نظر سنجی + یونا و مامان جون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برگزاری دومین دوره نظر سنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان فارسی

 پرشین وبلاگ برای دومین سال پیاپی نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان فارسی را برگزار می کند .

در این دوره نظرسنجی در بین بانوان وبلاگ نویس صورت می گیرد و علاوه بر وبلاگ های بانوان ، برای ارج نهادن به فرهنگ وبلاگ نویسی در خانواده توسط مادران ، در بخش ویژه وبلاگهای مادرانی که برای فرزندانشان می نویسند رده بندی انجام خواهد شد .

این نظر سنجی از ١٨ مهربه مدت یک هفته برگزار خواهد شد و نتایج آن در ایام مبارک میلاد امام رضا (ع) ، طی مراسمی با حضور وبلاگ نویسان برتر ، اعلام میگردد .

برای شرکت در این نظر سنجی می توانید از لینک زیر استفاده کنید :

http://persianweblog.ir/topblogs/topblogs.aspx

مامان جون (پرستار  یونا )فسنجون خیلی دوست داره و یونا تا اسم فسنجون میاد یاد مامان جون میوفته.از وقتی یونا میره مهد فسنجون درست نکردم و گفتم یه موقع درست کنم که بتونم برای مامان جون هم ببرم تا جمعه که درست کردم و یه ظرف براش جدا کردم ولی تا آخره شب هر چی زنگ زدم خونشون گوشی برنمیداشتن.شماره موبایلش رو هم نداشتم.خلاصه کلی اس ام اس و زنگ به این و اون زدم ولی متاسفانه نتونستم شماره موبایلشو پیدا کنم یونا هم کلی دلش شکست و غصه خورد و دوست داشت مامان جون رو ببینه .

شنبه صبح یونا بعد از تقریبا دو هفته با گریه راهی مهد کودک شد.و کادوی خاله مریم هم تاثیری نداشت.ظهر که رفتم دنبالش  با ذوق پرید تو بغلم.برای روز کودک هم بهشون یه مسواک جایزه داده بودن.(عکس سمت چپ زیر) 

 به مامان جون زنگ زدم و برای شب قرار گذاشتم.(جمعه رفته بودن سفر یه روزه) و  شب سه تایی ( من و یونا و بابا سعید) رفتیم خونشون.یونا خیلی خوشحال بود و واقعا تو اون خونه احساس امنیت میکرد.هر چقدر مامان جون از مهد کودکش ازش پرسید جواب نداد و مامان جون بهش گفت شما دیگه بزرگ شدی باید بری مهد و نباید گریه کنی .بعد هم رختخوابهای یونا رو که اونجا بود بهمون داد که بیاریم خونه.تا رسیدیم خونه یونا گفت میخوام روی اینا بخوابم.گفتم باید بشورمشون و کاری کرد که ١٢:٣٠ شب ماشین لباسشویی رو زدم و میگفت من رو مبل دراز میکشم تو هم ویکتوریا نگاه کن تا رختخوابای من خشک بشه روشون بخوابم.و برای اینکه وقتش بگذره شروع کرد به نقاشی کشیدن.نقاشی(عکس سمت راست بالا) میکشه و میگه : این گردیه باید توی اون رو رنگ بزنیم و وقتی از خط میزنه بیرون با پاک کن پاکش میکنه. 

پیکاسوی من

واقعا زندگی هر روزش یه خاطره است.سه سال یونا پیش مامان جون بود و اون کوچه و اون خونه برای من  پر از خاطره است.و حتما برای یونا هم همینطوره که اینقدر برای رفتن به اونجا و خوابیدن روی رختخوابهاش بیتابی میکنه.

من و یونا از صمیم قلب مامان جون مهربون رو دوست داریم و محبتهاش رو فراموش نمیکنیم. ولی دیگه یونا بزرگ شده و باید وارد یه محیط بزرگتر بشه.پسرکم برات آرزوی موفقیت میکنم.

یونا و مامان جون :

یونا و مامان جون

وقتی از یونا میپرسم چرا داری میری مهد گریه میکنی میگه آخه خیلی دوست دارم.

قربونت برم من قند عسل مامان .عاشقتم به خدا. نفسمیبغل 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed