دردل مادرانه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام و صد سلام به همه شما دوستان گلم

این آقا یونای ما  دو تا شخصیت خیلی متفاوت داره.یه شخصیتش یه پسر مودب شیرین زبون باهوش و فوق العاده دوست داشتنی استبغل و یه شخصیت دیگه اش یه پسرک شیطون و وروجک و غیر قابل کنترل است.شخصیت دومش معمولا موقع خواب و خستگی و برای فرار از خواب میاد سراغش اینم یه نمونه اش :

ماجراهای من و یونا بعد از برگشتن از اداره :

کنار در ورودی مهد یه صندلی کوچولو هست که  یونا هر روز مینشینه روی اون و با دل راحت و ریلکس کفشش رو میپوشه و اصلا هم حاضر نیست کمک من رو بپذیره و هر روز هم میگه : میگما خوب. اینو گذاشتن اینجا بچه ها بشینن روش کفشاشونو پا کنن.مدل جدیده

من : باشه پسرم شما هم بپوش تا بریم.

تو حیاط مهد : میخوام الاکلنگ و این چیزا بازی کنم.

من : پسرم انشالله فردا الان باید بریم

من : فقط یه خرده بازی میکنم

من : نه مامان سرویس منتظرمونه

تو کوچه یونا بدون استثنا جهت مخالف میره و من : یونا مامان از این طرف

تو ماشین :

یونا : این کیه؟

من : عموهه

یونا : کدوم عموهه؟

من : عمو که هر روز ما رو میرسونه

یونا : چرا عمو یه شکل دیگه بود گبلنا (قبلنا)

من : چه شکلی بود مامان ؟

یونا : سبیل داشت

من : نه پسرم حتما خواب دیدی

یونا : آره خواب دیدم راستی.برادرش بود

وروجک همه چیزا رو ضبط میکنه یه روز به جای عمو رانندمون برادرش اومده بود.

من : یه روز عمو کار داشت برادرش اومد

یا یه روز دیگه : میخوام برم جلو پیش عمو بشینم.

من : باشه مامان فقط نباید عمو رو اذیت کنی

میره جلو و یه ثانیه بعد : نه میخوام بیام عگب(عقب)

من : باشه مامان

یه روز هم در ماشین رو در حال حرکت باز کرد و خوب بود رو پای من نشسته بودد و سریع در رو گرفتم ناراحت

در خونه موقع پیاده شدن  یادش میاد شیشه پنجره رو بکشه پایین:

من : مامان کولر ماشین روشنه و ...

در پارکینگ خونه :

 یونا خیلی آروم و با سرک کشیدن به این ور و اون ور و بالاخره با گفتن : یونا مامان بیا دیگه خیلی گرمه وارد آسانسور میشه

در خونه : در رو که وا میکنم مثل شهاب تند و سریع با کفش میره تو باید کلی بدو بدو کنم تا بالاخره کفشاش رو در بیاره .(بعضی وقتا این مورد حذف میشه و خودش کفششو در میاره بعد میاد تو) 

من هر روز بعد از اینکه یونا رو از مهد میارم خونه دست و پاشو میشورم و لباسشو عوض میکنم و این کار روزانه هر روز کلی با مشقت و صرف انرژی همراه است و آقا یونا به سختی و با گریه راضی به شستن دست و پا میشه.نوع گفتار هر جوری باشه نتیجه یکی است :

یک)با مهربونی :پسر نازم الان میاد با هم میریم دست و پامونو میشوریم.

دو)با جدیت: یونا مامان بریم دست و پاتو بشور

سه)با تهدید : دست و پا نشوریم میکروب ها میمونن تو دستت و بعدشم خدایی نکرده مریض میشی باید بریم آقای دکتر

چهار)با بی اعتنایی : مهم نیست نشور من میرم تمیز و مرتب میشم به شما هم کاری ندارم

پنج)با نمایش و سرگرمی  : جای عروسکاش صحبت میکنم و با نمایش و ...

موقع شستن دست و پا هم کلی شیطنت و بازیگوشی میکنه شیر آب رو باز و بسته میکنه و به همه جا آب میپاشه و ...این مرحله هم با صرف کلی انرژی  همراه است و من باید به زور دست و پاشو بشورم.بعد از شستن دست و پا مرحله پوشاندن لباس است که باز فرقی نداره من لباس رو انتخاب کنم یا یونا انتخاب کنه و نوع گفتار یک دو سه چهار یا پنج باشه .نتیجه : به زورلباس یونا رو تنش میکنم

موقع خوردن غذا میرسه.یونا تومهد غذاشو مثلا میخوره و ظرف غذایش رو خالی میاره و من امیدوارم پسرم اشتهاش باز شده باشه که وقتی میاد خونه بازم گرسنه است و من باید n بار بگم یونا مامان بیا غذا و n+1بار قاشق رو با دستم ببرم به طرف دهانش تا غذاشو تمام کنه.سیر که شد میگه بریم بازی. مامان لیلی که نه خسته است ونه گرسنه.

یونا : مامان ناراحتی ؟

من : نه مامان فقط خسته ام

و باید نوع قیافه ام رو عوض کنم و شاد و سرحال و لبخند زنان برم بازی.

داشتم بادمجونها رو میشستم احساس کردم دیشب بیشتر بودن زیر لب به خودم گفتم : بادمجونا بیشتر نبود ؟!

یونا : چی ؟ چی گفتی ؟ به من گفتی جون ؟ من پسر خوبی ام؟

مرحله بعد نقاشی... بعدش بازی با کامپیوتر و شیطنت و بریز و به پاش و بالاخره  یه جفت چشم خواب آلود :

من : پسرم خوابت میاد؟

یونا : نه خوابم نمیاد فقط حال ندارم

من : پسرم بخوابه تا بابا سعید که بیاد خوشحال بشه بعد از ظهر سرحال بریم پارک

یونا : باشه برام کافینت(منظورش کافی میت است)  درست میکنی؟نیدو    نه.همون که زرده سرش هم گرمزه.بعد من رو تختم میخوابم و عمو پورنگ گوش میدم تو هم بشین کاراتو کن.

من : باشه و به سرعت و دور از چشمش براش نیدو درست کردم

یونا : کافینته ؟ یا نیدو

من : کافی میته عزیزم همون که دوست داری

یه کم خورد و گفت : آره خیلی خوشمزه است خیلی از اینا خوشم میاد.نیدو اصلا خوشمزه نیست

عمو پورنگ هم براش گذاشتم و شیرش رو که خورد : دیگه خوابم نمیاد فگد یه کم خوابم میومد

من : یعنی الان خوابیدی بیدار شدی ؟

یونا : الان دیگه بیدار شدم

و من :  متفکر

پسرم من یه کم با کامپیوتر کار دارم انجام میدم بعد شما کار کن باشه؟

یونا : نه من زیاد کار دارم.

پس سی دی قصه های تاتی میذارم شما رو تختت بخواب و نگاه کن.

سی دی در حال اتمام است و به جای چشمای یونا چشمای مامان لیلی روی هم میاد  

اگه من کامپیوتر رو روشن کنم و یونا از راه برسه :

یونا : من کامپیوتر رو روشن کردم نه تو .الان میخواستم کار کنم.

داشتیم با یونا بازی میکردیم :

یونا با صدای کلفت کرده : صدااا میاد

من : صدای کیه ؟

یونا : من آقا گرگه هستم

من : شما که گرگ نیستی یونایی

یونا : من نفستم

من : بغل

داشتم ماکارونی درست میکردم که سر آشپز یونا خان سر رسید:

یونا : داری چی درست میکنی؟

من : ماکارونی

یونا : میگما خوب من از این ماکارونی ها نمیخواستم اصلا از اینا خوشم نمیاد از اون ماکارونی ها که دیشب(یونا به گذشته و قبلا میگه دیشب) بابا سعید درست کرد خوشم میاد.

منظورش ماکارونی فوری  بود.

من : مامان این که من درست میکنم هم خیلی خوشمزه است حالا امتحان کن.

یونا: نه دوست ندارم همونا مثل بابایی ریخت تو ظرف خاکستری درستش کرد داد به من بخورم داغ بود بعد که سرد شد خوردمش همونا میخوام

نتیجه : براش درست کردم  ولی نخورد

من : پس چرا نخوردی؟

یونا : خوردم دستت درد نکنه سیر شدم دروغگو

داشتیم اتاقشو مرتب میکردم:

یونا : مامانی یادته مامان عاطی اینا اینجا بودن اسباب بازی یام از بالا افتاد پایین؟یادته؟خوب شد نیوفتاد رو سرمون نچ نچ نچ

من : آره مامان خدا رحم کرد

یونا : آره خدا رحم کرد

یونا جدیدا  farmfrenzy2 بازی  میکنه و مرتب پیشی میخره و وقتی خرسا میان با دو میاد سراغ من یا بابا سعیدش که خرسا رو زندان کنیم.و وقتی خرسا حیواناتش رو میخورن از تو چشماش معلومه ناراحت میشه ولی میگه : اشکال نداره اشکال نداره دوباره میخریم.

اینقدر با مزه کیک و اسنک  درست میکنه و قشنگ بازی میکنه .

داشتم در قوطی باز میکردم :

یونا : بده من باز کنم

من : پسرم ببین باز نمیشه باید بریم برقیشو بخریم

یونا : من میتونم بازش کنم.تو نمیتونی چون گوی(قوی) نیستی.من گوی ام گوی شدم چون غذا خوردم گوی شدم .

ما خمیر بازی آقا یونا رو هفتگی میخریم چون تا بسته به خونه میرسه همه رو باز میکنه و همه رنگا رو قاطی میکنه و بعدش تکه های خمیر رو زیر دست و پا پیدا میکنیم یا به کف پامون میچسبه یا به وسایل خونه.همه رو  میریزیم دور و تصمیم میگیریم دیگه براش نخریم.ولی باز هم تو مغازه که میره یه بسته برمیداره و به شرطی که دیگه نشسته بازی کنه و بعد از بازی جمعشون کنه دوباره براش میخریم ولی ...

داشت نایلون خمیرهاش رو یکی یکی باز میکرد:

من : پسرم رنگاشو قاطی نکن ببین الان برات یه آدمک خوشگل درست میکنم.وقتی قاطی شد نمیشه چیزهای خوشگل با اون درست کنی

یونا : میشه اول قاطیشون میکنم بعد یه مار بزرگ درست میکنم

قبل از قاطی شدن رنگها سریع یه آدمک درست کردم و جای آدمک با یونا صحبت کردم  و در یک چشم به هم زدن همه رنگها به همراه آدمک قاطی شدن تا ...

قوطی خمیر بعدی:

باز هم قبل از قاطی شدن رنگا یه آدمک درست کردم و آدمک : شلااام یونا

یونا به آدمک : سلام یادته اون دفه خرابت کردم

من:متفکر

یونا: برام یه هلیکوفتر و هواپیما درست کن.اول سرشو درست کن بعد آدم توش یاد گرفتی ؟ فهمیدی گفتم چه جوری درست کن؟

من : آره درست کردم ببین

یونا : آفرین بارکللادیدی گفتم آسونه

امیر رضا برای دومین بار دست یونا رو گاز گرفت آخه روز اول قرار شده بود بچه ها با خودشون اسباب بازی نبرن ولی نمیدونم چه طور قانون عوض شد و سر همین اسباب بازی بچه ها دعواشون میشه و آقا یونای ما هم که زدن به بچه ها و دفاع از خودش رو بلد نیست مصدوم میاد خونه.خلاصه ما دیگه هر روز کلی اسباب بازی با یونا میفرستیم تا بچه های بد پسرم رو گاز نگیرن .

یونا : میگما خوب  برام باتری هم بفرست تا به بچه ها نشون بدم چه جوری ماشینم کار میکنه.باتری خوب بفرست.

داشتم با مامان عاطی صحبت میکردم :

یونا : میخوام با مامان عاطی صحبت کنم

یونا به مامان عاطی : میگما خوب ساعت چنده ؟ساعت ساعتو میگم.ساعت چنده ؟

و گوشی رو داد به منتعجب

داشتم انار    دونه میکردم که یونا هم وارد ماجرا شد و دونه انار رو میگرفت و فشار میداد ...

من : پسرم انار ها رو اینجوری نکن میپاشه بهت

یونا : میخوام هستشو در بیارم

من : انار که هسته نداره

دونه سفید وسط انار رو نشون داد و گفت : پس این چیه ؟

من : اینو هم باید بخوریم نمیشه درش آورد

وروجک یادش بود که من غوره رو که فریز کردم هسته هاشو در آوردم و میخواست هسته انار رو هم در بیاره

پنج شنبه رفتیم براش قمقمه گرفتیم.میگفت قمقمه گرمز میخوام و از شانسش هر چی گشتم قمقمه قرمز پیدا نکردم و زرد گرفتیم.

آقاهه یه صورتی آورد گفت صورتی هست میخوایین؟

یونا : نه دخترونه است

فردا که از مهد اومد : خیلی تو گمگمه ام آب خوردم همش تشنه ام میشد.همش تشنه ام میشد آب میخوردم. 

بعد هم چند جلد کتاب می می نی براش گرفتم.یونا خدا رو شکر خیلی کتاب دوست داره .بیشتر کتابهای می می نی رو هم داره.

سی دی لوح قصه و نقاشی تاتی رو هم براش گرفتیم(لوح صدا رو خاله نیلان براش گرفته بود).یونا نرم افزارهای تاتی رو  هم خیلی دوست داره

جمعه هم رفتیم نمایش توپولی و بچه ابر به نویسندگی عبدالرضا حیاتی و کارگردانی محمود بهرامی در تالار شهر و با سپهر کوچولو هم قرار گذاشتیم .

یونا و   سپهر  محو تماشا :

بعد از اتمام  نمایش :

 پ.ن.1 : یونای گلم امیدوارم روزی که این پست رو میخونی(البته نمیدونم حوصله و وقت داشته باشی بخونی یا نه) یه آقای یونای سالم و صالح و موفق و باهوش باشی همون چهار چیزی که تو نه ماه انتظارت تا به امروز از خدای بزرگ خواسته و میخوام. و این پست رو گذاشتم که نوه قشنگم رو به خاطر شیطنت هاش سرزنش نکنی و بهش نگی ما بچه بودیم این کارها رو میکردیم ؟

مگرنه مامان لیلی بیشتر از اون چیزی که بشه فکرشو کرد دوستت داره چه موقع شیطنت چه موقع شیرین زبونی و.. .این پست یه دردل کوچولوی مادرانه بود پسرک قشنگم

 پ.ن.2 (16/6/88): دیشب وقتی بابا سعید با یونا صحبت میکرد متوجه شد که امیررضا برای بار سوم یونا رو گاز گرفتهناراحت.این بار آرنجشو گاز گرفته بود و جاش زخم شده بود.هنوز کبودی گاز قبلی رو دست بچه ام نرفته بود.دیگه من و بابا سعید خیلی عصبانی و ناراحت شدیم و تصمیم گرفتیم به مربی مهدشون زنگ بزنیم  .آخه اون دوبار رو چیزی نگفتیم  ولی نمیشه که هر روز یونا با این وضع بیاد خونه.درسته امیررضا بچه است ولی مربی ها باید مراقب باشن.یونا میگفت :رو استخونم گاز گرفت.من هم دندون دارم ولی گاز نمیگیرم

قربونت برم من که چقدر مهربونی بغل.بعد از شام میگفت : مامان پارسینا یادته؟همون که خونه مامان جون(پرستارش) بود.بوسش میکردم.یادته؟دیشب ساعت 2 خوابید و 7 صبح بیدار شد.بعد هم میگفت من میخوام برم خونه مامان جون پیش پارسینا و ملینا.دوست ندارم برم مهد.

جریانی داشتیم آخرش مجبور شدیم بریم در خونه مامان جون که مامان جون و پارسینا رو ببینه.با ذوق و خوشحالی بهشون نگاه میکرد.از مامان جون پرسید : پس ملینا کجاااست؟مامان جون هم گفت هنوز نیومده.مامان جون با مهربونی راضی اش کرد که بره مهد ولی درمهد نمیرفت تو و میگفت: میخوام برم خونه مامان جون.خلاصه شانس آوردیم علی همکلاسیش  سر رسید و به ذوق اون رفت تو کلاسش.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed