رفتن خاله نیلان +تولد رضوان خاتون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

روز چهارشنبه ٢هفته قبل جشن مهد کودک یونا بود که با خاله نیلان رفت و متاسفانه اینقدر تو اداره سرم شلوغ بودکه نتونستم برم ولی خیلی غصه خوردمناراحت.از بعد از جشن, آقا یونا ترک تحصیل کرده و یه هفته موند خونه پیش خاله نیلانش و حسابی کیف کرد برای خودش.خاله نیلان جمعه صبح رفتش ناراحتو یونا خان شنبه با گریهگریه رفت مهد کودک و ظهر که رفتم دنبالش گفتن یونا سرما خورده و از فردا تا وقتی که کاملا خوب نشده نیاد مهد. و من و بابا سعید موندیم که چیکار کنیم متفکر

تو اداره هم که اینقدر سرم شلوغه که فرصت سر خاروندن ندارم چه برسد به اینکه مرخصی بگیرم.خواستم ببرمش خونه مامان جون (پرستار قبلی اش)بابا سعید قبول نکرد و گفت بره اونجا دیگه مهد بردنش سخت میشه.

آن هفته که خاله نیلان اینجا بود خیلی خوب بود. صبح با خیال راحت میرفتم اداره و  یونا راحت تا  هر ساعتی دوست داشت میخوابید و بعد از ظهرها هم نگران غذای فردا نبودم چون خاله نیلان زحمتش رو میکشید و توی اون هفته یونا رو چند بار  پارک بردیم .(همیشه پارک میبریمش ولی باید کلی برنامه ریزی و زمان بندی کنیم). خاله نیلان هر شب میگفت یونا رو ببریم پارک و دوست داشت تا وقتی پیش یوناست حسابی به یونا خوش بگذره.اینم یونا در شهربازی پاداد.

حاله نیلان جون به خاطر همه چیز ممنون بغل

جمعه تولد رضوان خاتون نااااز و مامانی بود که من و یونا هم دعوت بودیم.خیلی خوش گذشت.مامان رضوان جون با اینکه نی نی توی راه داشت ولی خیلی زحمت کشیده بود . محمد طلا و مامان گلش و موژان کوچولو و مامان مریم مهربونش هم دعوت بودن.با مامانای وبلاگی معلومه دیگه یه عاااالمه خوش میگذره.جای همتون رو خالی کردیم بغل

مامان رضوان جون به همه بچه ها سی دی کادو داد.سی دی یونا علیمردان در شهر شیاطین بود.دستشون دردنکنه قلب

بریم سراغ  عکسای تولد(بقیه عکسای تولد رو میتونید تو وبلاگ محمد طلا و موژان جون ببینید.مامان رضوان هنوز عکسا رو نگذاشته)

رضوان خاتون عسلی :

 

محمد طلا و موژان کوچولو

عکس H : عکس دسته جمعی

عکس I : آقا یونا هدیه ناقابلی رو که برای رضوان جون برده بودیم نمیگذاشت کنار بقیه هدیه ها و دودستی گرفته بودش میگفت مال خودمه خجالت

عکس J : کیک خوردن دسته جمعی

 

عکس سمت راست : یونای چسبیده به هدیه اش

عکس سمت چپ : یونادر حال بازی با اسب رضوان خاتون

 

بریم سراغ پروژهای آقا یونا که هر روز با تعداد بیشتری افتتاح میشه و با سرعت و حداقل زمان پایان کار میگیره و تحویل میده .لطفا چند تا عکس ازنمونه های کوچک اون رو ببینید (پروژه های بزرگتر در حد کنترل و صبوری مامان لیلی نیست که بتونه عکس بگیره )

عکس D  : میز توالت با مداد رنگ آمیزی شده

عکس E  : میوه های مصنوعی رو اپن آشپزخونه بود یونا میوه ها رو پرتاب میکرد یا گاز میزد و قابها رو که تو عکس G پشت سر یونا است از دیوار در میاورد و پرتشون میکرد.در نتیجه گذاشتیمشون بالای فریزر که دست فلفل خان بهش نرسه

عکس  F  : اینم پمپ بادی یونا است که با قیچی به این روز انداختتش

عکس A : دستمال های خونه ما همیشه اینجوری هستن متفکر

عکس B : یونا و دوست جدیدش آسمان (همسایه طبقه بالاییمون) تو پارکینگ خونمون

عکس C : یونا و رنگ انگشتی (پروژه به اینجا ختم نشده و رنگ به کیف مامان لیلی و صندلی و ... هم رسیده) 

 یونا خوابش میادو تا خاموشی ندهم نمیخوابه. راستی ما دوباره BABY TV رو داریم تشویق.تا بعد بای بای 

پ.ن.١ : کارت کانال BABY TV رو با دانگل باز کردیم.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed