یونا و مهد کودک - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:٥٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان گل و با معرفت خودم بغلدلم برای همتون و نی نی های نازتون تنگ شده ناراحتدعا کنید زود گرفتاریهام کم بشه بتونم به همتون سر بزنم بغلقلب

بی مقدمه میرم سر ماجرای یونا و مهد کودک. تا ۴ ماهگی یونا که من نمیرفتم اداره و از حق شیر استفاده میکردم  پسرکم پیش خودم بودقلب و بهترین روزهای زندگی ام بود.شروع به خندیدنش دست و پا زدنش و ... هر روزش زیباتر از دیروز.از چهار تا هفت ماهگی هم عمه سحرش پیشمون بود و واقعا دستش درد نکنه براش سنگ تموم گذاشت.از هفت ماهگی یونا رو بردم پیش مامان جون(پرستارش) و وقتی یونا رو بردم اونجا فرناز هم که همسن و سال یونا است اونجا بود.البته فرناز رو از چهار ماهگی آورده بودن.مامان جون خانم خیلی مهربونی است که بچه ها رو خیلی دوست داره و هدفش از نگهداری بچه ها نیاز مادی نیست و برای هیچکس نرخ تعیین نمیکنه.روزی که من یونا رو بردم ازش خواستم که هزینه بقیه بچه ها رو بدم ولی فقط یونا رو نگه دارد ولی قبول نکرد و گفت دوست دارم همه بچه ها پیشم باشن نگران نباش من از عهده هرچند تا بچه برمیام.و تا سه سالگی یونا و فرناز هردو پیش مامان جون بودن.تو این مدت بچه های زیادی پیش مامان جون اومدن و رفتن.یکی یک ماه یکی بیشتر و یکی کمتر .و گاهی هم فقط یونا و فرناز بودن.خلاصه میشه گفت فقط یونا و فرناز بودن که تو این مدت همش پیش مامان جون بودن و با هم بزرگ شدن و یونا نسبت به فرناز وابسته است و نبودش رو احساس میکند(من اینجوری فکر میکنم).با سه ساله شدن یونا و فرناز تصمیم گرفتیم ببریمشون مهد.نمیدونم کار درستی است یا نه.گفتیم شاید محیط مهد براشون از لحاظ آموزش و سرگرمی بهتر باشه.

اینا رو گفتم که یونا مامان جون مهربون رو هیچوقت فراموش نکنه.

روز شنبه(31 مرداد) یونا رو صبح بردیم خونه مامان جون و ظهر بابا سعید رفت دنبالش و بردش برای چکاپ سه سالگی وبعد دو تایی اومدن دنبال من و سه تایی رفتیم مهد آفتاب مهتاب رو ببینیم.فرناز رو مامانش از صبح آورده بود اونجا .فرناز تا یونا رو دید گفت یونااا بیا غذا بخوریم بعد بازی کنیم.یوناهم تا فرناز رو دید با ذوق رفت تو کلاس و چند دقیقه بعد اومد بیرون و گفت پس چرا من غذا ندارم(موقع ناهار بچه ها بود) با اینکه یونا ناهارش رو تو ماشین خورده بود ولی به ذوق بچه ها باز دلش خواست بخوره.بابا سعید رفت از ماشین ناهارش رو براش آورد و یونا تا آخرش رو خورد.بعد هم راحت از ما خداحافظی کرد و موند مهد.رفتم دنبالش گفت : خاله به من گفت مثل جوجه غذا نخور.  

فردا صبحش(١ شهریور) لباساشو عوض کردم و همونطور که خواب بود بابا سعید بغلش کرد و از زیر قرآن ردش کردم و پسرکم راهی مهد کودک شد.

از خدای مهربون خواستم که روزی رو ببینم که پسرم سلامت و تندرست راهی مدرسه و دانشگاه بشه و تو زندگی و تحصیلش موفق باشه.

حس عجیبی داشتم و بعد از رسوندن یونا به مهد تا اداره اشک ریختم.نگران بودم خیلی نگران.و تو اون لحظه دوست داشتم اداره و کار و ... رو رها کنم و فقط و فقط در اختیار پسرکم باشم.

ظهر که رفتم دنبالش با دو اومد جلوم و گفت : مامان الان که اومدم تو ماشین سلام میکنم.آخه از وقتی اسباب کشی کردیم به خونه جدید فاصله اداره من و خونه و مهد یونا کم شده و از طرفی از شیطنت های یونا توی ماشین خسته شده بودم و تصمیم گرفتم دیگه ماشین نبرم و صبح موقع رفتن بابا سعید من و یونا رو میرسونه(ممنونم بابا سعید جون) و برای برگشتن سرویس گرفتم.خیلی راحت شدم.اونایی که پستهای ما رو دنبال میکنن درجریان ماجراها و دردسرهای  من و یونا موقع رفت و آمد از اداره در پستهای قبل  هستن.اینم آقا یونای از مهد برگشته  (بیدار شاد و سرحال با کیف جدیدش): 

 

 گفتم پسرم دوست تازه پیدا نکردی؟ 

گفت : چرااااا

گفتم: اسمش چیه ؟

گفت : فرناز

و من : خنده

٢ شهریور : بابابا سعید رفتیم دنبال یونا و بردیم مهد هادی و هدی رو ببینه و با مدیرش صحبت کردیم.

من : یونا اینجا رو بیشتر دوست داری یا آفتاب مهتاب ؟ اینجا دیگه فرناز نیست و باید دوستای جدید پیدا کنی

یونا : آفتاب مهتاب رو بیشتر دوست دارم 

٣شهریور: صبح رفتم وسایلش رو بذارم تو کیفش دیدم شب قبل عینکش رو گذاشته تو کیفش.قربونش برم به تیپش خیلی اهمیت میده. ظهر که رفتم دنبالش یه پای شکسته اسپایدر من دستش بود که اگه مربی اش نمیگفت من متوجه نمیشدم این پای اسپایدر من است.مربی اش گفت این اسباب بازی شما نیست اسباب بازی ارسلان است شما نباید ببری .همینو گفت یونا چنان اشکی میریخت که هر کس میدید باورش نمیشد این یونا  است که با وجود یه اتاق پر از اسباب بازی داره برای یه پای شکسته اینجوری اشک میریزه.خدا میدونه من تو اسباب کشی چند تا کیسه ازاسباب بازی هاشو بخشیدم.قربونش برم فکر کنم بهش برخورده بود مربیش اینجوری گفته ولی اومدیم تو ماشین فراموش کرد و شروع کرد به سوال کردن در موردآقای راننده : عمو چرا عینک زده ؟ 

من : برای اینکه آفتاب چشمش رو اذیت نکنه

یونا : اون سبزه چیه ؟

من : کدوم سبزه؟

یونا : اون

من : من نمیدونم.آقای... ببخشید این سبزه چیه؟

آقای ... : چسب است

یونا : عمو چرا دستش سبز شده

من : برای اینکه نور افتاده روی دستش

یونا : چه جوری نور افتاده؟  

من : شیشه سبز بود نور ازش رد شده نور هم سبز شده. 

یونا : اینا چیه عمو زده به شیشه؟

من: اینا زده که نور آفتاب زیاد نیاد تو ماشین...

اینم اتاق یونا تو خونه جدیدمون :  

 بعد از جریان پای شکسته اسپایدر من به بعد هر روز یونا یه اسباب بازی سالم میبره مهد و شکسته اش رو بر میگردونه. 

 پرسیدم چند تا پسر تو کلاستونه چند تا دختر گفت : من پسر .امیر رضا پسر .فرناز هم دختر.راستی امیر رضا رو پیدا کردم.تو کلاسمونه.پیداش کردم

من : خوب خدا رو شکر (امیررضا قبلا اسم دوست خیالیش بود ولی از مربیش پرسیدم گفت تو کلاسشون امیررضا دارن)امیررضا دوستته ؟

گفت : بله دوستمه اسمش امیررضاست

۴ شهریور :صبح یونا رو خواب بردیم ولی در مهد بیدار شد و با گریه رفت مهد.میگفت میخواستم برم هادی هدی.ظهر بابا سعید رفت دنبالش و ازش پرسیده بود چرا صبح گریه کردی جواب داده بود : آخه دلم براتون تنگ میشه . 

قربون دلت برم من.و اینکه ظهر  بایه جای گاز یزرگ روی دستش برگشت خونه. با امیررضا دعواش شده بود و این اثر دندونهای امیررضا بود. ناراحت  

و تا به امروز یونا هر روز با یه داستان جدید از مهد میاد خونه و ناگفته نماند اگه صبح از خواب بیدار شه با گریه از من و بابا سعیدش جدا میشه و میگه دلم براتون تنگ میشه.و با گریه یونا منم با دلی شکسته و چشمای اشک آلود راهی اداره میشم.

 

مامان جون فسنجون دوست داره ولی خودش درست نمیکنه و من هر وقت برای یونا فسنجون درست میکردم میفرستادم که با مامان جون با هم بخورن و حالا هروقت تبلیغ برنج محسن  و ظرف فسنجون رو نشون میده یونا یاد مامان جون میوفته و میگه مامان جون فسنجون دوست داره براش درست میکنی ؟ 

زنگ زدم حال مامان جون رو بپرسم یونا گوشی رو گرفت و به مامان جون گفت : سلااام تو کجا بودی؟

مامان جون : تو منو گذاشتی رفتی مهد من که جایی نبودم 

 

مامان جون خیلی از رفتن یونا و فرناز دلش گرفته.ناراحت

وبلاگ

یونا خیلی از سی دی تاتی خوشش میاد ولی باز هم دوست داره من یا بابا سعید کنارش باشیم :

یونا در حال بازی با ساز جدیدش(کادو خاله نیلان تو پست قبل) : مامان بیا تو پشت کامپیوتر بشین پازل بازی کن تا من بازی کنم.

من : پسرم این بازی شماست شما باید بازی کنی

یونا : نه بازی کن تا من نگاه کنم.پازل بازی کن تا من نگات کنم.

بازی کردم و موقع رفتم به مرحله بعد سی دی تاتی : آفرین اینم جایزه ات

یونا : آفرین اینم جایزه ات حالا جایزه ات رو نگاه کن

جایزه اش یه کارتن پلنگ صورتی بود

من : شما نگاه کن پسرم.

یونا : نه نگاه کن دیگه جایزته 

یونا : مامان ارسلان رو میشناسی؟اسمشو شنیده بودی ؟

من : نه مامانی کی هست ارسلان ؟

یونا : دوستمه تو مدرسمونه.همون که لباسش مشکی است رو لباسش لاک پشت نینجا است.ارسلان خیلی گنده است ولی از من کوچیکتره.مامان منم میخوام لباسمو بپوشم که روش لاک پشت نینجا است.کوش ؟

و ارسلان سومین دوست یونا تو مهد کودک است بغل

وبلاگ

یونا : مامان بیا بازی کنیم

من : مامان امروز زیاد حوصله ندارم

یونا : حالت بده ؟

یونا : آره مامانی

بعد با باباسعیدش مشغول بودن که دیدم با یه کاسه سیب رنده شده اومد : مامان بیا بگیر اینو بخور برات خوبه.بخور که خوب بشی

(قابل توجه خاله نیلان):

یونا در حال باد کردن بادکنک هاش با همکاری مامان لیلی و با پمپ : میگما خوب اینارو دارم باد میکنم خاله نیلان بیاد بهش بگم خاله نیلان سلااام بعد برم تو اتاگم خاله نیلان اینارو برام بچسبونه اتاگمو قشنگ کنه.

من : مگه خاله نیلان رو دوست داری ؟

یونا : دوسش دارم.خیلی دوسش دارم.فردا میخواد بیاد

وبلاگ

یونا همیشه موقعی که براش کتاب داستان میخونیم سوالایی میپرسه که نشون میده چقدر با دقت گوش میده و عکسا رو نگاه میکنه مثلا تو کتاب می می نی پشت پرده یه سکه پیدا کرده صفحه اولش :کی میدونه می می نی الان دلش چی میخواد یه بستنی چوبی ...

و عکس یه بستنی بالای سر می می نی کشیده شده یعنی می می نی دلش بستنی خواسته و داره بهش فکر میکنه

یونا : این که بستنی است خوب چرا نمیخوردش؟

من : تو فکرشه مامانی نمیتونه فکرشو بخوره فکرشو اینجا نقاشی کردن ...

یا تو  کتاب مامان میخوام بخوابم : حرف نزنید هیس یواش تو خواب نازه خفاش سرش کجاست پایینه به سقفه هردوتا پاش...(وعکسش رو کشیده)

یونا : نیوفته ...اینجوری نیوفته و کتاب رو میگیره و میچرخونه که سر جغده بیاد بالا

کتاب شنگول و منگول رو در انواع مختلف داره و شدیدا به فکر آقا گرگه است.اون کتابش که آخر داستان خانم بزی شکم آقا گرگه رو پاره میکنه و شنگول و منگول رو نجات میده و تو شکم آقا گرگه سنگ میریزه و آخرش گرگه که سنگین میشه میره آب بخوره میوفته تو رودخانه و خانم بزی و بزغاله ها از پشت سر نگاهش میکنن :

یونا : چرا نمیرن از آب بیرونش بیارن؟دارن نگاش میکنن که بعد برن از آب بیارنش بیرون ؟

و اصلا دوست نداره آقا گرگه به مجازات کار بدش برسه خنده

بقیه کتابای یونا هم جریانات دارن دیگه وقت ندارم و باید برم.تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed