم کنه( مثلا جارو برقی خونه صندلی ها و ...) و این هم عاقبت کول دیسک  یونا خان

 


 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed