یونا به مهد کودک هادی و هدی میرود - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته با این که تعطیلی زیاد بود ولی هفته خوبی نبود. از پنج شنبه یا بهتر بگم چهارشنبه بعد از ظهر مریض بودم  ولی دلم نیومد تعطیلی پسرکم رو خراب کنم  و پنج شنبه یونا رو بردیم پارک زیتون و براش یه مقدار خرید  هم کردیم اسباب بازی ومسواک هم گرفتیم.شما هم با مسواکهای وروجکاتون مشکل دارید ؟ یونا تا حالا خدا میدونه چند تا مسواک عوض کرده آخه همه رو میندازه رو زمین و من میندازمش دور و یه جدید براش میگیرم.اگه هم دستش ندم اصلا مسواک نمیزنه.اینم عکس گل پسرم و وسایلش :(آشپزباشی رو خودش انتخاب کرد باتری میخوره و نیمرو درست میکنه)

 

 

جمعه یه خانم اومده بود کارهای خونه رو انجام بده .یونا که از خواب بیدار شد : کیه ؟ کی اومده؟

من : خاله است

یونا : اسمش چیه؟فکر کردم مامان عاطیه.دوست داشتم مامان عاطی باشهناراحت

و خاله بیچاره رو کلافه کرد.هر کاری انجام میداد یونا هم میخواست همون کار رو انجام بده.

یونا :

من میخوام تی بکشم

 

یونا : من میخوام تمیز کنم(شیشه شو و پارچه رو ازش میگرفت و خاله مجبور بود بره یکی دیگه بیاره .من هم که حال نداشتم زیاد با یونا خان بحث کنم و صد البته بحث کردن با ایشون فایده ای هم نداشت)

یونا : من جاروبرقی میکشم وجارو برقی رو از خاله میگرفت.

 

زنگ تفریحش هم  رفت سر کامپیوتر و تو عکسا حلوا دید : مامان دلم حلوا خواسته

مامان لیلی بیحال: باشه بذار از مامان عاطی بپرسم یاد بگیرم برات درست میکنم

یونا : چرا از این خاله نمیپرسی چطوری درست میکنن.

و خاله به جای کارهای خونه شروع کرد به شله زرد درست کردن برای آقا یونا

 

موقعی که داشت میرفت خونشون :

یونا : میخوای بری؟الان میخوای بری؟

یونا : نرو خونتون دوست ندارم بری.

خاله :دیگه باید برم پیش بچه هام

یونا : اسمشون چی بود ؟ محمد و چی ؟

خاله : محمد و شکیبا

یونا : بیان اینجا من باهاشون بازی کنم

بعد از رفتنش : خاله رو دوست داشتم قلب

ما هرروز آقا یونا رو با گریه میبردیم مهد و به این علت و چند تا علت دیگه تصمیم گرفتیم مهدش رو عوض کنیم و روز شنبه که من به خاطرمریضی ام  نتونستم برم اداره ساعت 10 بردمش مهدکودک هادی و هدی که هم خودم اونجا رو ببینم و هم یونا  ببینه  .(اینم استراحت مامان لیلی مریض)

از برخوردشون بدم نیومد و روش خوبی هم داشتن. میگفتن روز اول پدر یا مادر باید پیش بچه بمونن و کم کم تنهاش بذارن. خاله مریم(مربی اش) خیلی با یونا مهربون بود وحوصله داشت براش رنگ انگشتی آورد و با هم نقاشی کشیدن.پازل بازی کردن و ...

اینم یونا و مهد جدیدش هادی و هدی :

 

 

این نقاشی رو هم اونجا کشید و میگه آنیت کشیدم.اسم نقاشیم آنیتهتعجب

 

 

 

برگشتیم خونه ازش پرسیدم مامان این مهده بهتره یا مهد قبلی ؟

یونا : هیچ مهدی

شنبه شب حالم بهتر بود و ساعت 11 شب رفتیم پارک ساحلی  و یونا حسابی بازی کرد.

یکشنبه که عید فطر و تولد عمه سحر یونا بود .عید فطر رو با تاخیر بهتون تبریک میگم و عمه سحر نازنین تولدت مبارک

ظهر عید یونا بیحال شد و گریه میکرد  . ناهار هم نخورد و زیر دلش رو نشون میداد و میگفت درد میکنه.تعطیل بود و هیچ متخصصی هم مطبش باز نبود.با نگرانی بردیمش بیمارستان شرکت و دکتر شربت دی سیکلومین بهش دادو گفت اگه دردش ادامه پیدا کرد باید آزمایش بده. ما یه هفته قبلش برای مهد کودکش آزمایش کامل داده بودیم و مشکلی نداشت.خلاصه شربت رو که دادیمش خوابید و خدا رو شکر سرحال از خواب بیدار شد.شام دعوت پدر عمو سجاد بودیم و رفتیم باشگاه شرکت . (خاله افروز و خانواده عمو سجاد همگی بودن).خیلی خوش گذشت و بعد از چند روز مریضی دلمون باز شد.بعد هم رفتیم جشن عید فطر که از طرف شرکت برگزار شده بود ومجید اخشایی هم برنامه اجرا کرد.آقا یونا هم کلی رقص کرد برامون.چقدر وقتی پسرکم سالم و سلامت است خوبه. خدا یا شکرت

تو سالن بودیم و یونا داشت نی نی یا رو نگاه میکرد :

یونا : اینم یه نی نی دیگه.این نی نی یه کیه؟

من : نی نی یه مامان.من نمیدونم کیه

یونا : اینو میگم.این نی نی یه رو میگم

من : نمیدونم مامانی یه نی نی نااازه دیگه است

یونا : این نی نی یه هستی یه دیگه

من : هستی ؟

نگاه کردم دیدم راست میگه هستی بود با خاله هاله و عمو علی.

قربون بچه با دقتم برم من.

دوشنبه هم خوزستان تعطیل بود و من و بابا سعید همش در گیر کارهای عقب مونده بودیم.(مثلا چند روز تعطیل بودیم ...) 

امروز صبح یونا رو بردیم مهد.خداروشکر گریه نکرد و با خاله مریم مشغول شد ولی خیلی هم با اشتیاق ازمون جدا نشد و سرحال نبود.مدیر مهدشون گفت چون دومین روزشه تا آخر وقت نمونه مهد بهتره و گفت حداکثر تا دوازده و نیم  بریم دنبالش.

خاله نیلان امروز میاد و یونا خیلی خیلی خوشحال است.خاله نیلان امروز پروژه اش رو تحویل داد و از فردا کلاساش دوباره شروع میشه  ولی به خاطر دیدن  یونا داره میاد.ممنونم خاله مهربون.

خلاصه ای از پروژه های این هفته یونا خان :

خرابی هارد بابا سعید به خاطر پرتابش از بلندی توسط یونا خان

انداختن سنجاق توی درایور و خرابی رایتر(به همت بابا سعید درست شد)

شکستن پایه صندلی و ...

 

و اینم چند تا از شیرین زبونی های یونای من :

یونا لیز خورد و افتاد زمین  :

من : دیدی پسرم مواظب نیستی بدو بدو میکنی افتادی

یونا :  شیطون گفت لیز بخور که بابات دعوات کنه

یونا ظرف کشکشها رو خالی کرده بود تو زباله ...

من : کی این کار رو کرده ؟ یونا شما این کار رو کردی ؟

یونا : من نکردم

من : بابا سعید شما ریختی ؟

بابا سعید : منم نریختم

من : باشه فقط حواستون باشه هر کسی این کاررو کرده و میگه من نکردم مثل پینوکیو دماغش دراز میشه

یونا : بعد دماغش دراز میمونه ؟

من : نه بعد فرشته مهربون باید بیاد کمش کنه .نی نی  باید کارهای خوب انجام بده بعد فرشته مهربون به  دارکوب  میگه دماغش رو نوک بزنه تا دماغش کوتاه بشه

یونا : دردش میگیره؟

من : آره.چون دروغ گفتن کار بدی است.باید تنبیه بشه

یونا : مامانی ببخشید من ریختم.حواسم نبود.شوخی کردم

من : چون راستشو گفتی اشکال نداره ولی دیگه تکرار نکن باشه ؟

یونا : باشه دیگه تکرار نمیکنم

نمیدونم جریان چی بود که ازش پرسیدم نمیدونم کی به اسپایدر من گفته ؟

یونا :  خوب من بهش گفتم مثل هر روز و همیییشه

یونا این عکسه رو گذاشته بود بک گراند کامپیوتر :

من : اینو از کجا آاوردی ؟

یونا : با هم save کردیم دیگه.یادته ؟

راستش یادم نبود ولی گفتم : آره آره

یونا : مامان ببین چرا ناراحته این اردکه؟نگاش کن ببین چگد ناراحته.

من : فکر کنم مامانشو اذیت کرده مامانش هم از پیشش رفته برای همین ناراحته

یونا به اردک : ناراحت نباش الان مامانتو برات save میکنیم

یونا به من : مامان بیا مامانشو براش پیدا کنیم saveش کنیم.مامانش شکل خودش باشه

با خودم گفتم ای داد بی داد حالا از کجا بگردم و مامان اردکه  رو با همین شکل پیدا کنم.

من : شاید مامانش شکل خودش نباشه مثلا من و تو شکل هم هستیم ؟

یونا : شکل همیم دیگه تو گرمز پوشیدی من هم گرمز پوشیدم

یونا خیلی  بامزه مثلا انگلیسی صحبت میکنه مخصوصا پشت کامپیوتر : اینو میزنیم اکستانتانت میشه بعد اینتر میزنین کانشانس میزنیم ...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed