سفر کوتاه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام    .من و یونا سه شنبه بعد از ظهر(هفته قبل) رفتیم پیش مامان عاطی اینا.سفر خیلی خوبی بود و به هر دوتایی ما خیلی خوش گذشت.سه شنبه که رسیدیم خاله زیبا و هاله گلی(خاله و دختر خاله من)مثل همیشه که به من و یونا محبت دارن خونه مامان اینا مونده بودن تا ما برسیم و تا آخر شب پیشمون بودن.بعد هم هومن پسر خاله ام اومد دنبالشون و قبل از رفتن برای یونا لواشک گرفت .

خاله هاله : یونا کی برات لواشک گرفت؟

یونا : کامران هومن

چهارشنبه صبح رفتیم خونه خاله زری و الیسا خانم رو از خواب بیدار کردیم و کلی باهاش بازی کردیم.یونا همش بغلش میکردبغل و میبوسیدشماچ و وقتی من الیسا رو بغل میکردم اصلا ناراحت نمیشد. .قربون پسرم برم من که از بچگی حسادت تو وجودش نبود.

آقا یونا و الیسا خانم

بعد از خونه خاله زری از لب دریا رد شدیم و یونا اصرار کرد که ببریمش آب بازی.هوا گرم بود و همه تو آب بودن ولی از ترس سرماخوردنش نگران بودم که بره تو آب . پیاده شدیم که شن بازی کنه ولی مگه میشه یونا آب ببینه و نره تو آب.خلاصه  حسابی آب بازی و شن بازی و قایق سواری کرد  و نتیجه اش این بود که سرما خوردناراحت.لب دریا دست بچه ها سطل بازی دید و دلش خواست و خاله آنی  موقع برگشتن تمام شهر رو گشت تا یه مغازه پیدا کرد که باز باشه و براش گرفت   .پسرکم خیلی دوست داشت با سطلش لب دریا بازی کنه ولی به خاطر مریضی اش دیگه نبردمش دریا. برناممون این بود که جمعه برگردیم اهواز ولی به علت سرماخوردن یونا یکشنبه برگشتیم.آخه برمیگشتیم بازم باید مرخصی میگرفتم چون مهد کودک یونای سرماخورده رو قبول نمیکرد.

صبح پنج شنبه رفتیم پیش پارسا و پوریا(پسر دایی های دوقلوی من) و برای سه تاییشون سه تا ست( جامدادی –مداد-مدادتراش-پاک کن)گرفتم(عکس 1).

یونا اول خجالت میکشید و ساکت نشسته بود(عکس 6)ولی خیلی زود خودمونی شد و شروع کردبا بچه ها به خندیدن و شیطنت و بپر بپر(عکس 7) و تو عکس 8 و9هم دارن میگو سوخاری میخورن :

پارسا پوریا بعد از ظهر باید میرفتن مدرسه و چون ورزش داشتن لباس ورزشی هاشون رو تن کردن :

یونا خیلی از تیپ ورزشی پارسا و پوریا خوشش اومده بود و با چشمای گرد شده نگاشون میکرد و از اون جا که دایی من مربی فوتبال است و از بچگی به فوتبال علاقه داشته پسر هاش کلکسیون لباس ورزشی داشتن و لباساشون رو آوردن به یونا نشون دادن و گفتن هر کدوم رو دوست داری بردار و یونا هم به سرعت لباس beckham رو که مشکی ( رنگ مورد علاقه یونا جدیدا مشکی شده) بود برداشت .قربونش برم ببینید چه جوری لباسه رو بغل کرده(عکس سمت چپ زیر).و بعد لباس beckham رو پوشید(عکس سمت راست زیر) :

و با پارسا و پوریا راهی مدرسشون(سعادت) شد.وارد کلاس که شد بچه ها گفتن beckham اومد :

تو خونه هم یونا راضی نمیشد لباسbeckham رو بیرون بیاره و چون کثیفش کرده بود خودش رفت انداختش تو ماشین و به مامان عاطی  گفت ماشین رو بزنه وتا خشک شدن لباس همش سراغش رو میگرفت.

وروجک ما قمقمه اش رو که تازه براش خریده بودم تو مهد کودک زد زمین و گیره بندش شکست و در نتیجه قمقمه اش بی بند شد.رفتم براش قمقمه بگیرم گفت مثل پارسا پوریا قمقمه فوتبالی میخوام براش گرفتم (عکس 3) و یواشکی قمقمه (عکس 2) رو هم براش گرفتم .آخه بردن بطری مثل پارسا و پوریا برای یونا یه کم سخته.(عکس ٣ و ٢ چهارمین عکس از بالاست)

جریان به همینجا ختم نشد و وقتی رفتم جورابان براش جوراب بگیرم یه جوراب با نقش توپ دید و بر داشت.پسرم حسابی جو گیر شده.اون یکی هم به سلیقه خودش است فقط خاکستریه به انتخاب خاله نیلان است.

پنج شنبه بعد از ظهر هم با لباس beckham رفتیم خونه خاله فریده و اونجا با محمد امین(پسر خاله من) تا تونستن شیطنت کردن و همه وسایل اتاق محمد امین(اسباب بازی ها +پتو+بالش +...) رو آوردن وسط پذیرایی(عکس10 و12).بعد هم نجوا (دختر خاله ام) معلمشون شد و سرگرمشون کرد(عکس 11) :

شنبه خونه عمو سهیل اینا یونا با فاطمه گلی (دختر عموش) بازی کرد وبا گیتار عمو سهیل برامون هنر نمایی کرد عمو سهیلش هم یه عالمه سی دی کارتن بهش داد :

این چند روز مامان جون(مادر بزرگم) خونه مامان اینا بود و سوژه یونا واکر مامان جون بود همش دستش بود و میچرخید و شک دارم مامان جون دیگه بتونه با اون واکر راه بره.

متاسفانه نتونستم لباسbeckham سایز یونا پیدا کنم و براش لباس lampard  گرفتم که مشکی باشه .فوتبالیست کوچولوی من :

 

خاله آنی سفر قبل کتاب گاوه چی میگه؟(از انتشارات خانه ادبیات) رو برای یونا گرفته بود و یونا پشت تلفن به خاله آنی گفته بود بقیه حیواناتش رو هم براش بگیره.و خاله آنی این سفر کتاب نی نی تپلی در مزرعه رو برای یونا گرفت که خیلی جالبه و یونا دوستش داره و صدای وسایل نقلیه و حیوانات و ... رو میشه با فشار عکسش شنید(عکس 4).عکس 5 هم کادوی مامان عاطی است(یه قورباغه بزرگ و یه نی نی کوچولو).

این تاپ خوشگل هم کادو خاله نیلان است  و اینم هدیه بابا جون 

عکس سمت چپ زیر( عروسک خانم گاوه)هدیه محمد امین به یونا است و یونا هم بهش یه عروسک باب اسفنجی( تو عکس ١٢ زیر پای یونا دیده میشهنیشخند )و یه جوراب(شبیه جوراب ماشینی خودش تو عکسهای بالا)  کادو داد .

وقتی داشتم برای یونا جوراب میگرفتم گفت: مامان اینم انتخاب کردم برای محمد امین بغل

عکس سمت راست زیرهدیه فاطمه جون(دختر عموی یونا) است و یونا هم به فاطمه یه عروسک  نی نی شبیه عکس 5 ولی با لباس صورتی و کتاب پیشی چی میگه؟(از انتشارات خانه ادبیات) هدیه داد.

چرخی که توعکس زیر عکس   ١۴میبینید خیلی قدیمی است و چرخ خاله جان مامان عاطی است که  خدا رحمتش کنه و مامان عاطی به یادگار نگهش داشته.آقا یونای ما هم که قدیم و جدید نمیشناسه از روزی که ما رسیدیم جعبه چرخ رو(تو عکس پشت سر یونااست ) ول نمیکرد و میخواست بیاردش بیرون ولی نمیتونست.مامان عاطی براش بیرون آورد و دیدیم بله پسر ما وارد تر از این حرفاست.خیلی  قشنگ سعی میکنه نخ تو سوزن چرخ کنه و پارچه میذاره زیر سوزن ودسته چرخ رو میچرخونه و ... . ازش پرسیدیم این کارها رو از کی یاد گرفته گفت مامان جون(پرستارش).پسر هم پسرهای قدیم :

عکس ١٣ (بالا): یونا و ماهی تازه که مامان عاطی برامون یه پلو ماهی خوشمزه ( جای همگی خالی) با اون درست کرد.

عکس زیر یونا داره به پیشی غذا میده :

بابای گلم هر شب میرفت و سفارش پیتزا و همبرگر یونا رو میگرفت.امیدوارم یونای من شیطنتهاش و زحمتهایی رو که به مامان عاطی اینا داده فراموش نکنه .

یونا کنارمه و از این سه تا اسمایلی خوشش اومده میگه بذار.بعد از انتخاب سومی گفت :اینم بذار دیگه کامل میشه  



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed