رنگارنگ - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان مهربون و گل خودم .اول از همه یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم خجالت.فکر کنم بیشتر مامانای گل از گرفتاریهای من با خبرن.برای همینه که فرصت نمیکنم به شما سر بزنم و به کامنتای پر محبتتون تو وبلاگای خودتون جواب بدم .انشالله که بتونم در اولین فرصت بیام پیشتون

قبل از رفتنمون به تهران با چند تا از همکارهای اداره ام رفتیم منزل یکی از خانم های همکارم که بازنشسته شده بود.مامان ملینا (مامان ملینا همکار من است و  یونا و ملینا  قبل از اینکه یونا بره مهد هر دو پیش مامان جون بودن و  یا بهتر بگم پرستارشون یکی بود) و ملینا اومدن دنبال من و یونا و با هم رفتیم.یوناو ملینا از دیدن هم خیلی خوشحال شدن ولی ...

وقتی رسیدیم منزل همکارم قیافه یونا خیلی عجیب شده بود.آروم نشسته بود و اشک تو چشماش جمع شده بود.و اصلا دوست نداشت ملینا بیاد طرفش

 برام عجیب بود آخه یونا زیاد خجالتی نیست و زود تو جمع خودمونی میشه نگران شدم گفتم شاید تب داره دستم رو  روی پیشونی اش گذاشتم دیدم  سرد است.پرسیدم گرسنه ای ؟ جواب نمیداد.تشنه ای ؟ جواب نمیداد.آخرش رفتم تو اشپزخونه براش غذا بیارم گفتم شاید گرسنه باشه ولی خجالت میکشه بگه که صدای گریه اش بلند شد.برگشتم پیشش دیدم ملینا خانم شیطون یه گاز اساسی گذاشته روی دستش.بیچاره مامان ملینا هم خیلی ناراحت شد.غذای یونا رو بهش دادم و یونا با دختر خانم های مهربون همکارم رفت تو اتاق کامپیوتر بازی کرد.

آقا یونا تو اتاق خاله های مهربون

موقع برگشتن هرکاری کردم یونا نمیرفت پشت ماشین پیش ملینا بشینه و رسیدیم خونه لباسشو که عوض کردم دیدم بالای دستش هم جای گاز است گفتم مامانی این دیگه چیه ؟گفت ملینا گاز گرفته.متوجه شدم که ساکت و غمگین بودن یونا از گاز اولی بوده و با دومی بغضش ترکیده.گفتم مامانی آخه چرا به من نگفتی؟گفت اخه اگه بهت میگفتم خاله ها میفهمیدن.مامانی میگما خوب ملینا گبلنا خونه مامان جون گاز نمیگرفت.فقط فرناز گازم میگرفت .الهی قربون تو پسر صبور و قوی ام بشم من . اینم ملینا خانم :

ملینا خانم

در ادامه پست قبل بگم که من و یونا رسیدیم تهران رفتیم پیش خاله فخری و هنوز سلام و احوال پرسیمون تمام نشده بود که بوی قرمه سبزی به مشام آقا یونا رسید و گفت : گرسنمه

و من خجالت: شما که الان تو هواپیما غذا خوردی

یونا : دوباره میخواااام

خاله فخری هم که هنوز قرمه سبزیش آماده نبود براش میوه گذاشت که بخوره.(عکس زیر)البته خواست بهش تخم مرغ بده من گفتم بد اشتها میشه و نمیتونه ناهار بخوره.

از شیطنتهاش خونه خاله فخری نگم بهتره خجالتولی شیرین زبونیاش باعث شده با خاله فخری حسابی دوست بشن .نمیدونم چه شباهتی بین آمنه جون و نگار دختر خاله من دیده بود (به نظر من اصلا شبیه هم نیستن) که همش به آمنه جون میگفت : شما خاله نگاری یا خاله آمنه ؟

آمنه جون :  من خاله آمنه هستم

یونا : پس چرا شکل خاله نگاری

و وقتی آمنه جون من رو صدا میزد یونا میگفت : مامانی دوستت کارت داره

هم موقع رفتن و هم موقع برگشتنمون (عکس 4) چمدون رو از من گرفت و گفت : مامانی بده به من خسته میشی و به خاله فخری هم میگفت وسایلت رو بده من بگیرم خسته میشی.باورم نمیشه پسرم مرد شده .(عکس ٣) و بقیه عکسای زیر یونا خونه خاله فخری است :

 

راستی اینم بگم که یونا اگه شب خوب بخوابه و صبح سرحال از خواب بیدار شه بدون گریه میره مهد کودک تشویق

اینم اولین کار هنری یونا تو مهد کودک :

کاردستی با خرده پاستیل :

کاردستی با استفاده از پارچه(گاو) 

رنگ آمیزی :

آخر هفته قبل خاله آنی و مامان عاطی و بابا جون سه روز اومدن پیشمون و با این که کم بود ولی خیلی خوب بود.یه سر هم رفتیم آبادان که خیلی خوش گذشت.موقعی که میخواستن برن یونا  گریه کرد که میخواد با اونا بره من و بابا سعید هم نمیدونستیم چیکار کنیم و آخرش راضی شدیم که یونا بره .همینطور که اشک میریختم لباساشو براش مرتب کردم و از زیر قرآن ردش کردم .اصلا طاقت دوریشو نداشتم.وقتی رفتن من و بابا سعید هم پشت سرشون رفتیم چهار شیر بودیم که زنگ زدن و گفتن چیکار میکنید و کجایید ؟ سعید گفت بگم بایستن یونا رو ببینیم گفتم نه اصلا نمیتونستم ازش خداحافظی کنم.گریه ام قطع نمیشد.برگشتیم خونه اتاقشو که دیدم به هق هق افتادم و سعید زنگ زد بهشون گفت کجایید؟گفتن پلیس راه.گفت بایستید ما اومدیم .با سرعت رفتیم پلیس راه دیدیم یونا خان رو سقف ماشینه و خاله آنی داره تند و تند ازش عکس میگیره.تا ما رو دید گفت بابایی ی ی  و پرید تو بغلمون و گفت با هم بریم خونه مامان عاطی اینا.باشه؟ تو راه خوابش برد و اومدیم خونه خوابوندمش بعد که بیدار شد تمام خونه رو دنبال مامان اینا گشت و با بغض گفت دوست دارم پیش خاله آنی باشم.کاش میشد مامان اینا همیشه پیش ما بودن.اینم کادویی که مامان اینا براش آوردن :

 

چند تا شیرین زبونی از آقا یونا :

١) یونا میخواست بره حمام  :شربت آبلیمو میخوام

من : شما برو حمام من الان برات درست میکنم میارم

یونا : اگه دخترت هم شربت خواست براش درست میکنی ؟

من : دخترم! ؟تعجبمن که دختر ندارم شما هم دخترمنی هم پسرمنی بغل

٢) یونا : آب کجاست ؟

من : آب ؟

یونا خیلی جدی : آب که میخورید ؟

مثلا میخواست مثل مهمان باشه که جای آب خوردن رو بلد نیست.

٣) روز تعطیل بابا سعید خیلی گرفتار بود و یونا صبح زود بیدار شد :

بابا سعید : بابایی یه کم دیگه نمیخوابی ؟

یونا : متاسفانه خوابم نمیاد

۴) داشتم با یونا  magicball2 بازی میکردم :

من : پسرم ببین لاک پشت نباید بخوریم چون سرعتمون رو کم میکنه.فلاشهای ->  <-  هم نباید بخوریم چون کوچولو میشیم فقط فلشهای<--> رو میخوریم که بزرگ بشیم.

و اینجوری شد که آقا یونا با دقت نگاه میکرد که من چی میخورم و چی نمیخورم و اگه یه فلاش <--> میخوردم یا لاک پشت و ->  <-  رو نمیخوردم ناراحت و عصبانی میشد و میگفت : کوچیکش کن. دوست دارم کوچیک بشیم بزرگ باشیمو نخور.لاک پشته رو بخور نمیخوام سرعتمون زیاد باشه

و من :  متفکر

۵) یونا داشت شیطنت میکرد تذکرش دادم :

یونا : شوخی میکنی یا جدی میگی ؟

۶) وقتی موبایلم گم شد :

یونا : مامان برات هفت تا موبایل میخرم که اگه افتاد تو فاضلاب(جوی آب رو هم فاضلاب کرد خنده) موبایل داشته باشی.

٧ ) مامان اینا تو راه بودن و موبایلشون آنتن نمیداد و یونا میخواست با اونا صحبت کنه :

من : نمیگیره مامانی

یونا : حتما موبایلشون مثل تو افتاده تو فاضلاب(نمیدونم این فاضلاب از کجا افتاده تو دهان یونا متفکر)

٨) یونا : بریم سی دی پازل تاتی بازی کنیم ؟

من : پازل تو کدوم سی دی یه ؟

یونا : تو همون سی دی که با خواهرت برام خریدی ( موقع خرید این سی دی با خاله نیلان بودیم و خاله نیلان براش گرفت.باهوش مامان بغل)

و بازم یونای من در مجله شهرزاد  : ( عکسای  اردیبهشت و شهریور رو تو پستای قبل گذاشتم)

١) مجله شماره 7 شهرزاد-اردیبهشت ٨٨    در صفحه 41 (وبلاگ)

٢) مجله شماره ١١ شهرزاد-شهریور ٨٨    در صفحه ۶۴ (مسافر کوچولو) 

٣)مجله شماره١2 شهرزاد-مهرماه ٨٨   در صفحه 17(شهرزاد در وبلاگهای شما)

عکس هوچهر نازم هم (بالای عکس یونا) دیده میشه بغل 

و

قلب ١٨ آبان سالگرد ازدواج بابا سعید و مامان لیلی(با تاخیر) مبارک قلب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed