فرشته مهربون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

بیرون خونه منتظرهمنتظر بابا سعید بودیم که بریم بیرون و یونا هم داشت دوچرخه سواری میکرد.آقا یونا دختر کوچولوی آپارتمان روبه رومون رو که سرشو از نرده های حیاط بیرون آورده بود دید و...

یونا : اسمت چیه ؟

دختر کوچولو : خجالت

یونا : اسمت؟اسمت چیه ؟مثلا من اسمم یونا است اسم تو چیه ؟

دختر کوچولو : فاطمه

یونا : غذا خوردی ؟

فاطمه : آله خودم(آره خوردم)

یونا : چی خوردی ؟ غذا چی میخوری ؟ سیب زمینی نی خورشی چیزی مثلا

دختر کوچولو : لبخند

یونا با دوچرخه رفت یه دور بزنه و برگرده

فاطمه : داداشی داداشی بیا

یونا : الان میام خوب.صبر کن اومدم

بابا سعید اومد و رفتیم طرف ماشین و بابا سعید داشت دوچرخه یونا رو تو ماشین میگذاشت و یونا : فاطمه فاطمه برو تو

و از اون شب به به بعد هر وقت از خونه میریم بیرون یونا تو آپارتمان رو به رو دنبال فاطمه میگرده خجالت

وروجک من

یونا از کلمات لااقل- متاسفانه-به خاطر- فرقی نمیکنه-هرچی تو بگی... خیلی با مزه تو جملاتش استفاده میکنهبغل. قربونش برم من که مثل آدم بزرگا صحبت میکنه.

١)یونا : لااقل برام شیر درست میکردی

٢)داشتیم میرفتیم بیرون :

یونا : پارک هم میریم ؟

من : نه پسرم دیشب پارک بودیم

یونا : هر چی تو بگی.بریم پارک

٣)من : یونا مامان پوره میخوری یا چایی بسکوییت ؟

یونا : فرقی نمیکنه . پوره

 

یونا نقطه بازی کردن رو چند هفته است که یاد گرفته.البته من کاری میکنم که یونا برنده بشه تشویق

بابا سعید سی دی قصه های تاتی2 و آوای تاتی1 رو برای یونا گرفت.قبلا قصه های تاتی 1 و نقاشی تاتی 2 و لوح صدای تاتی رو داشت.یونا نرم افزارهای تاتی رو خیلی دوست داره.

فرشته مهربون مدتهاست تو خونه ما و با ما زندگی میکنه :

من : یونا خبر داری فرشته مهربون از طرف خدا برای رضا و رزا چون بچه های خوبی بودن  جایزه آورده؟جایزشون رو گذاشته زیر بالششون و صبح که بلند شدن خیلی خوشحال شدن.

یونا : منم پسر خوبی هستم

من : اگه خوب باشی حتما برای شما هم میاره

تا اینکه وقتی برای سرماخوردگیش بردیمش دکتر کاوش یونا و بابا سعید رفتن برای خرید داروها و من هم رفتم طناب(تو مهد کودک دارن و یونا خوشش اومده بود) و مداد رنگ و دفتر نفاشی و قیچی ( قیچی اش رو هم خراب کرده بود) براش گرفتم و تو کیفم قایم کردم که طناب رو از طرف فرشته مهربون بدمش و بقیه رو هم بدهم به خاله مریم(مربی مهد کودکش) بهش بده تا شاید صبحها گریه نکنه و راحت بره مهد.

اینا رو  امروز صبح  کادو گرفتم و یواشکی دادم به خاله مریم :

وقتی رسیدم پیششون گفتم : یونا فرشته مهربون رو دیدم خیلی ازت راضی بود گفت یونا امروز خیلی پسر خوبی بوده و بهش بگو امشب جایزشو میارم براش.مامان یادت باشه فردا صبح حتما زیر بالشت رو نگاه کنی.

یونا : چی برام میاره ؟

من : نمیدونم مامانی به من چیزی نگفت

یونا : میگما خوب بهش میگفتی برام میکروفون بیاره من میکروفون ندارم میکروفونمو امیر شهیاد تق شکسته

من : پسرم من که نمیتونم به فرشته مهربون بگم چی بیاره

یونا : میکروفون دلم خواسته

و نتیجه اینکه رفتیم و میکروفون براش خریدیم.کلکسیون اسپایدر منش هم کامل شد(کیسه بکس-اسکوتر-عروسک وکیف اسپایدر من رو قبلا داشت)

یونا : اینو فرشته مهربون خریده ؟

من : نه پسرم اینو من و بابا سعید خریدیم

بعد رفتیم اسنک بخوریم یه پسر کوچولو تو مغازه بود که یه ماشین تو یه پلاستیک دستش بود

یونا : نی نی چی داره؟

من : مثل شما که پسر خوبی بودی نی نی هم پسر خوبی بوده براش ماشین خریدن

یونا : چرا میکروفون من تو این پلاستیکا نیست

من : آخه میکروفون شما بزرگه تو این پلاستیکا جا نمیشه

فردا صبحش وقتی یونای قشنگم تو خواب ناز بود,

جایزه فرشته مهربون(عکسA) رو کادو گرفتم(عکسB) و تو پلاستیکی شبیه پلاستیک پسر کوچولو گذاشتم(عکسC) و گذاشتمش زیر بالشش(عکسD) .

میتونید قیافه خندان و خوشحال پسرکم روموقع بیدار شدن و دیدن هدیه فرشته مهربون تجسم کنید چون ازش عکس ندارم و چند دقیقه بعد از دیدن هدیه فرشته مهربون  یونا به بابا سعید : میگما خوب به فرشته مهربون بگو این دفعه برام ماکروفر پسرونه بیاره.صورتی نباشه پسرونه باشه

و اینم عکس میکروفون بعد از چند روز :

میکروفون بیچاره

من : پام خواب رفتهناراحت

یونا : من هم که خوابیده بودم پام خواب دیده.پای تو خواب چی دیده ؟

آقا یونا هنوز هم عادتش رو که برای فرار از خواب تقاضای خوردنی میکنه از دست نداده.کار درست اینه که به خواسته اش عمل نکنم تا دیگه تکرار نکنه ولی دلم نمیاد و نگرانم که نکنه واقعا گرسنه باشه :

بعد از شام و مسواک خاموشی دادیم و خوابیدیم از طرفی بوی کوکوی واحد کناری تمام خونه رو گرفته بود.

یونا با صدای آروم : مامان مامان دلم کوکو خواسته

من : پسرم شما که الان شام خوردی

یونا : کوکو دلم خواسته

بلند شدم و سیب زمینی و پیاز پوست گرفتم و ریختم تو غذا ساز و رفتم سر یخچال که تخم مرغ اضافه کنم که دیدم ای داد بیداد تخم مرغ نداریم. البته این ازبد شانسی یونا بود چون به ندرت پیش میاد تخم مرغ تو یخچال نداشته باشیم.

من : مامانی تخم مرغمون تمام شده

یونا : میخوااام

راضی اش کردم به جای کوکو شینیسل بخوره و براش سرخ کردم . گرسنه نبودنش مثل همیشه ثابت شد و دوباره خاموشی و خواب و یونا : مامان مامان شیر و زحمت شیر رو بابا سعید کشید.

یونا با یه لبخند خوشگل از خواب بیدار شد و گفت : چاپگرد میخوام (فارسی را پاس بداریم)

من و بابا سعید : چی ؟!

یونا : چاپگرد میخوام که نقاشی یامو که رنگ میکنم با کامپیوتر برم رو چاپگرد چاپ کنم(وروجک  از سی دی نقاشی تاتی یاد گرفته )

و  فرداش پشت تلفن به مامان عاطی سفارش خرید چاپگرد رو داده.

از مهد کودک که اومده بود ازش پرسیدم یونا تو مهد دوست پیدا کردی؟ اسم دوستات چیه؟

یونا : ایلیا-علی اصغر-باز مانکن

نمیدونم چرا یونا اینقدر علاقه داره نی نیbaby2 بشه . وقتی نی نی میشه مثل نی نی ها صحبت میکنه . رفتم مهد دنبالش گفت : سیام ما ما نی من نی نی ام نمیتونم لاه بلم و دو تا کف دستش رو میزد زمین یعنی داره میوفته و نمیتونه راه بره.

من : پسرم شما اگه بزرگ هم باشی من دوستت دارم نمیخواد نی نی بشی

من و بابا سعید فکر میکردیم چون ملینا و پارسینا ( دوستای یونا وقتی پیش مامان جون پرستارش بود) کوچولو هستن یونا هم اینجوری میکنه ولی الان تقریبا دو ماهه که پیش اونا نیست.

یه روز هم رضا و رزا و خاله سهیلا جون اومدن پیشمون ویونا با بچه ها حسابی بازی کرد. 

من : پسرم تو مهد کودک هر کسی غذای خودش رو میخوره مثلا یه نی نی نمیگه من میخوام غذای یکی دیگرو بخورم

یونا : نه ه ه ه زشته که 

من : خجالت

میخواستم براش سی دی داستان بذارم که مثلا بخوابه بین چند تا داستان  بالاخره گفت حسن کچل رو بذار و اون قسمت داستان که گرگ میخواست به حسن حمله کنه یونا خودش رو تو بغل من جمع کرد و همش در اتاقش رو نگاه میکرد.

من : چیه مامانی ؟ 

یونا : این ور و اون ور نگاه میکردم که گرگی چیزی نیاد 

من : گرگ از آدما میترسه نمیاد اینجا  

یونا :  گرگ فقط از حسن کچل نمیترسه ؟ 

داشتیم با یونا سریال نگاه میکردیم و برای اینکه بذاره ببینم و طبق معمول از پای تلوزیون بلندم نکنه براش توضیح میدادم یه قسمتش که ساکت شدم گفت :  نفسم چی میگه ؟

 

 روز کودک رو با تاخیر به همه کودکان پاک و معصوم تبریک میگم.

یونا رو روز کودک بردیم پارک :

نفس من 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed